TGViewer
Channel Public Channel
سَمفونیِ‌باران

سَمفونیِ‌باران

@symphony_baran

آغازی‌ دوباره آن هم در زمان فروپاشی روانی به اصرار آدم‌های خوب
شاید یک عکاس، شاید یک نویسنده، شاید یک نقاش، شاید یک کتاب خوان، شاید هم یک احمق ؟؟؟
کی میدونه...

@symphony_baranbot
Subscribers
231
Photos
163
Videos
4
Links
5
Recent Posts 19 shown
Post #503 29
مدیونید فک کنید هنوز سر پروژه ایم
  • 👏 2
  • 😭 2
  • 🕊 1
Post #502 37
یه نمای دیگه از پروژه عکاسی ایندفعه در اتاقم.
  • 🕊 3
  • ❤ 2
  • 👏 2
Post #501 32
ایا امکان مرگ است؟
صد در صد.
  • 👌 2
  • 🕊 1
  • 😨 1
Post #500 32
ایا روانمون زنده است؟ خیر
  • 🕊 2
Post #499 33
آیا اعصاب داریم؟
خیر
  • 🕊 2
  • 😭 1
Post #497 40
سلام از یه روز با پروژه عکاسی.
  • 🔥 5
  • 🕊 1
Post #496 38

Forwarded from ْســـبز (غَمـ باز)

اگر مرا در حال خنديدن،
عشق بازى هاى بچگانه و لذت بردن از زندكى ديدى
بگذار خوشحال باشم؛
من در درونم جنگهاى خاموشی را پشت سر گذاشته‌ام كه بسيارى هرگز نديدند.
اكنون مى كوشم كمى زندگى كنم.
  • ❤ 4
  • 🕊 1
Post #495 50
حقیقت این است که دارم ذره‌ذره آب می‌شوم؛ انگار هر روز تکه‌ای از من، زیر این همه فشار و غم، آرام و بی‌صدا فرو می‌ریزد. ذهنم خسته است، دلم سنگین است و وجودم دیگر مثل قبل توانِ تحمل این همه چیز را ندارد.
فشار سن و سال، کار، درس و خانواده، همه با هم روی شانه‌هایم سنگینی می‌کنند و من، با تمام خستگی و غمی که درونم جمع شده، هنوز مجبورم بایستم. می‌ایستم چون نمی‌خواهم تنها بمانند؛ نمی‌خواهم دردِ دلم را به دوش کسی دیگر بیندازنم. برای همین خیلی وقت‌ها غم را قورت می‌دهم، لبخند می‌زنم و وانمود می‌کنم هنوز حالم خوب است.
اما هیچ‌کس نمی‌داند پشت این ایستادن، چقدر خستگی و بغض پنهان شده. مدت‌هاست همه‌چیز را در خودم نگه داشته‌ام؛ غصه‌ها، ترس‌ها، خستگی‌ها و حرف‌هایی که هیچ‌وقت فرصت گفتنشان را نداشتم. حالا دیگر احساس می‌کنم چیزی درونم دارد از شدتِ این همه فشار و غم ترک می‌خورد.
من هنوز ایستاده‌ام، اما راستش را بخواهید، دیگر نمی‌دانم تا کِی می‌توانم.
  • 💔 7
Post #494 52
HejleSiriya
تو قرص ماهی، زود زود زود گوت شی الهی.
زنگ صدا، لالایی، اشک‌ ننم، یادوم میا میگیرتوم تیفون غم.
  • ❤‍🔥 6
Post #489 79
تقریباً سه روز از خواندن این کتاب می‌گذره، اما من هنوز تکه‌هایی از نامه‌های مرتضی کیوان و حتی رفتارهایش با پوراندخت را در ذهنم مرور می‌کنم.
مدام با خودم فکر می‌کنم شاید عشق واقعی واقعاً وجود داشته باشه؛ شاید روزی نصیب من هم بشه.
کسی که شبیه مرتضی، حتی در لحظه‌ای که مرگ را پیش روی خودش می‌بینه، به همسرش فکر کنه؛ کسی که بتواند این‌چنین زیبا از عشق حرف بزنه و آن را نه فقط در کلمات، که در رفتار و زندگی‌اش معنا کنه.
گاهی از خودم می‌پرسم… اصلاً چنین آدم‌هایی هنوز وجود دارن؟
و بعد، سؤال دیگری آرام‌تر و عمیق‌تر در دلم شکل می‌گیره:
آیا من هم روزی آن‌قدر خوش شانس خواهم بود که چنین عشقی نصیبم بشه؟
آیا من لیاقتش را دارم؟
  • ❤ 4
  • 💔 4
  • 🍓 1
Post #488 89
بودن ما باهم دارای کیفیتی بسیط‌تر و دوست‌داشتنی‌تر از هر عشقی است.ما رفیقیم، دوستیم، یاور یکدیگریم. ایمان ما و زندگی ما با هم و توام است... بازگشت ما به هر سویی که برویم یا کشیده‌ شویم، به یکدیگر است، من به این معنی ایمان دارم. تو هر جا بروی و بر عشق هر کسی بدرخشی، سرانجام مرا چون یک یاور انسانی شور و نشاط خود باقی خواهی دید. ما آخرین ملجا یکدیگریم... روزی در حالی که اندکی بیمار بودی، در تاکسی سرت را روی شانه ام گذاشتی و موهایت گوشه ای از صورتم را پوشاند و حالتی داشتی که انگار خود را تسلیم بوسه‌های احتمالی من کرده بودی، اما اگر از شوق هم می‌سوختم راضی نبودم این احتمال صورت وقوع یابد، زیرا معنویت رفاقت دو انسان را لذت بارتر از هر بوسه‌ای می‌دیدم... ممکن است رنگ‌های زندگی تو را سرگرم سازد، ممکل است صداهای این و آن تو را فریب دهد، اما بازگشت نجیبانه و پاک ما به یکدیگر حتمی است.
ـتکه‌ای از نامه‌ی مرتضی کیوان به همسرش پوری سلطانی.
  • 🍓 6
  • ❤ 1
Post #487 74
BomoniSiriya
مثل فشنگ برنو،، مثل تفنگ روسی،، خود ناموسی،، یار مخصوصی،، بری...زودی میپوسی و میپوسم.
  • ❤‍🔥 5
Post #486 70
و تو تمام آن چیزی بودی که می‌خواستم؛
چیزی که سال‌ها حتی به بودنش فکر نکرده بودم، چیزی که نمی‌دانستم روزی آرزویش را داشته باشم، اما با تو خواستم.
همه‌چیز به‌هم ریخته و داغان است.
قلبم شب و روز از درد به خود می‌پیچد و ناله می‌کند؛ تنها زمانی دست از ناله برمی‌دارد که بخواهد حرف هایش را همانند چماقی بر سرم بکوبد و با صدایی بغض‌آلود می‌گوید:
«بیا... دیدی چه کار کردی؟ هی بهت گفتم. گفتی یک حس زودگذر است و می‌رود. بیا، خوبت شد؟»
همه این‌ها را می‌گوید و من نمی‌دانم، شاید حق با او باشد.
اما گناه من چه بود؟
من این حس را نمی‌شناختم.
اصلاً من همیشه این‌طور رابطه‌ها را بچه‌بازی می‌دانستم. از کجا باید می‌فهمیدم این یکی با همه فرق دارد؟ از کجا باید می‌دانستم قرار است کسی بیاید و تمام آن چیزهایی را که سال‌ها نخواسته بودم، را بخواهم و در تمنایش بمانم؟
حقیقتش را اگر بخواهی، حالم آن‌چنان که وقتی می‌پرسی می‌گویم، خوب نیست.
اصلاً خوب نیست.
اما نمی‌خواهم بدانی.
با خودم می‌گویم اصلاً بدانی که چه؟
قرار است به کجا برسیم؟
من که تو را از دست داده‌ام، چرا باید بیهوده تو را، در حالی که خودت میان تمام مشغله‌هایت گرفتار شده‌ای، با دردهای خودم آزار بدهم؟
پس سکوت می‌کنم.
می‌گویم خوبم، لبخند می‌زنم و وانمود می‌کنم چیزی نشده؛ انگار نه انگار که جایی درون من، چیزی برای همیشه فرو ریخته است.
اما کاش...
کاش چیزی می‌گفتی.
کاش اصلاً مرا محل نمی‌دادی، کاش آن‌قدر دور می‌ماندی که بتوانم از تو دل بکنم.
شاید اگر کمی بی‌رحم‌تر بودی، شاید اگر زودتر بهم می‌فهماندی که جایی در زندگی‌ات ندارم، می‌توانستم از تو دور بمانم.
اما تو نه آن‌قدر نزدیک ماندی که بمانی،
نه آن‌قدر دور شدی که بتوانم فراموشت کنم.
و شاید درد من، همین فاصله‌ی لعنتی میان «داشتنت» و «نداشتنت» است.
برای تویی که برایم نماندی.
  • 💔 6
  • 🍓 1
Post #484 68
شاید فکر کنید این سفیدی ناشی از پرده سفید رنگیه اما نه صرفا مِه هست.
  • 👏 8
Post #483 72
الا ای داورِِ ِدانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دستِ این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعت ایران جز پریشانی 
چه داند رهبری سر گشتهً صحرای نادانی 

الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی 
به رشتی کلّه ماهی خور به طوسی کلّه خر گفتی 
قمی را بَد شمردی اصفهانی را بَتر گفتی 
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی 

ترا آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن 
الا تهرانیها انصاف میکن خر توی یا من 


تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی 
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی 
چرا بیچاره مشدی وحشی و بی تربیت باشی 
به نقص من چه خندی خود سرا پا منقصت باشی 

مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن 
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من 

تو عقل و هوش خود دیدی که درغوغای شهریور 
کشیدند از دو سو همسایگان در خاک ما لشگر 
به نقّ و نال هم هر روز حال بد کنی بدتر 
کنون ترکیه بین و ناز شستِ ترکها بنگر 
که چون ماندند با آن موقعیت از بلا ایمن 
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من 

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نا مردی 
چه گویم بر سرم با نا جوانمردی چه آوردی 
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی 
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن 
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من 

به قفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز 
چو در ترکیه رفتم وه چه حرمت دیدم و اعزاز 
به تهران آمدم نشناختی از دشمنانم باز 
من آخر سالها سربازِ ِ ایران بودم و جانباز 
چرا پس روز را شب خوانی و افرشته اهریمن 
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من 

به دستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم 
عدو را تا که نشاندم به جای از پای نشستم 
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم 
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم 
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن 
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من 

چو استاد دغل سنگ محک بر سکهً ما زد 
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد 
سپس در چشم تو تهران به جای ملکت جا زد 
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد 
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن 
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من 

چو خواهددشمنی بنیاد قومی را براندازد 
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد 
چو تنها کرد هر یک را به تنهائ بدو تازد 
چنان اندازتش از پا که دیگر سر نیفرازد 
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن 
الاتهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من 

چرا با دوستدارانت عناد وکین و لَج باشد 
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد 
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد 
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد 
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من 

ترا تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود 
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود 
چه شد کرد و لر یاغی کزو هر مشکل آسان بود 
کجا شد ایل قشقائ کزو دشمن هراسان بود 
کنون ای پهلوان چو نی نه تیری ماند و نی جوشن 
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من 

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان 
نه ماهی و برنج از رشت و نی چائ ز لاهیجان 
از این قحط و غلا مشکل توانی وا رهاندن جان 
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان 
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من

 
_شهریار
  • ❤ 7
Post #475 122
  • 🔥 6
Post #474 61
وقتی از آدما دور میشی کمتر باهاشون هم صحبت بشی، بیشتر دورت میچرخن .
  • 👍 7
Post #472 64
شد این تابلو با شعری از استاد شهریار و در پشتش هم شعرمانندی از من که در دو دقیقه به سختی جمعش کردم😂

برای هدیه است و راستش دلم برده.
  • 💘 6
  • 👍 2
Older posts →

About this channel

How can I read @symphony_baran without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for سَمفونیِ‌باران: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does سَمفونیِ‌باران have?
سَمفونیِ‌باران (@symphony_baran) has 231 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does سَمفونیِ‌باران know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →