TGViewer
•𝐓eoDen• •𝐓eoDen• @teoden_daha17 · 257 subscribers
Post #874 36
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_67 دنیز: سریع از جا بلند شدم. دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این اونجا بشینم و بهشون فکر کنم. فقط می‌خواستم تئو رو ببینم. خودم هم نمی‌دونستم برای چی. با عجله از عمارت بیرون زدم و خودم رو به خیابان رسوندم. چند دقیقه بعد، از پشت شیشه یک غذاخوری…
*çarpişma تصادف*
#part_68
دست تو دست از غذاخوری بیرون زدیم.
نگاهم افتاد روی دست‌هامون.
ـ ول نکردی.
لبخندش پررنگ‌تر شد.
ـ من که شکایتی ندارم.
چشم غره‌ای بهش رفتم و جلوتر راه افتادم.
ـ راه بیفت.
ـ کجا؟
برگشتم سمتش.
ـ نمی‌دونم.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد با خنده گفت:
ـ خیلی برنامه‌ریزی دقیقی داری.
ـ حداقل بهتر از اینه که بشینم به لینا فکر کنم.
همین که اسم لینا رو آوردم، لبخندش محو شد.
ـ دیگه بهش فکر نکن.
ـ تو هم به افه فکر نکن.
چند لحظه به هم خیره شدیم.
بعد هر دو با هم خندیدیم.
همین‌طور که دست هم رو گرفته بودیم، وارد یه کافه‌ی شبانه شدیم؛ جایی که موسیقی بلند و پرانرژی توی فضا پخش می‌شد و نورهای رنگی روی دیوارها می‌افتاد.
همین که آهنگ عوض شد، تئو سرش رو نزدیک گوشم آورد.
ـ می‌رقصی؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ من؟
ـ نه، میز بغلی.
با خنده به بازوش زدم.
ـ خیلی بامزه‌ای!
ـ می‌دونم.
ـ اعتمادبه‌نفست زیادیه.
دستش رو به سمتم دراز کرد.
ـ خب؟
چند لحظه نگاهش کردم و بالاخره دستم رو توی دستش گذاشتم.
وسط جمعیت رفتیم.
اولش کمی معذب بودم، اما تئو با حرکت‌های مسخره‌ای شروع کرد به رقصیدن که باعث شد نتونم جلوی خنده‌ام رو بگیرم.
ـ تئو، داری چیکار می‌کنی؟!
ـ دارم می‌رقصم.
ـ این رقص نیست!
ـ پس خودت نشون بده.
ـ من بهتر از تو می‌رقصم.
ـ پس ثابتش کن.
با لجبازی شروع کردم به رقصیدن و تئو چند ثانیه با دقت نگاهم کرد، بعد زد زیر خنده.
ـ چی؟!
ـ هیچی.
ـ چرا می‌خندی؟
ـ چون خیلی جدی گرفتی.
ـ خب تو مسخره‌بازی درآوردی!
دوباره خندید و من هم نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم.
بعد از چند دقیقه، دیگه هیچ‌کدوممون حواسمون به اطراف نبود. فقط می‌رقصیدیم، گاهی به هم تنه می‌زدیم، گاهی سر یه حرکت ساده همدیگه رو مسخره می‌کردیم و آن‌قدر می‌خندیدیم که مجبور می‌شدیم چند لحظه کنار بکشیم تا نفس بگیریم.
وسط رقص چندتا پیکی هم زدیم که باعث شد حواسمان کاملا پرت شود.
یه جایی تئو خواست حرکتی رو تقلید کنه که من انجام داده بودم، اما تعادلش رو از دست داد و نزدیک بود زمین بخوره.
دستم رو سریع گرفتمش.
ـ وایسااا!
خودش هم از خنده خم شده بود.
ـ دیدی؟ تقصیر تو بود.
ـ تقصیر من؟!
ـ آره. حواسمو پرت کردی.
ـ چه بهونه‌ای!
باز خندید.
من هم دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و با خنده گفتم:
ـ تو واقعاً غیرقابل تحملی.
ـ ولی هنوز دستمو ول نکردی.
نگاهم دوباره افتاد روی دست‌هامون.
این بار چیزی نگفتم.
فقط لبخند زدم.
شب، بدون اینکه بفهمیم چطور گذشت.
حرف زدیم، خندیدیم، چند بار نشستیم و دوباره بلند شدیم، از خاطرات بچگی گفتیم و سر چیزهای کاملاً بی‌اهمیت آن‌قدر خندیدیم که چشم‌هام پر از اشک شد.
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ذهنم خالی شده بود.
نه از گذشته خبری بود، نه از دروغ‌ها، نه از لینا، نه از افه.
فقط من بودم و تئو و یک شب طولانی که دلم نمی‌خواست تمام شود.
وقتی بالاخره نزدیک ساعت سه صبح از اونجا بیرون اومدیم، هر دو خسته بودیم، اما هنوز لبخند روی صورتمون بود.
تئو در حالی که کنارم راه می‌رفت، گفت:
ـ فکر کنم امشب بهترین تصمیم زندگیم بود.
نگاهش کردم.
ـ کدوم تصمیم؟
لبخند زد و دستم رو دوباره گرفت.
ـ اینکه نذاشتم این شب با دعوا تموم بشه.
من هم آروم خندیدم.
ـ منم پشیمون نیستم.
وقتی به عمارت رسیدیم، هر دو بی‌سروصدا وارد شدیم و با احتیاط از پله‌ها بالا رفتیم تا کسی متوجه‌مون نشه.
وسط راه، تئو دوباره خنده‌اش گرفت.
آروم گفتم:
ـ هیس!
دستش رو جلوی دهنش گرفت تا صدای خنده‌اش درنیاد.
من هم با دیدن قیافه‌اش دوباره خندیدم.
ـ تقصیر توئه!
ـ چرا من؟!
ـ چون داری می‌خندی!
ـ تو هم داری می‌خندی!
هر دو سعی کردیم خنده‌مون رو خفه کنیم و بالاخره جلوی در اتاق‌هامون رسیدیم.
چند ثانیه روبه‌روی هم ایستادیم.
هیچ‌کدوم دلش نمی‌خواست اولین نفر خداحافظی کنه.
تئو آروم گفت:
ـ دلم نمیخواد ولت کنم!
دستشو محکم تر گرفتم .‌
پس ولم نکن!
تو یه حرکت خیلی سریع پاهام از زمین جدا شدن ...
عه وا تئو چیکار میکنی؟
دارم میبرم اتاقمون.
خنده هام کل راهرو رو پر کرده بود.
  • ❤‍🔥 7
  • ❤ 3
  • 🔥 1
  • 💋 1
  • 👀 1
  • 💘 1
More from @teoden_daha17
  1. Oct 13, 2026پارتِ جدید. ✨❤️‍🔥 ناشناس جهت نظراتتون👇🏻 @unknown_teodenbot
  2. Oct 13, 2026کی پارت میخواد؟
  3. Oct 13, 2026Maşallah kizimiza🙆‍♀️🤌🏻 𝐔𝐙𝐌𝐄𝐋 𓂃 @UzMel_altiustu 𐙚
  4. Oct 13, 2026❤️‍🔥🫦 𝐔𝐙𝐌𝐄𝐋 𓂃 @UzMel_altiustu 𐙚
  5. Oct 12, 2026پارتِ جدید. 🫣🫣 ناشناس جهت نظراتتون👇🏻 @unknown_teodenbot
  6. Oct 12, 2026"çarpişma*تصادف" #part_67 دنیز: سریع از جا بلند شدم. دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این اونجا بش…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →