دیروز عصر برای خرید جایزهی تابستانی شاگردان مسجد به کتاب فروشی محبوبم رفتم.
بعد از دیدن چند کتاب، این پیرمرد نورانی را دیدم که با دقت تمام چشم به کتابی دوختهاند.
کتاب انتخابیام را از من گرفتند و منی که دلم غنچ میرفت برای این سیما، این عمق نگاه و حب و عشق به کتابی که در ایشان موج میزد.
فرصت را غنیمت شمرده، کمی نزدیکتر شدم و گفتم ماموستا جان توصیهای دارید برای من جوان؟!
نگاهم کرد و با بیانی شیرین و قاطع و صد البته حکیمانه فرمودند: مبادا فکر کنی در گرفتن و عملت به این دین، به تو ظلمی شده و سریع آیه ( المؤمنين و المومنات.... ) را تلاوت کرد.
صمیمانهتر ادامه داد، الگوها را بشناس؛ همان زنان فاضلهی قرآنی، و توجه کن به اخلاق مادرمان عایشه در حیا و ذکاوتش و دوری کن از آنچه که از زنان این دوران میبینی...
حرف ایشان که تمام شد، متوجه بغضی شدم که در چشمانم نشسته بود.
درس و پند ایشان مرا از بسیاری از کتابهای اینجا بینیاز کرد؛ تاثیر انسانهای امتگونه از هزاران خط کتاب برای دل عمیقتر است.
#روزنوشت
Post #2026
1.25K
وردة حمراء🥀 Photo