امان از این زندگی.
گاهی آنقدر خستهات میکند،
آنقدر از هر طرف به تو فشار میآورد
که یک جایی میایستی و با خودت میگویی:
دیگه نمیخوام ادامه بدم.
نه اینکه آرزوی تمام شدن داشته باشی،
فقط دیگر توان دوباره شروع کردن نداری.
اما عجیب است آدم. درست همان جایی که فکر میکند چیزی برایش نمانده،
یک چیزی ته وجودش هنوز زنده است،
یک صدای کوچک که نمیگذارد دست از خودش بکشد. امید. همان چیز ساده و عجیبی که نه میشود خریدش،
نه میشود به کسی یادش داد،
نه میشود ساخت و گذاشتش گوشهای از زندگی برای روز مبادا.گاهی حتی خودت هم نمیفهمی از کجا آمده، فقط یک صبح بیدار میشویو میبینی هنوز دلت میخواهد پرده را کنار بزنی، هوا را نفس بکشی،
یک کاری را از نو شروع کنی و ببینی این زندگی بالاخره قرار است تو را به کجا ببرد.
شاید امید همین باشد، همین اشتیاق کوچکی که زیر خاکستر خستگی زنده میماند. آدم را از جایی بلند میکند
که هیچکس فکرش را نمیکند،
از همان جایی که خودش هم دیگر امیدی به خودش ندارد. و دوباره راه میافتد.
نه چون زندگی آسان شده، نه چون همهچیز درست شده، فقط چون هنوز، یک گوشه از دلش برای فردایی که ندیده هیجان دارد.
https://t.me/septdaily