آغازی دوباره آن هم در زمان فروپاشی روانی به اصرار آدمهای خوب
شاید یک عکاس، شاید یک نویسنده، شاید یک نقاش، شاید یک کتاب خوان، شاید هم یک احمق ؟؟؟
کی میدونه...
@symphony_baranbot
Post #504
16
سَ @symphony_baran



Forwarded from ْســـبز (غَمـ باز)
حقیقت این است که دارم ذرهذره آب میشوم؛ انگار هر روز تکهای از من، زیر این همه فشار و غم، آرام و بیصدا فرو میریزد. ذهنم خسته است، دلم سنگین است و وجودم دیگر مثل قبل توانِ تحمل این همه چیز را ندارد.
فشار سن و سال، کار، درس و خانواده، همه با هم روی شانههایم سنگینی میکنند و من، با تمام خستگی و غمی که درونم جمع شده، هنوز مجبورم بایستم. میایستم چون نمیخواهم تنها بمانند؛ نمیخواهم دردِ دلم را به دوش کسی دیگر بیندازنم. برای همین خیلی وقتها غم را قورت میدهم، لبخند میزنم و وانمود میکنم هنوز حالم خوب است.
اما هیچکس نمیداند پشت این ایستادن، چقدر خستگی و بغض پنهان شده. مدتهاست همهچیز را در خودم نگه داشتهام؛ غصهها، ترسها، خستگیها و حرفهایی که هیچوقت فرصت گفتنشان را نداشتم. حالا دیگر احساس میکنم چیزی درونم دارد از شدتِ این همه فشار و غم ترک میخورد.
من هنوز ایستادهام، اما راستش را بخواهید، دیگر نمیدانم تا کِی میتوانم.
بودن ما باهم دارای کیفیتی بسیطتر و دوستداشتنیتر از هر عشقی است.ما رفیقیم، دوستیم، یاور یکدیگریم. ایمان ما و زندگی ما با هم و توام است... بازگشت ما به هر سویی که برویم یا کشیده شویم، به یکدیگر است، من به این معنی ایمان دارم. تو هر جا بروی و بر عشق هر کسی بدرخشی، سرانجام مرا چون یک یاور انسانی شور و نشاط خود باقی خواهی دید. ما آخرین ملجا یکدیگریم... روزی در حالی که اندکی بیمار بودی، در تاکسی سرت را روی شانه ام گذاشتی و موهایت گوشه ای از صورتم را پوشاند و حالتی داشتی که انگار خود را تسلیم بوسههای احتمالی من کرده بودی، اما اگر از شوق هم میسوختم راضی نبودم این احتمال صورت وقوع یابد، زیرا معنویت رفاقت دو انسان را لذت بارتر از هر بوسهای میدیدم... ممکن است رنگهای زندگی تو را سرگرم سازد، ممکل است صداهای این و آن تو را فریب دهد، اما بازگشت نجیبانه و پاک ما به یکدیگر حتمی است.ـتکهای از نامهی مرتضی کیوان به همسرش پوری سلطانی.
و تو تمام آن چیزی بودی که میخواستم؛برای تویی که برایم نماندی.
چیزی که سالها حتی به بودنش فکر نکرده بودم، چیزی که نمیدانستم روزی آرزویش را داشته باشم، اما با تو خواستم.
همهچیز بههم ریخته و داغان است.
قلبم شب و روز از درد به خود میپیچد و ناله میکند؛ تنها زمانی دست از ناله برمیدارد که بخواهد حرف هایش را همانند چماقی بر سرم بکوبد و با صدایی بغضآلود میگوید:
«بیا... دیدی چه کار کردی؟ هی بهت گفتم. گفتی یک حس زودگذر است و میرود. بیا، خوبت شد؟»
همه اینها را میگوید و من نمیدانم، شاید حق با او باشد.
اما گناه من چه بود؟
من این حس را نمیشناختم.
اصلاً من همیشه اینطور رابطهها را بچهبازی میدانستم. از کجا باید میفهمیدم این یکی با همه فرق دارد؟ از کجا باید میدانستم قرار است کسی بیاید و تمام آن چیزهایی را که سالها نخواسته بودم، را بخواهم و در تمنایش بمانم؟
حقیقتش را اگر بخواهی، حالم آنچنان که وقتی میپرسی میگویم، خوب نیست.
اصلاً خوب نیست.
اما نمیخواهم بدانی.
با خودم میگویم اصلاً بدانی که چه؟
قرار است به کجا برسیم؟
من که تو را از دست دادهام، چرا باید بیهوده تو را، در حالی که خودت میان تمام مشغلههایت گرفتار شدهای، با دردهای خودم آزار بدهم؟
پس سکوت میکنم.
میگویم خوبم، لبخند میزنم و وانمود میکنم چیزی نشده؛ انگار نه انگار که جایی درون من، چیزی برای همیشه فرو ریخته است.
اما کاش...
کاش چیزی میگفتی.
کاش اصلاً مرا محل نمیدادی، کاش آنقدر دور میماندی که بتوانم از تو دل بکنم.
شاید اگر کمی بیرحمتر بودی، شاید اگر زودتر بهم میفهماندی که جایی در زندگیات ندارم، میتوانستم از تو دور بمانم.
اما تو نه آنقدر نزدیک ماندی که بمانی،
نه آنقدر دور شدی که بتوانم فراموشت کنم.
و شاید درد من، همین فاصلهی لعنتی میان «داشتنت» و «نداشتنت» است.

الا ای داورِِ ِدانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دستِ این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سر گشتهً صحرای نادانی
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کلّه ماهی خور به طوسی کلّه خر گفتی
قمی را بَد شمردی اصفهانی را بَتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
ترا آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیها انصاف میکن خر توی یا من
تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی وحشی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سرا پا منقصت باشی
مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
تو عقل و هوش خود دیدی که درغوغای شهریور
کشیدند از دو سو همسایگان در خاک ما لشگر
به نقّ و نال هم هر روز حال بد کنی بدتر
کنون ترکیه بین و ناز شستِ ترکها بنگر
که چون ماندند با آن موقعیت از بلا ایمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نا مردی
چه گویم بر سرم با نا جوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
به قفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز
چو در ترکیه رفتم وه چه حرمت دیدم و اعزاز
به تهران آمدم نشناختی از دشمنانم باز
من آخر سالها سربازِ ِ ایران بودم و جانباز
چرا پس روز را شب خوانی و افرشته اهریمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
به دستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که نشاندم به جای از پای نشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
چو استاد دغل سنگ محک بر سکهً ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای ملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
چو خواهددشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد هر یک را به تنهائ بدو تازد
چنان اندازتش از پا که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الاتهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
چرا با دوستدارانت عناد وکین و لَج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
ترا تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
چه شد کرد و لر یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقائ کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان چو نی نه تیری ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من
کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چائ ز لاهیجان
از این قحط و غلا مشکل توانی وا رهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئ یا من


