من هرگز به نظریههای روانشناسانه و مسائل مربوط به روان علاقهای نداشتم. نخستینبار تقریر مهم و پیشرو و بسیار بصیرتبخش هابرماس در کتاب شناخت و علایق انسانی بود که مرا به فروید و مسئله رهاییبخشی روانکاوی و روانشناسی علاقهمند کرد. نباید انکار کنم که پیش از هابرماس نیچه بود که زمین را برای چنین بذری مهیا کرد. بعد از خواندن کتاب هابرماس، و آگاهی پیشین به اینکه میان دیدگاه فروید و نیچه ارتباط قوی وجود دارد من توانستم خود را متقاعد به وقت گذاشتن بر روی روانکاوی کنم. عناصر مهمی از فراروانشناسی فروید گرچه به شیوه فلسفهورزی نیچه شباهت زیاد دارد اما همچنین تفسیر هابرماس از روانکاوی به منزلهی کنش ارتباطی برای من بسیار رهگشا بود و در نگرش من به روانکاوی بسیار موثر افتاد. یعنی هرچه پیشتر رفتم، فروید را از دو جنبه فلسفیتر کردم، بر پایهی متافیزیک ارادهی قدرت و بر پایه نظریهی کنش ارتباطی. فروید هر دو عنصر را در خود داشت.
پیشتر مایل بودم کنش ارتباطی هابرماس را درست بر خلاف مقاصد خودش متافیزیکی کنم و به دلایلی که مجال دیگری میطلبد مایل بودم این کار را با متافیزیک اراده قدرت که طبق تفسیری جاافتاده آخرین متافیزیک سنت متافیزیک غرب است انجام دهم. فروید به من این مجال را داد تا پلی عالی میان نیچه و هابرماس برقرار سازم و همچنین معنای متافیزیک ارادهی قدرت را بسیار متفاوت و به زعم خودم گستردهتر سازم.
اکنون با پلی که روانکاوی برقرار میسازد، متافیزیک ارادهی قدرت، متافیزیکی مناسب برای هر دوی روانکاوی و کنش ارتباطی به چشمم آمده است.
Post #50
76
- ❤ 7