نامهای را در پاکتِ نقرهای رنگی میگذارم، تا شاید به دهانهی غار کوچکی از یک اژدهای سفید برسد.
سلام فائزه، خوبی؟ داروهایت را به خوبی به فروش رساندی، یا که انسان ها باز هم تورا آزار دادند؟ یادت ماند که اگر اذیتت کردند آنها را جزغاله کنی، یا که گذاشتی دوباره به شمشیر های کندشان به تو زخم بزنند و باز هم بخشیدی و به حال خودشان رهایشان کردی؟
این اواخر را چگونه گذراندی؟ اصلا از غارت بیرون آمدی، یا که فکر و اندیشهی اعمال جاهلانهی این انسان های بیخرد تورا به حدت رساند و تصمیم گرفتی تنها بمانی؟ میدانستی که همهی آدمیان اینگونه نیستند و کسی را میابی که دوست خود بدانی؟
فائزه جان، اکنون که این نامه را میخوانی، امیدوارم تصمیم گرفته باشی با نفس آتشینت کمی آن آدم های نادرست و ناجالب را "نوازش" کنی و دیگر خودت را در غارت حبس نکنی. بیرون بیا، آفتاب را روی پوستت احساس کن، و نترس. هر کاری کنی، همان بهترین کاریست که میتوانستی در آن لحظه انجام دهی.
اگر در آنجایی که هستی، بر تو تلخ گذشت، اشکالی ندارد. زندگیست و تلخ و شیرین دارد. پس تلخی را به کام بگیر و بعد از آن از شیرینی ها تا جایی که میَتوانی لذت ببر. اگر از بیرون به تو فشار میآورند، حداقل تو از درونت به خودت سخت نگیر و با خودت مهربان باش.
پس قرارمان این باشد که حواست به خودت باشد، به تصمیم هایت اعتماد کن، و بدان که در جای درستی هستی. هیچوقت به خودت و ارزشت شک مکن، که اگر شک کنی با تهدیدی به آبداری گلک های هندوانه به سراغت خواهم آمد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای اژدهابانویی که با مهربانی همه را راهنمایی میکند و دست یاری میرساند.
Post #84
4
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)