نامه ای مینویسم، نامهای برای تو، فرماندهای که همه چیز را تنهایی به دوش میکشی.
سلام ژنرال، در چه حالی؟ هنوز هم در حال آنالیز بیش از حد نقشه های روی دیواری، یا که پشت میز نشسته ای و زیر بار های سنگینی که برای خودت نیست غرق شدهای؟ هنوز هم مسئولیت های خود را تنهایی انجام میدهی، یا که یاد گرفتهای آنرا با دیگران تقسیم کرده و کمی به خود کمتر سخت بگیری؟
این روز هارا چطور میگذرانی؟ در سفر، در خانه، یا در اتاق جنگ؟ شاید هم گوشه ای از حیاط خانهات را انتخاب کرده ای و ساعت های آنجا مینشینی تا کمی از واقعیت سخت این دنیا رها باشی؟ نقشه هارا دور ریختی، یا که معاون اولت،که همان ذهن نجیبت باشد، دوباره تورا وادار به نگه داشتن نقشه های بیشتر کرد؟
ژنرال عزیز، زمان کوتاهیست که تورا میشناسم. اما زمان نمیتواند بازگوی این باشد که چقدر با تو احساس دوستی دارم. گشت زدن در عمارت کوچکت را دوست دارم، دیدن افکارت و دیدگاهت به این جهان را دوست دارم، و سلیقهی موسیقی زیبایت عجیب به دلم نشست.
خواستم بگویم که تو تنها نیستی. قرار نیست تنها باشی. دوستانی داری که همیشه در کنار تو خواهند بود. عزیزانی داری که همیشه از پشت تورا حمایت خواهند کرد. اگر روزی خسته شدی و بر زانو هایت افتادی، افرادی خواهند بود که کمی از بار روی دوشت بردارند تا بلکه کمتر زیر سنگینی منگنهای که درونش قرار گرفتی خم بشوی.
اگر زندگی بر تو سخت میگذرد، اگر وجدانت بسیار بیدار است و هشیار، اگر خستهای از این همه فشار، من اینجا هستم، و حواسم به توست. من اینجا خواهم بود تا هرآنچه که تو نمیتوانی دگر حمل کنی،برایت حمل کنم. اینجا خواهم بود تا از غم روی قلبت کم کنم، تورا در آغوش بگیرم و برایت بشقابی لازانیا کشیده تا که بار سنگینی که بر زمین گذاشتی را دزدیده و تورا از این همه فلاکت، رهایی دهم. آنجا خواهم بود تا حواست را پرت کنم و کار هایت را انجام دهم تا کمی خلوت تر شوی، و خودت را فراموش نکنی.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای فرماندهای که بار دوستانش را هم به دوش میکشد تا گرچه خودش زخمی و خسته است، آنها اینگونه نباشند.
Post #66
13
Forwarded from 𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 (𝕄𝕒𝕥𝕚𝕝𝕕𝕒)