مدرسهی ما
اگر بخواهم از سالهای دبستانم یاد کنم، اولین تصویر، مدرسهی قاآنی است؛ با در و پنجرههای خاکستری، سالنِ دلگیر و نیمکتهای سنگین.
حیاطش شبیه مثلث قائمالزاویه بود و کلاس ما درست در گوشهی تیز آن قرار داشت؛ کنار جایی که بعدها میگفتند «سیاهچال».
زمستان که میشد، چکمههای پلاستیکی رنگارنگمان را میپوشیدیم. وقتی پاهایمان یخ میکرد، چکمهها را درمیآوردیم و کفشمان را روی بخاری میگذاشتیم تا گرم شود. گاهی بوی پلاستیک سوخته بلند میشد و بخاری هم آتش میگرفت!
پنجرهها خوب بسته نمیشدند و سرما از لای آنها داخل کلاس میآمد. کلاس هم گرم بود و نتیجهاش میشد فرت و فورتِ دماغهای ما! 😂
ما بچههای جنگ بودیم؛ بچههای بستهی آن زمان، نسلِ باورمندِ دههی شصتی.
در درسهای دینی، جهنم سهم بزرگی از آموزش ما داشت. آنقدر از عذاب و آتش گفته بودند که فکر میکردم خدا خیلی مهربان نیست؛ بیشتر شبیه یک شکنجهگر است!
حتی از ظهور امام زمان میترسیدم. فکر میکردم اگر ظهور کند، با شمشیر میآید و شاید من را هم بکشد!
برای حجاب هم میگفتند اگر یک تار مو بیرون باشد، آن دنیا موهایت را میگیرند و آویزانَت میکنند.
بیرون از مدرسه اما دنیا کمی مهربانتر بود. مغازهدارها به ما میگفتند «خالهسوسکهها» و ما در راه مدرسه پشمک و لواشک میخریدیم.
در خانه و محله آزادتر بودیم؛ دامن و بلوزهای رنگارنگ میپوشیدیم و موهایمان را میبافتیم. اما کافی بود چشممان به خانم حمیدی بیفتد؛ فوری پشت مادرمان قایم میشدیم، انگار مأمور جهنم را دیدهایم!
خانم حمیدی معاون مدرسه بود و چوبِ ترکهای معروفی داشت. اگر کسی مثلاً سوره ناس را حفظ نکرده بود، ترکه میخورد. بعضی وقتها هم میگفتند باید شب را در «سیاهچال» بگذراند.
صبح روز بعد، با نگرانی میرفتیم ببینیم زنده مانده یا نه! اما میدیدیم اتفاقاً خیلی هم سرحال است؛ چند ترکهی دیگر نصیبش شده بود و بعد فرستاده بودندش خانه.
خودِ سیاهچال را هیچوقت ندیدیم؛ بیشتر یک ابزار ترس بود. برای ناخنهای بلند هم ترکه داشتیم و بچههای شلوغ را جدا میکردند و مینشاندند یک گوشه؛ شبیه تبعیدگاهِ تکنفره.
خانم حمیدی برای بچهها یک دروغسنج هم داشت که در اصل یک ضبط صوت بود! سؤال میپرسید و طرف از ترس اینکه دستگاه بفهمد، اعتراف میکرد!
خلاصه خانم حمیدی فرستادهای همهفنحریف بود! 😂
اما زنگ تفریح که میخورد، انگار ترسها پشت در کلاس جا میماند؛ عمو زنجیرباف، جینگلی الیسا، دویدن، خنده و جیغ و فریاد.
ورزش و نقاشی و کارهای هنری هم یکه و یالقوز بودند و مدرسه خیلی جدیشان نمیگرفت.
من اما نقاشی را دوست داشتم. پدرم هم خوب نقاشی میکشید. شبها در دفتری نقاشی میکرد و من مینشستم و نگاهش میکردم. شاید عشق من به نقاشی از همان دستهای پدر و دفترهای شبانه آمده باشد.
ما کوچک بودیم، اما دنیای خودمان را داشتیم.
هوای هم را داشتیم. مداد و پاککنها را با هم قسمت میکردیم. یادم هست یکبار یکی از بچهها یک دمپایی قشنگ و مُد روز میخواست. چند نفرمان پول روی هم گذاشتیم؛ فکر کنم دوازده تومان شد و برایش خریدیم.
آن سالها یونیفرم نداشتیم. تفاوت مالی بچهها دیده میشد، اما خودمان بلد بودیم کنار هم بمانیم.
و اما من، از الفِ اول دبستان تا هِ پایان پایاننامه، عاشق درس و کتاب بودم.
کتاب که میخواندم، فقط مطالبش را حفظ نمیکردم؛ اسم نویسنده، مترجم، ناشر، صحافی، قیمت و حتی تیراژ کتاب هم یادم میماند.
یکی از دخترخالههایم بعدها میگفت: «یادمه تو ناشر و صحافی و قیمت و تیراژ کتابها رو هم حفظ میکردی، چه برسه به مطالب کتاب!» 😂
شاید برای همین، از همان بچگی با بعضی جملههای معلمها مشکل داشتم.
مثلاً میگفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره قالی ببافه.»
نمیفهمیدم چرا کسی که در درس خوب نیست، باید قالی ببافد؟
پدرم تولیدی فرش دستبافت داشت و از نزدیک میدیدم قالیبافی چقدر مهارت، حوصله، دقت و دستهای خوب میخواهد. برای همین نمیفهمیدم چرا بافندگی باید مجازاتِ درس نخواندن باشد.
یا میگفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره شوهر کنه.»
باز سؤال بود: مگر شوهر کردن چه ربطی به درس نخواندن دارد؟
از همان موقع یک سؤال در ذهنم بود: اگر مسئلهای داریم، چرا راهحلش باید چیزی بیربط به خود مسئله باشد؟
ما کوچک بودیم؛ اما شاید همان موقع، بیآنکه کسی به ما درس بدهد، خیلی چیزها را میفهمیدیم.
مدرسه میخواست با ترکه و ترس و سیاهچال، به ما یاد بدهد چطور آدم باشیم؛ اما آنچه بیشتر در ما ماند، مراقبت از هم، قسمت کردن، بازی، خنده، پرسیدن و دوست داشتن کتابها بود.
ترسها شاید ماندگار نشدند؛ اما بچهها ماندند، کوچهها ماندند، پشمکها، چکمههای رنگی و کتابها ماندند؛ و همهی آنها هنوز جایی در من زندگی میکنند.
✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس
@TreatmentOfGrief🆔
@Sayehsokhan