دِلَم ربودهیِ لولیوَشیست شورانگیز
سیاهچَرده و قَتّالوَضع و رنگآمیز
غلامِ آن کلمات ام که آتش انگیزد
نه آبِ سَرد زنَد در سخن، نه آتشِ تیز
فدای پیرهنِ چاکِ ماهرویان باد،
هزار جامهی تقوی و خِرقهیِ پرهیز
فرشته، عشق ندانَد که چیست! بحث مکُن!
بخواه جام و گُلابی به خاکِ آدم ریز!
مباش غرّه به بازوی خود! که در ضرب است
هزار تعبیهیِ حُکم ِ پادشاهانگیز
فقیر و خسته به درگاهات آمدم؛ رَحمی!
که جُز وِلایِ تو اَم نیست هیچ دستاویز
بیا! که هاتفِ میْخانه دوش با من گفت
که در مقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز!
پیاله بر کفنام بند! تا سحَرگَهِ حَشْر،
بهمیْ زِ دل بِبَرَم هوْلِ روزِ رستاخیز
میانِ عاشق و معشوق، هیچ حائل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ! از میان برخیز!
این بیت هم در نسخههای دیگر آمده:
خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم بُرد
که تا زِ خالِ تو خاکام شوَد عبیر آمیز
دیوان حافظ
بر پایهی نسخهی خطی سال ۸۰۱
سهیل قاسمی
تنظیم: حسین جلیلیان
ضبط: استودیو اورانیا
@Setiq
Post #4967
426