نامهای مینویسم، تا اینبار سر از آشوبِ روی میز یک رئیس مافیا دربیاورد و برای لحظهای اورا از کار و زندگی بیاندازد.
سلام زیزی، چطوری؟ خودت را که فراموش نکردهای؟ هنوز حواست هست که در میان این وضعیت آشوبناک گوشهای برای خودت وقت بگذاری، یا که دوباره یادت رفته است که همیشه فقط دیگران در اولویت نیستند و خودت هم ارزشمندی؟ یادت نرفته که چه کار های برایشان کردی و ته مرام و معرفت را رساندهای؟
در این مدت در چه حالی بودی؟ خسته، بیانگیزه و ناامید، یا که امیدوار ولی غمزده و بیرمق؟ بیرون از خانه به قدمزنی میگذرانی؟ یا که در خانه سکنا گزیده و در حال کپک زدنی؟ میدانستی دوستانی داری که تو را از بارانی که پس از سالیان درازی بر خاک خشک صحرایی میبارد، بیشتر دوست میدارند؟
زیزی قشنگم، امیدوارم زمانی که این نامه به دستت میرسد، لحظهای از درگیری و آشوب زندگیات جدا بشوی و دغدغه هایت را کنار بگذاری، روی صندلیات به عقب تکیه داده و برای چند دقیقهی کوتاه، حواس خود را با این نامه سرگرم کنی تا بلکه ذهنت بتواند استراحتی کوتاه داشته باشد.
اگر در این حوالی به تو سخت گذشت، بدان که من دیدم. همه را دیدم، شنیدم، و تا جای امکان سعی کردم در کنارت باشم. تلاشم را کردم که اگر هم بیهوا ناراحتت کرده باشم، جبران کنم. بدان که در این زمان کمی که آشنا شدهایم، تبدیل به یکی از مکان های امنی شدهای که میتوانم هر چه دلم میخواهد بگویم و هراسی از قضاوت شدن نداشته باشم.
پس لطفا بدان، و به یادت بسپار که برای من بسیار گرانقدر و ارزشمندی، و هر چه تلاش کنی میتوانی به هر چه میخواهی برسی. من از اینجا، حتی از فرسنگ ها دورتر، از تو حمایت میکنم و حواسم به توست. پس خودت را فراموش نکن که اگر ببینم دوباره خود را فراموش کنی، با کامیون بزرگی از پاستیل به تو حمله خواهم کرد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای دون مافیایی که دخترش را دوست دارد، ولی قدر و ارزشمندی خودش را به خوبی نمیشناسد.
Post #83
4
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)