شبی که من به دنیا آمدم🌿شبی که من به دنیا آمدم، خانهی آقابزرگم خودش را برای بهار آماده کرده بود؛ خانهای قدیمی و بزرگ که سالها پیش، آقابزرگم آن را خریده بود؛ خانهای که پیش از آن متعلق به میرزا هدایتالله وزیر دفتر بود و امروز موزه است، با حیاط و حوض، اتاقهای تودرتو، تالار زیبا، شیشههای رنگی و شاهنشین.
آن روزها این خانه برای اهلش موزه نبود؛ خانه بود، زندگی بود و رفتوآمد.
دم عید حسابی تمیزش کرده بودند و حدود هفت من نان پخته بودند؛ نانچای و فتیر، باقلوا، قطاب و نانپنجرهای. برای شام هم سبزیپلو با ماهی داشتند؛ ماهی سفیدی که یوسفخان، پسر خانمبزرگ، از تهران فرستاده بود.
فقط یک نفر خبر نداشت که قرار است وسط این همه تدارک، خودش هم نو شود.
مامان سر سفره بود که اولین درد سراغش آمد. کمی جابهجا شد؛ شاید با خودش گفت: «بلکه چیزی نیست، میگذره.» هنوز نمیخواست برنامه را به هم بزند. اما درد، درد زایمان بود و اهل تعارف هم نبود.
اولین قاشق غذا را گذاشت دهانش، کمی مزهمزه کرد و گفت: «یککم پرنمکه.»
وسط آن همه ماجرا، هنوز حواس مامان به نمک غذا بود😂! انگار منِ به دنیا نیامده باید صبر میکردم تکلیف سبزیپلو روشن شود.
اما درد جدیتر شد. من، ظاهراً از همان قبل از تولد، تصمیم گرفته بودم سفره را جمع کنم. مامان و بابام را از سر سفره بلند کردم و فرستادم اتاقشان؛ سبزیپلو و ماهی سفید هم بیآنکه تقصیری داشته باشند، قربانی ورود من شدند.
حالا وقت خبر کردن خاتونخانوم بود؛ قابلهی محل. زنی بالابلند و در کار خودش استاد، با چارقد سفیدِ ململی، موهای حنابسته و فرق از وسط، و پیرهن گلمنگولی. از آن زنهایی بود که همینکه میآمدند، آدم میفهمید کار را بلدند.
اما من عجلهای برای آمدن نداشتم.
دردها یکی میآمدند و یکی میرفتند. شب جلو میرفت و انتظار کش میآمد. مادربزرگ مادریام هم خبردار شد؛ تدارک ناهار فردا را رها کرد و خودش را رساند. مهمانی میتوانست صبر کند؛ آمدن بچه نه. البته با وضعی که من پیش آورده بودم، معلوم نبود ناهار فردا هم از دستم در امان بماند!
و بابا…
بابا عاشق بچه بود، اما دل نازکی داشت. درد کشیدن مامان را نمیتوانست ببیند. در خانه بالا و پایین میرفت، دستهایش را به هم میمالید و گاهی گوشهی چشمش را پاک میکرد. نه میتوانست درد مامان را کم کند، نه میدانست با دلشورهاش چه کند؛ جز راه رفتن و دعا کردن.
و بیرون، بهار منتظر بود.
شاید بابا همان وقتها زیر لب آهنگ محبوبش را زمزمه میکرد:
«گل اومد، بهار اومد
میرم به صحرا
عاشق صحراییام، بینصیب و تنها…»
چه ترکیب عجیبی؛ بهار پشت در و یک بچه در شکم مامان، که هنوز معلوم نبود چه وقت میخواهد وارد این دنیا شود.
لحظهی تحویل سال رسید.
خانه تمیز بود، سفرهی عید آماده، نانها پخته و همه منتظر شروع سالی تازه.
سال تحویل شد.
بهار آمد.
و من هنوز در راه بودم.
کمی بعد، دردهای مامان شکل دیگری گرفت. خاتونخانوم فهمید وقتش رسیده. بابا دیگر طاقت نشستن نداشت و مادربزرگم هم کنارش بود.
و بالاخره من آمدم؛ روز اول فروردین، در همان خانهی قدیمی آقابزرگم.
دختری که اول سفره را به هم زده بود، بعد همه را تا سال تحویل منتظر گذاشته بود و سرانجام با شروع سال نو، خودش را تحویل داد!
بابا وقتی اتفاق خوبی میافتاد، یک جملهی همیشگی داشت:
«صد هزار مرتبه شکر.»
نمیدانم وقتی مرا دید دقیقاً چه گفت؛ اما دلم میخواهد تصور کنم همان موقع هم گفته باشد: «صد هزار مرتبه شکر.»
من روز یکم فروردین به دنیا آمده بودم؛ یکیک.
آن روزها کسی دنبال تاریخ رُند نبود، اما من خودم را رسانده بودم به یک تاریخ رُندِ تمامعیار. ظاهراً از همان بدو ورود هم با حسابوکتاب بیگانه نبودم😂؛ اول حساب نمک غذا را رسیدم، بعد سفره را به هم زدم و آخر سر هم در مناسبترین تاریخ ممکن به دنیا آمدم.
صبح عید، اقوام برای دید و بازدید به خانهی بزرگترها میآمدند. عمهی پدرم، که زن شوخطبعی بود، متوجه شده بود مامان نیست.
از خانمبزرگ پرسیده بود: «زهرا خانوم سنگین بوده نیومده؟»
وقتی فهمیده بود زهرا خانوم بارش را گذاشته زمین، گفته بود: «اون قهوهخانوم چه وقتِ آمدنش بوده؟ روز عید؟»
حالا نمیدانم عمهخانوم بیشتر از چه چیزی تعجب کرده بود؛ از اینکه مامان برای دید و بازدید نیامده، یا از اینکه من درست روز عید تصمیم گرفتهام به دنیا بیایم. بههرحال، از نظر ایشان، برای آمدن هم باید وقتشناس بود؛ نه اینکه آدم اول سفره را به هم بزند، بعد همه را معطل کند و آخر سر، وقتی همه منتظر شیرینی و عیدیاند، سر و کلهاش پیدا شود!
و اینطور شد که من، از همان اولین روز فروردین، افتادم وسط زندگی پدر و مادرم؛ یک دخترِ یکیکِ نوروزی، عیدیِ سال نو برای مامان و بابا.
صد هزار مرتبه شکر.
✍🏻فهیمه احمدی
@TreatmentOfGrief