شانزده
نگرانیِ من
خب: آن پرسشِ نگرانکنندهی من که اوّلِ عرایضام خدمتتان گفتم این است:
شما جوانها که مَردُمی شریف اید، از سرشتی ویژه اید، دربندِ نام و نان نیستید، تنها سود و سلامتِ جامعه را میخواهید و جان در سَرِ عقیده میکنید، کجای کار اید؟ چه برنامهیی دردست دارید؟ چه میخواهید بکنید؟
کسی به این پرسشِ دردناکِ من پاسخی ندادهاست؛ شما به خودتان چه جوابی میدهید؟
اگر دلِ کوچکتان نمیشکند، من خود بگویم. گمان کنم جواب این باشد که: چو فردا شود فکرِ فردا کنیم. فقط برایتان متأسّف ام!
از این سوآلام میگذرم و سوآل ِ دیگری، سوآلِ نَرمتری مطرح میکُنم:
فردا چه میباید بکُنید؟ آیا شما از خود چیزی ساختهاید که فردا به کاری بیاید؟ با نظری انتقادی در خود نگاه کردهاید که ببینید زیرسازیِ فکریتان در چه حال است؟
بسیاری از فرزندانِ ملّتِ ما که در خارج از کشور تحصیل میکُنند، هنگامِ خروج از ایران به دو دلیلِ کاملاً روشن، زیرساختِ فکریِ سالم ندارند. نخست به این دلیل که اصولاً در سنینی نیستند که مسائلِ فرهنگی و هویتِ ملّی برایشان مطرح بوده باشد یا از شرایطِ اجتماعیِ وطنمان آگاهیهای لازم به دست آوردهباشند؛ و دوم به این دلیل که اگر هم به این مسائل توجّهی نشان میدادهاند، فضای سیاسیِ کشور فضایی نبودهاست که در آن آزادانه توانستهباشند راجع به این مسائل اندیشه و بررسی کنند. یکی این که امکانِ دستیابی به منابعِ چنین تحقیقات و تتبّعاتِ کارسازی درمیان نبوده، دیگر این که آمارها و اطلاعاتی که در دسترس گذاشته میشود، مطلقا قابلِ اعتماد نیست.
بهقولی دروغ بر سه نوع است: دروغِ کوچولو، دروغِ بزرگ، آمار!
حتّا جامعهشناسانِ ما از حقایقِ جامعهمان آگاهیهای درستی ندارند.
پس کاملاً طبیعی است که غالبِ جوانانِ ما هنگامِ خروج از کشور، مانندِ تَرکهی نازکی که از درختی بچینند، هیچ ریشهیی با خود نداشته باشند. اگر مَنی در این سن و سال ناگزیر به جلایِ وطن شود، بههرحال ریشههایَش را با خود میآورَد، اما دانشجوی جوان، یک قَلَمه بیش نیست. نهالِ نازکی است که تازه از درخت بُریدهاند؛ و در این خاکِ غربت نشا کردهاند و ناگزیر ریشهیی که میگیرد، از این آب و خاک است. گیرم ریشه میکُنَد، اما در خاکی که مالِ او نیست. و فردا که به وطن برگردد ریشهیی با خود میبَرَد که بَدَلی و قلّابی است، با جغرافیای فرهنگیمان بیگانه است و با آن نمیخوانَد.
من از تَهِ قلب امیدوارم در این قضاوتِ خود، درست یکصدوهشتاد درجه به خطا رفته باشم. اما تا آنجا که با اجتماعاتِ دانشجوییِ خارج از کشور تماس داشتهام و به چشم دیدهام، در ایشان چندان دغدغهیی نسبت به این موضوعِ بسیار حسّاس احساس نکردهام.
دوستانِ بسیاری را دیدهام که ظاهراً محیطِ ایرانی دارند. (البته به خیالِ خودشان. یعنی قرمهسبزی میخورند، با دمبک رِنگِ روحوضی میزنند، رقصِ باباکرم را به رقصهای کابارهیی ترجیح میدهند، یا اگر اعتقاداتِ مذهبی دارند، نماز میخوانند، روزه میگیرند، نسبت به چگونگیِ ذِبحِ گوشتی که میخورند، حساسیتِ فراوانی نشان میدهند و پارهیی از آنها اصلاً خوردنِ گوشت را کنار میگذارند و اگر نشود چادر به سرکنند، به چارقد میسازند. با مادرزن و برادرزن و خواهرزن و زن برادرشان زیرِ یک سقف زندگی میکنند) و بر این گمانِ باطل اند که چون سفرهی غذا را روی زمین میگُسترند، فرهنگِ ملیشان را حفظ کردهاند و ایرانی باقی ماندهاند. عادت را با فرهنگ اشتباه میکُنند و خود را فریب میدهند، چون یادشان رفتهاست که آقازادهشان حتّا زبانِ مادریاش را هم بلد نیست و از فارسی احتمالاً فقط کلمهی پدرسوخته را یاد گرفته؛ که معنیاش را هم نمیداند! و تازه با لهجهی آمریکایی هم چیزِ فوقالعاده هشَلهَفی از آب درمیآید!
من متأسفانه تحصیلکردگانِ جهاندیدهی بسیاری را دیدهام که از فردایِ کشورمان هیچ دغدغهیی به دل ندارند.
تحصیلکردگانِ زیادی را دیدهام که فردا چون به وطن برگردند، موجودِ بیگانهیی خواهند بود در حدِّ یک مُستشارِ خارجی؛ بی هیچ آشنایی با فرهنگِ ایرانیِ خود، بی هیچ آشنایی با تاریخِ خود، با ادبیاتِ خود، با هنرِ خود.
موجودی تکبُعدی و فاقدِ خلّاقیت که در بهترین شرایط، یک ماشین است و بس. دراینجا که وطناش نیست، بیگانه است و در آنجا هم که وطناش است، بیگانه.
رسیدن به درجهی تخصّص در فلان یا بهمان رشته به هیچوجه مفهوماش صاحبِ فرهنگ شدن و هویتِ فرهنگی یافتن نیست. و سوآلِ آزاردهندهیی که مدام برای من مطرح میشود این است که فردا وطنِ ما به فَرد فَردِ این جوانانِ تحصیلکرده نیاز خواهد داشت. آیا فردا که این جوانان به وطن مراجعت کنند، تنها لیسانس و دکترا و فوق دکترا یا گواهینامهی فلان یا بهمان رشتهی علمی که به دست آوردهاند برای پاسخگویی به آنهمه نیازهایی که داریم کافی خواهد بود؟
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
Post #4874
990
- 👍 1