حقیقت این است که دارم ذرهذره آب میشوم؛ انگار هر روز تکهای از من، زیر این همه فشار و غم، آرام و بیصدا فرو میریزد. ذهنم خسته است، دلم سنگین است و وجودم دیگر مثل قبل توانِ تحمل این همه چیز را ندارد.
فشار سن و سال، کار، درس و خانواده، همه با هم روی شانههایم سنگینی میکنند و من، با تمام خستگی و غمی که درونم جمع شده، هنوز مجبورم بایستم. میایستم چون نمیخواهم تنها بمانند؛ نمیخواهم دردِ دلم را به دوش کسی دیگر بیندازنم. برای همین خیلی وقتها غم را قورت میدهم، لبخند میزنم و وانمود میکنم هنوز حالم خوب است.
اما هیچکس نمیداند پشت این ایستادن، چقدر خستگی و بغض پنهان شده. مدتهاست همهچیز را در خودم نگه داشتهام؛ غصهها، ترسها، خستگیها و حرفهایی که هیچوقت فرصت گفتنشان را نداشتم. حالا دیگر احساس میکنم چیزی درونم دارد از شدتِ این همه فشار و غم ترک میخورد.
من هنوز ایستادهام، اما راستش را بخواهید، دیگر نمیدانم تا کِی میتوانم.
Post #495
52
- 💔 7