نیویورک، پاییز ۱۹۷۶،
برگها یکییکی روی خیابانهای خیس میافتادند،
کافهها زودتر چراغهایشان را روشن میکردند
و شهر، بوی عجیبی از باران و قهوه گرفته بود
من گوشهی اتاقک چوبی سپتامبرم،
پشت میز قدیمیام نشسته بودم؛
شمعی روشن بود، پنجره کمی بخار کرده بود
و صدای باران آرامآرام میآمد
دفترم را باز کردم و برای ممبرای سپتامبریم نوشتم:
«پاییز همیشه یک جور خاصی میآید؛
بیسروصدا، با چند برگ روی پیادهرو
و عصرهایی که ناگهان زود تاریک میشوند
انگار شهر در پاییز کمی آرامتر نفس میکشد؛
آدم دلش میخواهد یک فنجان قهوه بردارد،
کنار پنجره بنشیند و برای هیچکس عجله نکند.
امشب هم همین کار را میکنم؛
میگذارم باران ببارد، شمع بسوزد و پاییز،
آرامآرام صفحهی دیگری از دفترم را پر کند.» 🍂🕯️
Post #23393
246
- 🍓 9
- ❤ 3
- 😍 1