#هرروزباسعدی
#غزل 519 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
سَر ِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح! که جان ِ من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذّنان ثوابی
نفَس ِ خروس بگرفت که نوبتی بخوانَد
همه بلبلان بمُردند و نماند جز غرابی
نفحات ِ صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به رویِ دوست مانَد که برافکنَد نقابی
سَر م از خدای خواهد که به پایاش اندر افتد
که در آب مُرده بهتر که در آرزویِ آبی
دل ِ من نه مَرد ِ آن ست که با غماش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکنَد عُقابی
نه چنان گناهکار ام که به دشمنام سپاری
تو بهدست ِ خویش فرمای اگر م کُنی عذابی
دل ِ همچو سنگات ای دوست به آب ِ چشم ِ سعدی
عجب است اگر نگردد! که بگردد آسیابی
برو ای گدایِ مسکین و دری دگر طلب کُن
که هزار بار گفتی و نیامد ت جوابی
0519
@Setiq
Post #4082
741