#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 501 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
تو از هر در که بازآیی، بدین خوبی و زیبایی،
دری باشد که از رحمت به رویِ خلق بگشایی
ملامتگویِ بیحاصل، ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمینتن چنان خوبی که زیورها بیارایی
چو بلبل رویِ گُل بیند، زباناش در حدیث آید
مرا در رویت از حیرت فروبستهست گویایی
تو با این حُسن نتوانی که روی از خلق درپوشی
که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی
تو صاحبمنصبی جانا! زِ مسکینان نیندیشی
تو خوابآلوده ای! بر چشم ِ بیداران نبخشایی
گرفتم سرو ِ آزادی؛ نه از ماء ِ مَهین زادی؟
مکُن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیز م کُن
که گر تلخ است، شیرین است از آن لب هر چه فرمایی
گمان، از تشنگی، بردم که دریا تا کمر باشد
چو پایانام برفت اکنون بدانستم که دریایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکّان ِ حلوایی
قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
مسلّم نیست طوطی را در ایّامات شکرخایی
0501
@Setiq
Post #4052
672