زآنکه آزاری ندارد دردِ بیآرامِ دوست
میشد نقطه را نادیده گرفت و کوچک افتادنِ «م» را لغزشِ قلم دانست و «آرامی» خواند.
حافظ! اندر دَردِ او میسوز و با درمان بساز
زآنکه آرامی ندارد دردِ بیآرامِ دوست
۸۰۷, ۸۱۸, ۸۲۱, ۸۲۲, ۸۲۳, ۸۲۴, ۸۲۵
حافظ! اندر دَردِ او میسوز و بی درمان بساز
زآنکه درمانی ندارد دردِ بیآرامِ دوست
پسا ۸۲۷
شاید بهتر بود که چون، «آزاری ندارد» ضبطِ منفرد است و از نوشتهی کاتب نیز واژهی «آزاری» را بهوضوح نتوانستم بخوانم، طبقِ نسخههای قدیم، «آرامی ندارد» را برگزینم. اما نه استدلالِ قانعکنندهئی برای ساختن با درمان دارد و نه گزارهی قابلِ ذکری است که دردِ بی آرامِ دوست، آرام ندارد!
تصویری که از «آزار» داشتم: دردهایی مانندِ یک بیماریِ مزمن، بیمار را از پا نمیاندازند. روندِ درمانِ آنها طولانی یا دائمی است و باید با آن ساخت.
(مثلِ زخمِ معده! خوب نمیشود اما باید مدارا کرد و مداوا را مداوم ادامه داد.)
دردی که از دوست میرسد، بی آرام است امّا آزاری ندارد. روَندِ درمان را بپذیر و با آن بساز
که دل به دَردِ تو خو کرد و تَرکِ درمان گفت
سهیل قاسمی
@Setiq
