مغبچه
مغبچه را در غزل ِ #حافظ در هشت غزل یافتم که خصلتهایِ او به استناد ِ این غزلها، چنین است:
جلوهگری
گر چنین جلوه کُنَد مغبچهیِ بادهفروش،
خاکروب ِ در ِ میخانه کُنَم مژگان را
حافظ ۹
راهزنی ِ دین و دل
مغبچهئی میگذشت راهزن ِ دین و دل
در پی ِ آن آشنا از همه بیگانه شد
حافظ ۱۷۰
نواختن ِ چنگ و دف
من به خیال ِ زاهدی، گوشهنشین و طرفه آنک
مغبچهئی زِ هر طرَف میزند م به چنگ و دف
حافظ ۲۹۶
عتاب و نصیحت ِ شاعر
آمد افسوسکنان مغبچهیِ بادهفروش
گفت: بیدار شو ای رهرو ِ خوابآلوده
حافظ ۴۲۳
فروختن ِ باده، قبول ِ گروئی بابت ِ وجه ِ باده
گر شوند آگه از اندیشهیِ ما، مغبچگان؛
بعد از این خرقهیِ صوفی به گرو نستانند
حافظ ۱۹۳
داشتن ِ زلف ِ بلند و دو تا
نامهیِ تعزیت ِ دختر ِ رَز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف ِ دو تا بگشایند
حافظ ۲۰۲
عذار ِ زیبا و رویِ سفید
شعاع ِ جام و قدَح نور ِ ماه پوشیده
عذار ِ مغبچگان راه ِ آفتاب زده
حافظ ۴۲۱
دلبری و دلربایی
من از ورَع می و مطرب ندیدمی ز اینپیش
هوایِ مغبچگانام در این و آن انداخت
حافظ ۱۶
اگر من را متهم به تطهیر ِ حافظ نکنید، بگویم که ویژگیهایی که از غزلها دیدم و برشمردم، هیچیک را دارایِ شائبهی جنسیتی ِ صِرف و گویایِ طمع ِ رابطهیِ جنسی با همجنس نمیبینم.
باده فروشی و باده نوشی در مسلمانان ممنوع بوده، اما گویا در برهههایی از تاریخ ایران پس از اسلام، رواداریهایی برای غیر ِ مسلمانان در این باره بودهاست.
اینچنین غیر ِ مسلمانان (که میتوان به تسامح گفت که در غزل ِ حافظ، با عبارت ِ مغان از آنها یاد شده) در خانهها یا مکانهایی که به نظر میرسد در جایی دور از تردد ِ مسلمانان بوده، میتوانستند شراب بهعمل بیاورند و بنوشند. و کسانی مثل ِ حافظ ِ شاعر را (در خفا) رفت و آمدی به این مکانها بودهاست. که در آن، می و ساقی (کسی که می میآورده) و کمابیش بزمی و مطربی هم مهیا بوده است. حال اگر شاعر را فردی پا به سن گذاشته و نامی در نظر بگیریم که پنهانی به چنین جاهایی راه داشته (در نظر داشته باشیم که نوشیدن ِ می برای مسلمانان کماکان ممنوع بوده و به عبارتی ورود به این مکان، آشکارا و برای هر کسی از مسلمانان مجاز نبوده. یعنی حتا خود ِ صاحبان ِ این مکانها به دلایلی از جمله ملاحظات ِ امنیتی و احتمالن تعهداتی، او را راه نمیدادهاند)، تصوّر ِ من این است که مغبچه، فرزند ِ صاحب ِ سرا یا شخصی بوده که خدمت ِ آنجا را میکرده که شاعر در شعر خود، از آن با عباراتی مانند ِ میخانه، میکده، دیر ِ مغان و خرابات یاد کردهاست. در چنین وضعیتی، مغبچگان و دربان ِ این مکان، شاعر را میشناختهاند و در را بر او میگشودند. همچنین انس و الفتی میان ِ این بچهها و شخصی مانند ِ حافظ پدید میآمده. به هر روی، حسی که شخص ِ شاعرمسلک و با احساسی چون حافظ، از عذار ِ مغبچگان و معاشرت با ایشان میگیرد، ولو در حدّ ِ آوردن ِ می و نهادن روی سفره یا میز ِ شاعر باشد، چه بسا حسی آمیخته با تحسین و تحبیب و مهر و محبّت است. همین امروز هم وقتی نوجوانی ِ باادب و زیبا میبینیم، او را تحسین و تشویق میکنیم و با مهر به او مینگریم. خاصه اینکه خدمتی هم کرده باشد و با آوردن ِ می، اسباب ِ سرخوشی ِ ما را هم فراهم سازد.
و به این حس بیفزاییم حسی که شاعر هنگام ِ مستی میگیرد که همه چیز را زیبا و مورد ِ پسند ِ خود میبیند. تا حدی که بگوید اصلن به هوایِ همین مغبچگان بوده که اینجا آمدهام!
به هوایِ لب ِ شیرینپسران چند کُنی
جوهر ِ روح به یاقوت ِ مذاب آلوده
حافظ ۴۲۳
این بیت جایی است که لب و یاقوت ِ مذاب آمده و شائبهیِ جنسی از آن میتوان گرفت. اما باز بسیار مبهم است. از جمله این که یاقوت، خود به لب تشبیه میشود و یاقوت ِ ذوب شده را سخت بتوان به لب تشبیه کرد. از طرفی در مصراع ِ نخست، به هوایِ لب نوشته. نه به خود ِ لب. همچنین یاقوت، جواهر را آلوده نمیکُنَد، که خود گوهر است و اگر به گوهر ِ دیگری افزوده شود، قاعدتن باید به زیبایی و ارزش ِ آن بیفزاید. به می بیشتر شبیه است. خاصه که میشود گفت: می (که حرام است)، روح را میآلاید.
میشود گفت که هوایِ مغبچگان شاعر را به میخانه میکشاند تا او می بنوشد و مغبچه به او گفته: به طهارت گذران منزل ِ پیری!
سهیل قاسمی
#مغبچه
#واکاوی
@Setiq
Post #3888
888
- ❤ 7
- 👍 4
- 🙏 2
- 👏 1
- 🤔 1