نامه ای مینویسم، تا با جعبهای پیتزا برسد به دست خونآشامی با فرفری های قرمز، و خواب را بر چشمانش میهمان کند.
سلام نوبا، در چه حالی؟ هنوز سخت تلاش میکنی و روز هایت را تا حد ممکن شیرین میکنی، یا که خستگی غریبانهای که حس میکنی به شدت گریبان گیرت شده و تورا رها نمیسازد؟
تابستان خودت را چگونه تحمل کردی؟ این گرمای طاقت فرسا و انسان های بیعقل عذابت دادند، یا که توانستی با پیدا کردن یکی دو مکان امن کوچک، کمی آرامش را مهمان قلب مهربانت کنی؟ هنوزم پیتزایی بزرگ میگیری تا با رفقا تقسیم کنی، یا که کار و بار آنقدر مشغله ساز شده که دگر وقت برای خودت هم نداری؟
نوبا بانو، این نامهی کوچکی که به دستت رسیده را گوشهای از صندوقچهی پوست انسانت نگاه دار، و بگذار تا بماند؛ سالیان سال شاید، حتی بعد از پوسیده شدن. زیرا که کلماتش را جادو کردهام تا همیشه به یاد داشته باشی که تلاش هایت دیده میشود و ارزشمند است.
اگر این دوران را یکی از سخت ترین دوران هایی که در آن زندگی میکنی، میدانی، این سبدی بلوط کنار نامه برایت گذاشتهام، تا هر وقت که این فشار و خستگی فراوان بر تو چیره شد و خواست که تورا از پای درآورد، بلوطی روی آتش نیمپز کرده و نوش جان کنی، به یادت بیاید که اشکالی ندارد، میگذرد، و نه از روی تو.
پس یادت نرود که ارزشمندی، تلاش هایت دیده میشود، غمت درست و بجاست، دیدگاهت شیرین است، و هر حسی که داری را درون خودت نریز،که اگر بفهمم، درون و بیرون را با نارگیل میگرایم تا دگر درونریزی نکنی. بدان که دوستت دارم، و حواسم به تو هست.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای خونآشام بانویی که وعده های غذاییش را آغشته به عصارهی خون کسانی میکند که حقشان است.
Post #70
6
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)