هر قسمتی را که خواندم برای ساعتها درگیری ذهنی تصاحبم میکند. ناخودآگاه دعای عافیت بر زبانم جاری میشود و هزاران سوال و چرا برای درندگیهای پنهان آدمی که اگر مهار نشود.... و شکر و شکر و شکر برای نعمت عذاب و جهنمی که سزایی درخور برای شیطان صفتان است... و جوابی پرنیشخند و دندانشکن برای متفکرانی که عذابدادن را لایق خداوند مهربان نمیدانند...
پریشب زندگینامهی امامنووی را بررسی میکردم جدا از ایمان و یقین و زهد و تقوای ناب این علماء، آنچه همیشه در زندگانیشان بسیار پررنگ است، تلاش و صبر برای کسب علم، آن هم بااهتمام کامل بهوقت و زمانی که داشتهاند. حتی بعضی از علماء تراشیدن قلم خود برای نوشتن را ابطال وقت بر میشمردند.
حال ما چگونه است؟ که در هزار توی دنیا سرگشتهایم و به هر چیزی مشغولیم به جز نفس خود که مشغول چیست! غیراینست که این مشغولیتها بها دارد، بهایی بهارزش از کفدادن زمان، آن زمانی که باید صرف تعالیِ خود شود. و این اهمال کاری ما مقطعی نیست بلکه اثراتش ابدیست ؛چراکه تمامِ ما دارد صرف منزلگهی فانی میشود که هر نفَس، ما را قدمی از آن دور میکند و نزدیک به سرای باقی و این یعنی افلاس تام.
این در حالیست که آن بزرگ مردان وقتشان را جرعهجرعه همچون اکسیری حیاتی نوشیدند و نه تنها خود را ساختند چبسا نسخهی این زیستن مومنانه را نیز برای ما بهارث گذاشتند و این یعنی خود به توان تو، همان تویی که از او میآموزی.
فکرش را بکن آدمی تا چه حد گنجایش دارد که عمرش تا حدی درست بگذراند که بتواند در درست طیکردن وقت اطرافیان و حتی آیندگان نقش ایفا کند و این همان کاریست علماء کردهاند و میراثشان مزین کردهی اوقات ماست. دورشدن از هدف گمراهیست. فراموش نکنیم هدف خلقت ما عبادت است و حال قوامدهندهی این عبادت، بهرهگیری صحیح از زمان است. بدانیم بقدری مهم است، بهقولی که شاید تراشیدن قلمی ابطال وقت باشد.
وردة حمراء🥀ورده دخترکم🥀 نمیدانم تو را دختر تابستان بنامم یا که پاییز! آمدنت با مرزِ میان این دو رقم خورده است درنگی که در قلبِ سوزان آفتابِ تابستان کردی یا که تعجیلی در باد های سرد و خنکِ غروب خزان، کدام یک نشان توست. از آن روز تا به الانت را آنی از دیده می گذرانم…
امروز در تقویم سالروز تولدم است. روزی که مادربزرگ، همیشه دم غروب با نشان دادن آخرین تقلای نوازش خورشید بر تن دیوار کاهلگی حیاط، دقیق لحظهی پیچیدن اولین صدای گریهام را در خانه نشانه کردهاست. همیشه و هرسال این روز ساکتترینم و بیشتر در کوچهی خاطرات و دشتهای پرگل رویا پرسه میزنم. مینویسم در دفتر گلدار سیاهم آرزوها و درسهایی برای فردا (اگر باشم!).
روزهای عمر بی معطلی ورق میخورند. دفتری با صفحات متفاوت با روشنی و سیاهیهای درهم گره خورده با اشک و شادیهای پیدرپی. اما آنچه در این گذران عمر مهم است نشان است، چه از خود جا بگذاری؛ نشانی که حک میشود، ماندنی و جاودانه تا خود ابد. ذاتا تلاش برای کاشت دانههای نیکِ ابدی، سخت است، ناکامیهای زیادی دارد، از آفت اول و علفهای هرز آخر، گریزی نیست، اما آن تقلای رشد به حدی زیباست برای به ثمر نشستن، که این گذر را سهلتر میکند و شوقش را ماندنیتر. نمیدانم چند صباحی از این امانت زندگی برایم باقی مانده، اما از صاحب این امانت تمنای توفیقی را دارم که هر تلاشم را سبب زایش خیری ماندگار کند و این درخت عمر، روزی ثمری از جنس ابدیت بهشت بدهد. آمین.
واعف عنا/ یعنی تقصیرات و لغزشهایمان را که میان ما و تو وجود دارد و از آنها آگاهی.
واغفرلنا/ یعنی آنچه که میان ما و میان بندگانت وجود دارد؛ پس آنان را از بدی و اعمال زشت ما مطلع نکن.
وارحمنا/ یعنی در آینده؛ پس به توفیق خویش، ما را در گناهی دیگر مینداز.
بنابراین گفتهاند: گناهکار به سه امر نیاز دارد؛ اینکه الله از آنچه میان بنده و او تعالی قرار دارد درگذرد، گناهش را از بندگان پوشانده و آشکار نکند و امر سوم اینکه از او محافظت کند تا در گناهی دیگر نیفتد.
و مای فرورفته در باتلاق گناه چقدر باید با حضور قلب و نهایت تمنا دست نیاز بالا برده و این دعاهای قرآنی را اینگونه عمیق بخوانیم و بخواهیم.
وردة حمراء🥀آیا این اتفاقیست که هر بار دلم بگیرد و صدایت کنم موذنی که صدایش اللهاکبر را در قلب و جانم زنده میکند اذان میگوید؟ نه، میدانم دلداریی از جانب توست... الحمدلله 🤍
و باز منی که مومنتر شدم به این نشانه و تویی که شنوا و آگاهترینی به من...
دیروز عصر برای خرید جایزهی تابستانی شاگردان مسجد به کتاب فروشی محبوبم رفتم. بعد از دیدن چند کتاب، این پیرمرد نورانی را دیدم که با دقت تمام چشم به کتابی دوختهاند.
کتاب انتخابیام را از من گرفتند و منی که دلم غنچ میرفت برای این سیما، این عمق نگاه و حب و عشق به کتابی که در ایشان موج میزد. فرصت را غنیمت شمرده، کمی نزدیکتر شدم و گفتم ماموستا جان توصیهای دارید برای من جوان؟! نگاهم کرد و با بیانی شیرین و قاطع و صد البته حکیمانه فرمودند: مبادا فکر کنی در گرفتن و عملت به این دین، به تو ظلمی شده و سریع آیه ( المؤمنين و المومنات.... ) را تلاوت کرد. صمیمانهتر ادامه داد، الگوها را بشناس؛ همان زنان فاضلهی قرآنی، و توجه کن به اخلاق مادرمان عایشه در حیا و ذکاوتش و دوری کن از آنچه که از زنان این دوران میبینی... حرف ایشان که تمام شد، متوجه بغضی شدم که در چشمانم نشسته بود. درس و پند ایشان مرا از بسیاری از کتابهای اینجا بینیاز کرد؛ تاثیر انسانهای امتگونه از هزاران خط کتاب برای دل عمیقتر است. #روزنوشت
دعا همانی که به گفتهی نور چشممان سلاح مومن است؛ خصوصا در این معرکهی غربت، لازم و ضرورتر. حال امت را ببین و نگاهی بر اطرافت بچرخان از لنگی کار و درونهای مشوش هم که نگویم... اگر اینطور است چقدر ما نیازمند دعایم و چقدر باید لحظات اجابت را بیشتر قدر بدانیم. عصر جمعه هم از آن دقائق است قلبت را به این ضیافت بخوان که چشم و زبان هم حاضرند.
با آنکه گاهی میلغزی، دلت از شدت ضیق و تنگی بیقرار میشود. ناامیدی هجوم آورده و از ضعف خود شاکی میشوی. اما ته قلبت نوریست که کماکان روشن است و تو را باز به این راه پیوند میدهد. بله، گره ایمان به این راحتی باز نمیشود و این تا ابدِ خدا جای خوشحالی و شکر است.