ادوارد فِسر، فیلسوف معاصر، در واکنش به پیشنهاد اخیر دونالد ترامپ برای استفاده از تعبیر Super Intelligence به جای Artificial Intelligence، به یک بحث قدیمی و مهم در فلسفه ذهن اشاره میکند. گزارشهای خبری نیز تأیید میکنند که ترامپ در روزهای اخیر از اصطلاح «Super Intelligence» حمایت کرده و دولت آمریکا استفاده از این تعبیر را در برخی کاربردهای رسمی دنبال کرده است. Reuters
از نظر فسر، مسئله اصلی خودِ کلمه Artificial یا «مصنوعی» نیست؛ اتفاقاً این کلمه مفید است، زیرا یادآوری میکند آنچه رایانه انجام میدهد ممکن است شبیه هوش انسانی باشد، بدون آنکه عین همان چیزی باشد که در انسان «فهم» و «عقل» مینامیم.
برای فهم این حرف، یک مثال ساده مفید است. چمن مصنوعی ممکن است از دور کاملاً شبیه چمن طبیعی باشد: سبز است، روی زمین گسترده میشود و حتی ممکن است لمس آن نیز شبیه چمن باشد. اما رشد نمیکند، زنده نیست و فتوسنتز نمیکند. شباهت ظاهری در عملکرد، الزاماً به معنای یکسان بودن ماهیت دو چیز نیست.
فسر معتقد است ممکن است درباره هوش مصنوعی نیز مسئله مشابهی وجود داشته باشد.
یک مدل زبانی میتواند سؤال را بفهمد ــ یا دستکم چنان پاسخ دهد که گویی فهمیده است ــ متن بنویسد، مسئله حل کند، ترجمه کند و استدلالی ظاهراً پیچیده ارائه دهد. اما از این واقعیت به تنهایی نمیتوان نتیجه گرفت که در درون این سامانه همان نوع «فهم»، «آگاهی» یا «عقل» انسانی وجود دارد.
پس باید میان دو ادعا فرق گذاشت:
ادعای اول: هوش مصنوعی میتواند بسیاری از کارکردهای هوشمندانه انسان را انجام دهد.
ادعای دوم: هوش مصنوعی دارای فهم و عقل از همان نوعی است که انسان دارد.
موفقیت بسیار زیاد AI در ادعای اول، به خودی خود ادعای دوم را اثبات نمیکند.
این همان نقطهای است که فسر آن را به بحثهای مشهور جان سرل، هیوبرت دریفوس و راجر پنروز مرتبط میکند. البته استدلالهای این متفکران یکسان نیست، اما همگی به شکلهای مختلف این تصور را به چالش کشیدهاند که اگر ماشین توانست خروجی هوشمندانه تولید کند، لزوماً باید نتیجه بگیریم که «فهم انسانی» نیز در آن وجود دارد.
مشهورترین مثال، اتاق چینیِ جان سرل است. فرض کنید کسی در اتاقی نشسته که اصلاً زبان چینی نمیداند. از بیرون، نوشتههایی به زبان چینی به او داده میشود و او با استفاده از یک کتاب دستورالعمل، علامتها را مطابق قواعد معینی کنار یکدیگر میگذارد و پاسخ را بیرون میدهد. پاسخها آنقدر خوباند که فرد چینیزبان بیرون اتاق تصور میکند شخص داخل اتاق چینی میفهمد.
اما شخص داخل اتاق واقعاً هیچ معنایی را نفهمیده است؛ فقط علامتها را طبق قواعد دستکاری کرده است.
سرل از این مثال برای بیان تفاوت میان syntax و semantics استفاده میکند:
Syntax یعنی کارکردن با نشانهها و قواعد؛
Semantics یعنی فهمیدن معنای آن نشانهها.
سؤال فلسفی این است که آیا رایانه تنها در سطح نخست فعالیت میکند یا واقعاً به سطح دوم نیز میرسد.
فسر این تمایز را بسیار جدی میگیرد. از نگاه او، وقتی یک مدل هوش مصنوعی جملهای درباره عشق، مرگ، عدالت یا رنج تولید میکند، نباید صرفاً از کیفیت جمله نتیجه بگیریم که خود سامانه تجربهای از عشق، مرگ، عدالت یا رنج دارد.
این دیدگاه فقط متعلق به فسر نیست. در سند Magnifica Humanitas پاپ لئوی چهاردهم نیز تمایزی مشابه مطرح شده است: سند میگوید سامانههای AI برخی کارکردهای هوش انسانی را تقلید میکنند و حتی ممکن است در سرعت و محاسبه از انسان جلوتر باشند، اما این تواناییها را نباید با تجربه زیسته، وجدان اخلاقی، روابط انسانی و فهم درونی انسان یکسان گرفت. واتیکان
از اینجا میتوان اعتراض فسر به اصطلاح Super Intelligence را بهتر فهمید.
او نمیگوید سیستمهای هوش مصنوعی ضعیفاند. اتفاقاً ممکن است یک سامانه در محاسبه، بازی شطرنج، جستوجوی اطلاعات، پردازش حجم عظیم داده یا حتی برخی انواع استدلال، بسیار بیشتر از یک انسان توانایی داشته باشد.
بحث او این است که:
«بیشتر بودن توانایی» با «برتر بودن همان نوع هوش» یکی نیست.
یک ماشینحساب نیز در ضرب کردن چند عدد بسیار بزرگ از انسان بهتر است، اما معمولاً از این واقعیت نتیجه نمیگیریم که ماشینحساب دارای «عقل ریاضی برتر» است. توانایی عملکردی بیشتر لزوماً وجود همان نوع ذهن را نشان نمیدهد.
به همین دلیل، فسر معتقد است عبارت Super Intelligence میتواند از نظر فلسفی گمراهکننده باشد. این عبارت ممکن است ناخودآگاه چنین تصویری ایجاد کند:
انسان دارای هوش است؛ AI هم دقیقاً همان هوش را دارد؛ فقط مقدار آن بیشتر است.
ادامه در پست بعدی 👇👇👇