نامه ای مینویسم، تا برسد به دست پسری که همگان را میخنداند تا غم خودش را پنهان کند.
سلام امیر، اوضاع و احوال چطور است؟ هنوز هم به عشق جت ها و هواپیما هم نشسته ای و آسمان شب را نگاه میکنی، یا که تفنگ به دست در گوشه ای از کالاف چرخ میزنی تا وقت کشی کنی؟
این روز هارا چگونه میگذرانی؟ در جهت لبخند کردن دوستانت، یا یاری و همدلی به کسانی که نیاز دارند؟ یا که شاید خود را گوشهای از خانه به انزوا کشاندی تا بلکه بتوانی راحت تر این خستگی و درماندگیات را پنهان کنی؟
امیر خان، این نامه، ای را که برایت مینویسم، تا یادت بماند که نیازی نیست همیشه درون خودت را بگرایی، درون ریزی کنی، یا که چیزی را بروز ندهی. گاهی خشم، درد، و اشک، پاسخگویی احساساتیست که زمان زیادی زیر خروار ها خاک رها کردهای.
پس به تو یادآور میشوم که راحت باش، سخت نگیر. رک هستی، این خوب است، عالیست! ولی از اینکه بخواهی با لطیفه هایت غم های ابدیات را پنهان کنی، نمیشود. حواست به خودت باشد، که گر نباشد، من میدانم و تو.
یادت باشد که دویتانت همیشه کنارت خواهند بود و تورا تنها نخواهند گذاشت، همانگونه که تو مراقب آنها هستی و سعی میکنی آنها را بخندانی و کمی از استیصال آنها بکاهی. پس، من اینجا خواهم بود، تا هشداری باشم بر فراموش نکردن خودت و خاموش نکردن احساساتت.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای پسری که به مانند فرماندهای دلسوز، با لطیفه هایش دل دوستانش را شاد نگاه میدارد.
Post #69
8
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)