سه:
کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش
دوستانِ خوبِ من! کشورِ ما بهراستی کشورِ عجیبی است.
در این کشور، سردارانِ فکوری پدید آمدهاند که حیرتانگیزترین جنبشهای فکری و اجتماعی را برانگیختهاند و به ثمر رساندهاند و گاه تا پیروزیِ کامل به پیشاش بردهاند. روشنفکران انقلابیِ بسیاری در مَقاطعِ عجیبی از تاریخِ مملکتِ ما ظهورکردهاند که مطالعهیِ دستآوردهای تاریخیشان، بس که عظیم است، در مقاطعی واقعاً باور کردنی نیست.
البته یکی از شگردهای مشترکِ همهی جبّاران، تحریفِ تاریخ است؛ و درنتیجه، متأسّفانه چیزی که ما امروز به نامِ تاریخ در اختیار داریم، بهجز یک مشت دروغ و یاوه نیست که چاپلوسان و متملّقانِ درباریِ دورههای مختلف به هم بستهاند؛ و این تحریفِ حقایق و سفید را سیاه و سیاه را سفید جلوه دادن، بهحدّی است که میتواند باحُسنِنیّتترین اشخاص را هم به اشتباه اندازد.
نمونهی بسیار جالبی از این تحریفاتِ تاریخی، همین ماجرای فریدون و کاوه و ضحّاک است.
پیش از آن که به این مسأله بپردازم، باید یک نکته را تذکاراً بگویم درباب اسطوره و تاریخ:
نکتهی قابلِ مطالعهئی است این، سرشار از شواهد و اَمثَلهی [بسیار]، اما بهناگزیر بهسرعت از سَرَش میگذرم و همینقدر اشاره میکنم که اسطوره یا «Myth» یا با تلفّظِ (انگلیسیش گمان میکنم) «مایت»، یک جور افسانه است که میتواند صرفاً زادهی تخیّلاتِ انسانهای گذشته باشد بر بسترِ آرزوها و خواستهاشان؛ و میتواند در عالمِ واقعیت پشتوانهئی هم از حقایقِ تاریخی داشتهباشد. یعنی افسانهئی باشد بیمنطق و کودکانه که تار و پودَش از یک حادثهی تاریخی گرفتهشده و آنوقت در فضای ذهنیِ یک ملّتی، شاخ و برگ گسترده و صورتِ دیگری پیدا کرده.
مثلِ تاریخچهیِ زندگیِ «ابراهیم ابن احمد سامانی» که با شرحِ حالِ افسانهئیِ بودا سیذارتا به هم آمیخته به اسطورهی «ابراهیم ابن ادهم» تبدیل شده. در این صورت می توان با جستوجوی در منابعِ مختلف، آن حقایقِ تاریخی را پیدا کرد، نورِ معرفت بر آن پاشید و غَثّ و سَمیناش را تفکیک کرد و به کُنهاش پی برد؛ که باز یکی از نمونههای بارزِ آن، همین اسطورهی ضحاک است.
در تاریخِ ایرانِ باستان از مردی نام برده شده است به اسم «گئومات» و مشهور به غاصب. (گئوماتِ غاصب)
میدانیم که پس از مرگِ کوروش، پسرَش کمبوجیه {شاملو در این سخنرانی همواره «کبوجیه» تلفّظ میکُنَد} با توافقِ سرداران و درباریان و روحانیان و اشراف به سلطنت رسید و برای چپاولِ مصریان به مصر لشگر کشید؛ چون جنگ و جهانگشایی که ابتدا با غارتِ اموالِ مللِ مغلوب و پس از آن، با دریافتِ سالانهی باج وخراج از ایشان ملازمه داشته در آن روزگار، برای سردارانِ سپاه که تنها از طبقهی اشراف انتخاب میشدند، نوعی کارِ تولیدیِ بسیار ثمربخش به حساب میآمده. (البته اگر بشود غارت و باجخوری را کارِ تولیدی گفت!)
اما بگذارید یک حُکمِ کلّی صادر کنم و آبِ پاکی را رویِ دستِ همهی شما بریزم: همهی خودکامههای روزگار، دیوانه بودهاند. دانشِ روانشناسی بهراحتی میتواند این نکته را ثابت کُنَد. و اگر بخواهم به حکمِ خود، شمولِ بیشتری بدهم، باید آن را به این صورت اصلاح کنم که: خودکامههای تاریخ از دم یکچیزیشان میشده! همهشان اوّلاً از دَم، مشَنگ بودهاند. {خنده و تشویقِ حضّار} (این جبّارانی را که توی عمرِ خودتان دیدهاید باید در نظر بیاورید. بدترِ مشنگی اند اینها.) و در بیشترشان، مشنگی تا حدِّ وصولِ به مقامِ عالیِ دیوانهی زنجیری پیش میرفته. یعنی دور و وَریها، غلامانِ جاننثار و چاکرانِ خانهزاد و امثالهم، آن قدر دور و برشان موسموس کردهاند و دُمبشان را توی بشقاب گذاشتهاند و بعضی جاهاشان را لیف کشیدهاند و «نابغهی عظیمالشأن» و «داهیِ کبیر» و «رهبرِ خردمند»چپانشان کردهاند که یواش یواش امر به خودِ حریفان مُشتَبَه شده (مادهشونم (؟) مستعد بوده البته!) و آخرسریها دیگر یکهو یابو ورشان داشته است؛ آنیکی ناگهان به سرش زده که من پسرِ آفتاب ام، آن یکیدیگر مدّعی شده که من بنده، پسرِ شخصِ خدا هستم. (بغپور! فغفور!) اسکندر ادّعا کرد نطفهی ماری است که شبها میرود تویِ بسترِ ماماناش. نادرشاه که از همان اوّل بالاخانه را اجاره داده بود، پدرش را از یاد بُرد و مدّعی شد که پسرِ شمشیر و نوهی شمشیر و نبیرهی شمشیر و ندیدهی شمشیر است.
فقط بینِ این مجانینِ تاریخی، حسابِ شخصِ آقای کمبوجیهی بینوا از الباقی جدا ست. این آقا از آن نوع ملَنگهایی بود که برای گَرد و خاک کردن، هیچ لازم نبود دوْر و وَریها پارچهی سرخ جلویِ پوزهاش تکان بدهند یا خار زیرِ دُمباش بگذارند. چون به قول معروفِ خودمان، از همان اوانِ بلوغ، مادهاش (؟) مستعد بود و بیدمبک میرقصید.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
Post #4859
611
- 👎 13
- 👍 4
- ❤ 3
- 👌 1
- 🕊 1