ده:
کیشِ شخصیت، مثالِ ضحاک و بردیا
(از اینجا، در فایلِ صوتی هست: )
سلامتِ فکریِ جامعه فقط در برخورد با اندیشهی مخالف محفوظ میماند. {تشویقِ حضّار} تو فقط هنگامی میتوانی بدانی درست فکر میکنی که من، منطقات را با اندیشهی نادرستی تحریک کُنَم. من فقط موقعی میتوانم عقیدهی سخیفام را اصلاح کنم که تو اجازهی سخنگفتن داشته باشی.
حرفِ مُزَخرف خریدار ندارد. پس تو که پوزهبند به دهانِ من میزنی، از درستیِ اندیشهی من، از نفوذِ اندیشهی من میترسی. {تشویقِ حضّار}
مردم را فریب دادهای و نمیخواهی فریبات آشکارشود. نگرانِ سلامتِ فکریِ جامعه هستید؟ پس چرا مانعِ اندیشهی آزادَش میشوید؟ سلامتِ فکریِ جامعه تنها در گروِ همین واکسیناسیون بر ضدِّ خرافات و جاهلیت است که عوارضاش درست با نخستین تَبِ تعصّب آشکار میشود.
برای سلامتِ عقل، فقط آزادیِ اندیشه لازم است. آنها که از شکفتگیِ فکر و تعقّل زیان میبینند، جلوی اندیشههای روشنگر دیوار میکشند و میکوشند تودههای مردم، اَحکامِ فریبکارانهی بستهبندیشدهی عهدِ بوقیِ آنان را بهجای هر سخنِ بحثانگیزی بپذیرند و اندیشههای خود را بر اساسِ همان اَحکامِ قالبی که برایشان مفید تشخیص دادهشده زیرسازی کنند.
تودهیی که بدینسان قدرتِ خَلّاقهی فکریِ خود را از دست داده باشد، برای راهجُستن به حقایق و شناختِ قدرتِ اجتماعیِ خویش و پیدا کردن ِ شعور و حتّا برای توجّه یافتن به حقوقِ انسانیِ خود، محتاج به فعّالیتِ فکریِ اندیشمندان ِ جامعهی خویش است. زیرا کشفِ حقیقتی که اینچنین در اعماقِ فریب و خدعه مدفون شدهباشد، ریاضتی عاشقانه میطلبد و بهطورِ قطع میباید با آزاداندیشی و فقدانِ تعصّبِ جاهلانه پشتیبانی بشود. که این هم ناگزیر درخصلتِ تودهی گرفتارِ چنان شرایطی نخواهد بود.
اما، ماجرای ضحّاک یا بردیا یک نمونه بود برای نشان دادنِ این اصل که حقیقت چهقدر آسیبپذیر است، و در عینِ حال، زدودنِ غبارِ فریب از رخسارهی حقیقت چهقدر مشکل است. چهبسا در همین تالار کسانی باشند با چنان تعصّبی نسبت به فردوسی، که مایل باشند بهدلیلِ این حرفها خِرخِرهی مرا بجوَند و زبانام را از پسِ گردنام بیرون بکشند؛ فقط به این جهت که دروغِ هزار ساله، امروز جزوِ معتقداتشان شده و دستکشیدن از آن برایشان غیرِ مقدور است. یا بهآسانی مقدور نیست.
پیشینیانِ ما میگفتند: «آفتاب زیرِ ابر نمیمانَد و حقیقت سرانجام روزی گفته میشود.» این حکم شاید روزگاری قابلیتِ قبول داشته و پذیرفتنی بوده. اما در عصرِ ما که کوچکترین خطایی میتواند به فاجعهیی عظیم مبدّل شود، به هیچ روی فرصتِ آن نیست که دست روی دست بگذاریم و بنشینیم و صبر پیش گیریم که روزی روزگاری حقیقت بر سَرِ لطف بیاید با ما و گوشهی ابرویی نشانمان بدهد.
امروز هر یک از ما که اینجا نشستهایم، باید خودمان را به چنان دستمایهیی از تفکّرِ منطقی مسلّح کنیم که بتوانیم حقیقت را بو بکشیم و پنهانگاهاش را بیدرنگ بیابیم.
ما در عصری زندگی میکنیم که جهان به اردوگاههای متعدّدی تقسیم شده است. در هر اردویی، بُتی بالا بردهاند و هر اردویی به پرستشِ بتی واداشته شده. امیدوارم دوستان! که نه خودتان را به کوچهی علیچپ بزنید، نه سخنِ مرا به گونهیی جز آنچه هست تعبیر و تفسیرکنید. اشارهی من مطلقاً به بتسازی و بتپرستیِ نوبالغان نیست که مثلاً مایکل جکسنِ قرتی یا آن گاومیش! محمدعلی کلِی، کتکخورِ حرفهئی برایشان بهصورتِ خدا در میآید. اشارهی من به بیماریی کودکانهتر، اسفانگیزتر و بسیار خجلتآورترِ «کیشِ شخصیت» است که اکثراً، اکثرِ مردم در سراسرِ دنیا گرفتارش هستیم. ما یی که کلّی هم ادعامان میشود، به قولِ قدیمیها افادهها طَبق طَبق، و مثلاً خودمان را مسلّح به چنان افکار و اندیشههای متعالی میدانیم که نجاتدهندهیِ بشریت از یوغ ِ بَردگی است. (بله عذر میخواهم درست نخواندم.)
بله، مستقیماً به هدف میزنم و کیشِ شخصیت را میگویم. همین بتپرستیِ شرمآورِ عصرِ جدید را میگویم که مبتلابهِ همهی ما است و شدهاست نقطهیِ افتراق و عاملِ پراکندگیِ مجموعهیی از حُسنِ نیّتها، تا هر کدام به دستِ خودمان گِردِ خودمان حصارهای تعصّب بالا ببَریم و خودمان را توش زندانی کنیم.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
Post #4867
664
- 👏 3
- ❤ 1