𝐒𝐚𝐢𝐥𝐨𝐫 𝐀𝐧𝐠𝐞𝐥راه رفتنی را باید رفت مثل همان خورشید .. که آغاز میکند نور را و راه میپیماید تا تاریکی مطلق مثل بارانی که باید ببارد مثل ابری که باید بگرید
راهی که شمشیر باید برشکند، باید رفت، ای قایق کوچک! چنان که خورشید، آن غولِ نورافشان، طلوع میکند و به سوی تاریکیِ بیکران، آنِ دشمنِ مرگبار، گام برمیدارد تا غنیمتی از شب ببرد! چنان که باران، آن فرزندِ اودین، باید بر سرِ زمین بریزد و خونِ خشکیده را بشوید! چنان که ابر، آن سپرِ آسمانی، باید گریه کند و اشکهایش را چون تیغ بر سرِ دشمنان براند!
دردی که به اشتراک گذاشته شود، همچون سنگی است که دو کوهزن بر دوش میکشند و هر یک نیمی از بار را حمل میکنند؛ و شادیای که به اشتراک گذاشته شود، مانند آب چشمهای است که با هر قطرهای که به دریا میریزد، دوبل میگردد. گویا با هم بودن در سختیها و شادیها، حال دل آدم را بهتر میکند... چرا که استاد میگوید: «اگر درختی تنها بایستد، باد آن را خم میکند؛ اما اگر در جنگل باشد، با هم میایستند.»
میدانید، ای جویندنگان، هرگاه کتابی را میخوانم، ناخودآگاه اشک میریزم، بیثبات، بیدلیل، بیغم، گویا کلمات چشمم را فریب دادهاند (مانند آن که سایهها در آینهای کثیف رقصند). زیبا میشود اگر مشکلی نباشد و این اشکها تنها برای کلمات باشد، زیبا میشود اگر برای اسارت کلمات باشد، به دلیل تکرار خواندن آنها، به دلیل تکرار خاطرات و درد هایشان. استاد میگوید که گاهی اوقات، باران بر سنگ میبارد و سنگ گریه میکند، اما این گریه، گریهی سنگ نیست، بلکه گریهی باران است که در سنگ گیر افتاده است.