چهارده
ایمانِ بیمطالعه، سدِّ راهِ تعالیِ بشری است
حالا که این زمینه را به وجود آوردم، میتوانم به شما بگویم که در شرایطِ درونمرزی، اگر برای روشنفکرانِ جامعه کوچکترین امکانِ عمل کردن به رسالتِ اجتماعی و انسانی وجود ندارد، از شما که طبقهی تحصیلکرده و آگاهِ جامعه هستید و این بختیاری را هم داشتهاید که چندگاهی دور از دسترسِ اختناق به خودآموزی بپردازید، هرگز پذیرفته نیست که هر حُکمی و هر ایسمی را وحیِ مُنزَل تلقی کنید و نسنجیده و اندیشهناکرده، هر حکمِ پیشساختهئی را بپذیرید.
{تشویقِ ممتدِّ حضّار}
این امکان برای شما وجود دارد که چند صباحی از نعمتِ آزادانه اندیشیدن برخوردار باشید، پس، از این امکان تا آنجا که فرصت دارید سود بجویید.
اگر از یک دانشجوی دانشگاههای ایران این سخن پذیرفتنی باشد که در شرایطِ ناساز مجبور به قبولِ احکامی میشود که ظاهرِ شُستهرُفتهیی داشته و وسیلهیی برای سنجیدنِ لَنگیهای این احکام دراختیارَش نبوده، باری چنین سخنی از هیچیکِ شما پذیرفته نیست.
برای شما مجالِ بحث و جدَل هست. شما به این بحثوجدلها، به بدهبستانهای فکری، محتاج اید. موظفاید. ناچار اید، زیرا حیاتِ فردای ما بهاش بستگی دارد. چرا که فردا دوباره اگر تو اشتباه کنی، سلامت و هستیِ مرا به خطر میاندازی و اگر من به غلط بروم، تو را به بیراهه میکشم.
خطرِ کم دانستن از خطرِ ندانستن بسیار بیشتر است. واقعاً راست میگفتند قدیمیهایِ ما که «نیمهحکیم، بلایِ جان است، نیمهفقیه، بلایِ ایمان»! ناآگاهیِ توده، خودش خطرِ بالقوّه هست، چون ناگهان میجنبد و بیفکر و بیهدف دست به عمل میزند؛ اما اگر تو نتوانی درست اندیشه کُنی، آن خطرِ بالقوّه، به یک فاجعه مبدّل میشود.
شما باید درهر لحظه، خودتان را به محاکمه بکشید که: آیا واقعاً آنچه میگویم و میکُنَم درست است؟ آیا میتوانم بی هیچ نگرانی و دغدغهیی ادّعا کنم که اگر از شرافتِ انسانیِ خودم بخواهم ضامنِ صحّتِ اندیشهها و برداشتهای من بشود، بی لحظهیی تردید این ضمانت را خواهد پذیرفت؟ شما حق ندارید کم بدانید، حق ندارید بلغزید، حق ندارید اشتباه کنید، زیرا فقط دیوانهها میتوانند توهّماتشان را حقیقتِ صِرف تلقّی کنند و از احتمالِ اشتباه هم کَکشان نگَزد.
حرفِ آخرَم را بگویم: شما حق ندارید به هیچیک از اَحکام و آیههایی که از گذشته به امروز رسیده و چشمبسته آنها را پذیرفتهاید، ایمان داشته باشید. ایمانِ بیمطالعه، سدِّ راهِ تعالیِ بشری است. فقط فریب و دروغ است که از اَتباعِ خود ایمانِ مطلق میطلبد و به آنها تلقین میکند که اگر شک آوردی، رویات سیاه میشود. چرا که تنها و تنها شکّ است که آدمی را به حقیقت میرساند. انسانِ متعهّدِ حقیقتجو، هیچ دُگمی، هیچ فرمولی، هیچ آیهئی را نمیپذیرد، مگر این که نخست در آن تعقّل کند؛ آن را در کارگاهِ عقل و منطق بسنجد، و هنگامی به آن معتقد شود که حقّانیتاش را با دلایلِ مُتقَنِ علمی و منطقی دریابد. وقتی منطقِ دیالکتیکی مرا مُجاب کرده باشد که آبِ دو تا رودخانه نمیتواند مرا به یکسان تَر کُنَد، من حق دارم به تجربههای تاریخی نیز شک کُنَم؛ مگر این که شرایطِ پیروزیِ فلان تجربهی تاریخی، سرِ مویی با شرایطِ جامعهی من تفاوت نکُنَد.
کوتاهترین فاصلهی میانِ دو نقطه، بله! خطِّ راست است. اما در هندسه به ما آموختهاند که همین نکتهی ازآفتابروشنتر هم تا بهطورِ علمی اثبات نشود، قابلِ اعتنا نمیتواند باشد.
و ما در همان حال به مُهمَلاتی ایمان میآوریم که تنها اگر ذرّهیی به چشمِ عقل در آن نگاه کنیم، از سفاهتِ خودمان به خنده میافتیم.
یک نگاهی به اَدیانِ موجود جهان بیَندازید:
اعتقاد و ایمانِ دینی و مذهبی، از بتپرستی بگیریم بیاییم تا دینِ موسا و بودیسم و آیینِ زرتشت و مسیحیت و چه و چه، معمولا مثلِ یک صندوقچهی دَربسته، بهطورِ ارثی از والدین به فرزند منتقل میشود. به احتمالِ قریب به یقین، همهی ما که زیرِ این سقف جمع شدهایم، اگر اهلِ مذهب ایم، به مذهبی هستیم که والدینمان داشتهاند. البته اینجا صحبت از مَذهب است نه دین. دین، تنهی اصلی و نخستین است. در مقاطعی از تاریخ، دین، به دلایلِ مختلف گرفتارِ انشعاب میشود و مذاهب شاخهوار از آن میرویَد و جداسَری پیش میگیرد. گویا دینِ اسلام هفتاد و چند شاخه یا مذهب داشته که امروز به صد و سی و چهل تا رسیده.
هر مذهبی هم طبعاً برای خودش یک جامعهی روحانیت دارد. افرادِ جامعهی روحانیتِ هر مذهبی هم لامحاله معتقد اند که تنها مذهبِ ایشان برحقّ است و باقیِ مذاهبِ دیگر و ادیانِ دیگر کُفر اند و غلطِ زیادی میکنند. این هم قبول. چون اگر چنین اعتقادی نداشته باشند، خب باید بروند یک مذهبِ دیگری اختیارکنند!
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
Post #4871
921
- ❤ 4
- 👎 3