سیزده:
سرانجامِ تصوّف، مثالِ شاه اسماعیل صفوی
شاه اسماعیل به دلایلِ سیاسی میافتد وسط که مملکت را شیعه کُنَد. کاری که فرض کنیم از لحاظِ سیاسی بسیار بسیار خوب است، زیرا کشور را از اضمحلال نجات میدهد. (مثلاً در مقابلِ عثمانی) ولی این کار به چه بهایی تمام میشود؟ به قیمتِ از دست رفتنِ فرهنگ و هنر و دانش در ایران. و از آن جمله به بهای جانِ حدودِ نیم میلیون نفر آدمیزاد فقط در آذربایجان که حاضر به قبولِ مذهبِ جدید نیستند و نمیخواهند دست از سُنّیگری بردارند و بهخاطرِ گُلِ رویِ آقای شاه اسماعیل، توی اذانشان بگویند: «علیً ولی اللّه». اما همین توده که از ترسِ شمشیر شیعه شد یا تظاهر به شیعهگری کرد، درست چند سال بعد بهکلی موضوع را از یاد میبَرَد و چنان تعصّبی جانشینِ حافظهی تاریخیاش میشود که بیا و تماشاکن! حتّا قبول میکُنَد که اگر پنج تا سنّی بکُشد یکراست میرود بهشت!
به شاهاش که ضمناً ریاستِ مذهبی هم دارد و لقباش را هم گذاشته بود کَلبِ آستانِ علی، (سگِ آستانِ علی) میگوید مُرشدِ کلّ؛ و در رکاباش برای اعتلای دین شمشیرمیزند و جهانگیری میکُنَد. (آخوندها اسمِ خودشان را گذاشته بودند نمایندهی خدا بر زمین، آیتالله؛) حال آن که جلوی چشماش، مرشدِ کل شب و روزَش به میْگساری میگذرد، (سه روز آمد، افتاده بوده رویِ پلِ سیوسهپل، و کسی جرئت نمیکرد بروَد ببیند این زنده است یا مرده! مرشدِ کل، از زورِ مستی! رفته بوده جلفا، عشق!) شب و روزش به مستی میگذرد و برای دست یافتن به زنِ شرعیِ پادشاهِ فلان کشور، خاکِ آن کشور به توبره میکُنَد!
برگردیم به مطالبمان:
باری! نقّاشی و رقص و موسیقی و شعر، دست به دستِ هم داد و دُرست از قلبِ مراکزِ اسلامی، از میانِ خانقاهها به تپش درآمد و غریوِ این فرهنگِ سرشار از زیبایی، حتّا در قصورِ خلفایِ ظاهراً مسلمان هم طنین افکند. تا اینجا رهبریِ مقاومت و مبارزه، با متفکّران و آزاداندیشان بود و علیرغمِ دربارِ خُلَفا که با شدّت و حِدّت به صوفیکُشی و قلع و قمعِ صوفیانِ سرکش پرداخته بود، تصوّف تا آنجا نفوذ پیدا کرد که خانقاهها عملاً بهصورتِ مراکزِ اصلیِ مذهب درآمد.
متأسفانه اینجا مجالاش نیست که نشان بدهم اسلامِ عرَبی چه بوده و اسلامی که تصوّفِ ایرانی ازش ساخت چه. امّا میتوانم نکتهی کوتاهی از مُعتقداتِ یکی از سرانِ صوفیه را نقل کنم، که مشت نمونهی خروار است:
صوفیان گِرد آمده بودند در خانقاه، و از بیرون بانگِ اذان برخاست که «اللهُ اکبر» (بزرگ است خدا). شیخ سَری جنبانید و گفت: و اَنَا اکبرُ مِنهُ. (من از او بزرگتر ام)
اما کارِ تصوّف به کجا کشید؟ هیچ! پس از آن که نقشِ سیاسی اجتماعیِ خودَش را به انجام رساند، پادشاهانِ ایران آن را از درونمایهی فرهنگی و ملّیاش خالی کردند و بهصورتِ پفیوزی و مفتخوری و درویشمَسلکی درَش آوردند و ازَش یک آلتِ مُعَطّله ساختند تا بیمزاحمتر، بتوانند به نوکری و سرسپردگیِ دربارِ خُلفای عرب افتخار کنند و خونِ وطنخواهان و استقلالطلبان را بریزند. البته این طرحی اِجمالی و فشرده بود که دادم؛ و بعید نیست پارهیی برداشتهایم هم نادرست هم باشد. این طرح را دادم تا بتوانم بگویم که آن نهضتِ عظیم، چه بود و چه شد.
اما بعدها که مورّخانِ مغرضِ قلمبهمُزد، بهاقتضای سیاستهای روز گفتند: تصوّف از همان اوّل چیزی جز مفتخوری و گدامَنشی و درویشمسلکی نبوده، ما این حکم را هم بهمثلِ وَحیِ مُنزَل پذیرفتیم.
اگر گفتهاند انوشیروانِ آدمکُشِ دودوزهبازِ فرصتطلب، مَظهرِ عدل و انصاف بوده، این حکم را هم مانندِ وحیِ مُنزَل پذیرفتهایم و اگر فردوسی اشتباه کرده یا ریگی به کفش داشته و اسطورهی ضحاک را به آن صورت جازده، حتّا طبقهی تحصیلکرده و مشتاقِ حقیقتِ ما نیز حُکمِ او را مِثلِ وحیِ مُنزَل پذیرفتهاند.
من موضوعِ قضاوتِ نادرست دربارهی نهضتِ تصوّف یا اسطورهی ضحاک را بهعنوانِ دو نمونهی تاریخی مطرح کردم تا به شما دوستانِ عزیز نشان بدهم که حقیقت چهقدر آسیبپذیر است. این نمونهها را آوردم تا آگاه باشید چه حرامزادههایی بر سَرِ راهِ قضاوتها و برداشتهای ما نشستهاند که میتوانند به افسونی دوشاب را دوغ و سفید را سیاه جلوه دهند و بوقلمونِ رنگکرده را جایِ قناری به ما قالب کنند. این نمونهها را آوردم تا چنانکه در ابتدایِ عرایضام گفتم، زمینهئی باشد برای آن که به دلنگرانیهایم بپردازم. نگرانیهای جانگَزایی که از فردا، از آینده، روحام را میخراشد و ارّه به استخوانهایم میکشد.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
Post #4870
834
- 🤡 4
- ❤ 1
- 👍 1