#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 428 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
نه از چینام حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
هر آن ساعت که با یاد ِ من آید،
فراموشام شود موجود و معدوم
زِ دنیا بخش ِ ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الّا رِزق ِ مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشهیِ ما ست
ندانم زاهدی در شهر معصوم
به رویِ او، نمانَد هیچ منظور
به بویِ او، نمانَد هیچ مشموم
نه بی او عشق میخواهم نه با او
که او در سِلک ِ من حیف است منظوم
رفیقان! چشم ِ ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سِرّی ست مکتوم
همه عالَم گر این صورت ببینند،
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
چنان سوزم که خامانام نبینند
نداند تندرست احوال ِ محموم
مرا گر دل دهی و ر جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
نشاید بُرد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جلّاب مسموم
چو آهن تاب ِ آتش مینَیارد،
همیباید که پیشانی کُنَد موم
0428
@Setiq
Post #3874
810