«نه» گفتن، رابطههای سالم را از بین نمیبرد؛ بلکه نشان میدهد کدام رابطهها از ابتدا سالم نبودهاند.
از دیدگاه روانشناسی سیستمیِ سالوادور مینوچین، وقتی یکی از اعضای یک سیستم جایگاه و نقش خود را تغییر میدهد ــ مثلاً دیگر همیشه نقش فردِ راضیکننده و سازشکار را بازی نمیکند ــ کل سیستم از تعادل قبلی خارج میشود. و همه افراد لزوماً نمیتوانند با این تعادل جدید کنار بیایند.
در رویکرد شناختیرفتاری، جودیت بک توضیح میدهد که بسیاری از رفتارهای جلب رضایت دیگران، ریشه در باورهای عمیقی دارند؛ مثل:
«اگر نه بگویم، ترکم میکنند.»
یا:
«ارزش من به این است که برای دیگران مفید باشم.»
وقتی این باورها زیر سؤال میروند، رفتار هم تغییر میکند؛ و همراه با آن، روابط نیز تغییر میکنند.
تنهاییای که بعد از این تغییر ظاهر میشود، لزوماً شکست اجتماعی نیست؛ گاهی دورهای برای بازتعریف و تنظیم دوباره هویت است.
همانطور که کارل راجرز میگفت، رشد فردی یعنی به جایی برسی که آنچه واقعاً هستی، با آنچه به دیگران نشان میدهی هماهنگ شود؛ حتی اگر این مسیر به قیمت از دست دادن بعضی رابطهها تمام شود.
حالا ازت میپرسم:
وقتی میگویی «بله»، واقعاً از روی انتخاب است یا از ترسِ از دست دادن؟
فکر میکنی اگر شروع کنی به گذاشتن مرزهای روشن، چه اتفاقی میافتد؟
• چه کسانی وقتی دیگر برایشان «کاربردی» نباشی، همچنان کنارت میمانند؟
اگر این پیام به دلت نشست، ذخیرهاش کن و برای کسی بفرست که دارد «نه گفتن» را یاد میگیرد.
برام بنویس: چه مرزی در زندگیات همهچیز را تغییر داد؟
گاهی تو دوستهایت را از دست ندادی؛
فقط نقشهایی را از دست دادی که سالها در رابطههایت بازی میکردی.
و این، اسمش رشد است.
@tekegomshode 🌱