امروز در تقویم سالروز تولدم است.
روزی که مادربزرگ، همیشه دم غروب با نشان دادن آخرین تقلای نوازش خورشید بر تن دیوار کاهلگی حیاط، دقیق لحظهی پیچیدن اولین صدای گریهام را در خانه نشانه کردهاست.
همیشه و هرسال این روز ساکتترینم و بیشتر در کوچهی خاطرات و دشتهای پرگل رویا پرسه میزنم.
مینویسم در دفتر گلدار سیاهم آرزوها و درسهایی برای فردا (اگر باشم!).
روزهای عمر بی معطلی ورق میخورند. دفتری با صفحات متفاوت با روشنی و سیاهیهای درهم گره خورده با اشک و شادیهای پیدرپی.
اما آنچه در این گذران عمر مهم است نشان است، چه از خود جا بگذاری؛ نشانی که حک میشود، ماندنی و جاودانه تا خود ابد.
ذاتا تلاش برای کاشت دانههای نیکِ ابدی، سخت است، ناکامیهای زیادی دارد، از آفت اول و علفهای هرز آخر، گریزی نیست، اما آن تقلای رشد به حدی زیباست برای به ثمر نشستن، که این گذر را سهلتر میکند و شوقش را ماندنیتر.
نمیدانم چند صباحی از این امانت زندگی برایم باقی مانده، اما از صاحب این امانت تمنای توفیقی را دارم که هر تلاشم را سبب زایش خیری ماندگار کند و این درخت عمر، روزی ثمری از جنس ابدیت بهشت بدهد. آمین.
#تولد
۱۴۰۴/۶/۳۱
Post #2038
1.21K
وردة حمراء🥀 ورده دخترکم🥀 نمیدانم تو را دختر تابستان بنامم یا که پاییز! آمدنت با مرزِ میان این دو رقم خورده است درنگی که در قلبِ سوزان آفتابِ تابستان کردی یا که تعجیلی در باد های سرد و خنکِ غروب خزان، کدام یک نشان توست. از آن روز تا به الانت را آنی از دیده می گذرانم…