49 - تاملی درباره سخنی از مـونـتـنـی فیلسوف فرانسوی قرن شانزدهم با درنگ بر دو مفهوم "سلامت" و "بیماری" (1)
#مسعود_زنجانی
@vivaphilosophy
مونتنی: خصوصیاتی بیمارگونه در وجود ما حک شده اند... هر که تلاش کند بذر این خصوصیات را از زندگی انسان ریشه کن کند، به راستی زندگی انسان را از بنیاد ریشه کن می کند.
ا) بزرگ یا عادی:
مونتنی می گوید: «کار آدمیزادی ات را بکن؛ در همان حدی که شاید و باید!» برای مونتنی بزرگ بودنِ واقعی در «عادی بودن» است. اما «عادی بودن» برای او به معنای عوام بودن یا انسان متوسط یا میانمایه بودن نیست. در نگرش مونتنی، «خارق العاده» انسانهایی نیستند که معمولاً «نابغه»، «قهرمان» و «قدیس» خوانده می شوند یا انقلابیونی که به زعم خود در صدد دگرگون کردن بنیان های جامعه و یا تغییر مسیر تاریخ هستند.
برای مونتنی، آنچه انسانی را «خارق العاده» می کند همین عادی بودن است؛ یعنی در زندگی روزمره و جزئیاتِ زندگی عادی «دشواریِ وظیفه» را بر عهده داشتن. او بزرگی سقراط را در همین «عادی بودن» می بیند، چرا که خِرد سقراط، نه در اندیشه های انتزاعی و ایده های تئوریک او، بلکه در اجزاء زندگی و جزئیات شخصیتش متجلّی می شد. به همین خاطر است که برای مونتنی، توقع «سقراط بودن» از انسانها، نه تنها یک توقع زیاده خواهانه یا ایده آل غیرواقع بینانه نیست، بلکه «سقراط بودن» وضعیت «نرمال» انسان بودن است.
مونتنی می گوید: "عبارت شایسته ای که آتنی ها با بیان آن رسیدن پُمپیه به شهر خود را گرامی می داشتند با شیوۀ نگرش من همخوان است: «هر اندازه به انسان بودن خود بیشتر پی ببَری، به خدایان نزدیکتر میشوی». کمال مطلق و خدایگونه این است که بتوانیم از هستی خود شرافمندانه لذت ببریم. ما چون نمی دانیم چگونه باید از قابلیت های خود استفاده کنیم، پیوسته در جست و جوی قابلیت های دیگران هستیم و برای اینکه بدانیم در خانه مان چه می گذرد از خانه بیرون می رویم. بیهوده بر روی چوب پا راه می رویم، زیرا سوار بر آنها نیز باید پاهای خود را به کار بگیریم. بر روی رفیعترین تخت های جهان هم باید با نشمینگاه خود بنشینیم. در نگاه من، زیباترین زندگی ها آنهایی هستند که دور از کارهای شگفت انگیز و معجزه آسا، با زندگی سامان مند و الگوهای عام و انسانی هماهنگی دارند."
"من انسانم و هیچ چیز انسانی با من بیگانه نیست" از ترنس یا ترنتیوس نویسندۀ رومی از جملات بسیار مورد علاقه مونتنی بوده است. در واقع، مونتنی پیشتر از شکسپیر و پاسکال به ما گوشزد می کند آنها که می خواهند از انسان فرشته بسازند، عاقبت او را مبدل به هیولا خواهند کرد.
2) بیماری یا تفاوت:
دوم آنکه نباید واژه "بیمارگونه" در کلام مونتنی را فوراً حمل بر «اختلال روانشناختی» یا «انحراف اخلاقی» کنیم و یا به آنها فرو بکاهیم، بلکه در اینجا منظور مونتنی می تواند، در درجۀ نخست، آن چیزی باشد که در روان شناسی به آن «انحراف» گفته می شود. البته «انحرافِ روانشناختی» صرفاً یک انحراف از "معیار" است و نباید آن را با انحرافِ اخلاقی خلط کنیم. در واقع، انحراف روانشناختی تنها به معنای «تفاوت» و «دگر بودگی» است و حتی نباید تعبیری مانند "اختلال" و "غیر نرمال" را برای آن به کار بُرد. برای مثال، امروزه روانشناسان و فیلسوفانِ اخلاق، موردی را که در ادوار متمادی انحراف اخلاقی یا اختلال روانشناختی تلقّی می شد، دیگر تنها یک تفاوت یا انحراف روانشناختی می دانند.
می توان گفت میشل فوکو سه قرن بعد از مونتنی به دنبال توسعه و تحلیل تاریخی - جامعه شناختی همین نگرش انتقادی بود. برای فوکو، تاریخ انسان، تاریخ تعرّض به انسان از طریق «نرمال سازی» او است. چرا که مفاهیمی چون نرمال و ایدهآل همیشه در پیوند با قدرت بوده اند و در واقع، این نظمِ مسلّط بوده است که پیوسته معیارِ نرمال، معیارِ ایدهآل، و معیارِ معیار بوده است. به همین جهت است که همیشه با تغییرِ ساختارِ قدرت شاهدِ تغییر معنای مفاهیمی چون نرمال و ایدهآل و معیار، و به تَبَع آن، شاهدِ تغییر مصادیق آن بوده ایم. از نظر فوکو، معنا و مصداقِ «بیمار»، در گذر زمان و با تغییر گفتمان، یکسان نبوده است.
ادامه دارد
Post #178
2.81K