TGViewer
Channel Public Channel
سوگ درمانی🌱

سوگ درمانی🌱

@treatmentofgrief

Subscribers
363
Photos
668
Videos
221
Links
9
Recent Posts 20 shown
Post #2845 7
گاهی باید زندگی کمی به آدم سخت بگیرد تا قدر گل‌های نرگس، غروب آفتاب و روزهای معمولیِ خوب را بفهمد.

✍🏻منسوب به آلن دوباتن
@TreatmentOfGrief
  • ❤ 2
Post #2844 81
در سنت تبتیِ تربیت ذهن، شعاری هست:
«همهٔ پدیده‌ها را همچون رؤیا ببین.»

شاید یعنی رنج را انکار نکن؛
اما آن را آن‌قدر واقعی و ماندگار تصور نکن که تمام زندگی‌ات را در خود بگیرد.
رنج می‌آید، تجربه می‌شود و می‌گذرد؛
مثل رؤیایی که در لحظه کاملاً واقعی به نظر می‌رسد، اما صبح، دیگر همان قدرت را بر ما ندارد.
@TreatmentOfGrief
  • 👍 4
Post #2843 107
«در هماهنگی با طبیعت زندگی کن…
و سپاسگزار درختی باش که به تو رشد بخشید.»

✍🏻مارکوس اورلیوس،
📚تأملات

منبع ویدئو:صفحه اینستاگرام کیچه پس کیچه

@TreatmentOfGrief
  • ❤ 4
  • 💔 1
Post #2841 117
«بعضی چیزها در اختیار ماست و بعضی چیزها در اختیار ما نیست.»

✍🏻اپیکتتوس
📚انچیرِدیون ،بند ۱
@TreatmentOfGrief
  • 👍 2
Post #2840 122
گاهی زندگی چیزی را به دستت می‌دهد که نمی‌توانی زمینش بگذاری.

یک شیشه‌ی بزرگ و شکننده…
و بادی که قرار نیست به خاطر تو آرام بگیرد.

در «بید و باد»، پسربچه باید شیشه را به مدرسه برساند؛ اما آنچه حمل می‌کند، فقط یک شیشه نیست. مسئولیتی است که ناگهان از جثه‌اش بزرگ‌تر شده و حالا باید با دست‌های خودش مراقبش باشد.

شاید زندگی ما هم همین باشد.
هر کدام‌مان چیزی را با خود حمل می‌کنیم؛
خانواده، عشق، رؤیا، مسئولیت، یا خودِ زندگی.

و باد همیشه هست؛
ترس، فقدان، بیماری، تنهایی، شکست…

شاید قرار نیست باد همیشه آرام بگیرد.
شاید باید یاد بگیریم در باد راه برویم؛
حواسمان به چیزی که در دست داریم باشد
و قدم بعدی را برداریم.
@TreatmentOfGrief
  • 👍 2
  • ❤ 1
Post #2839 95
خلاصه فیلم:

در روستایی دورافتاده، پسربچه‌ای هنگام بازی فوتبال شیشه‌ی پنجره‌ی مدرسه را می‌شکند. معلم از او می‌خواهد شیشه را جایگزین کند، وگرنه اجازه‌ی بازگشت به کلاس را نخواهد داشت.

پسرک برای تهیه‌ی شیشه راهی سفری دشوار می‌شود؛ شیشه‌ای بزرگ و شکننده در دست، و باد و باران در پیش رو.

یک اتفاق ساده‌ی کودکانه، تبدیل می‌شود به سفری درباره‌ی مسئولیت، ترس و تلاش برای رساندن چیزی که بر عهده‌مان گذاشته شده است.

🎬بید و باد

🎥 کارگردان: محمدعلی طالبی
✍🏻 فیلمنامه: عباس کیارستمی

@TreatmentOfGrief👇🏻👇🏻👇🏻
  • ❤ 2
Post #2838 266
شبی که من به دنیا آمدم🌿

شبی که من به دنیا آمدم، خانه‌ی آقابزرگم خودش را برای بهار آماده کرده بود؛ خانه‌ای قدیمی و بزرگ که سال‌ها پیش، آقابزرگم آن را خریده بود؛ خانه‌ای که پیش از آن متعلق به میرزا هدایت‌الله وزیر دفتر بود و امروز موزه است، با حیاط و حوض، اتاق‌های تودرتو، تالار زیبا، شیشه‌های رنگی و شاه‌نشین.

آن روزها این خانه برای اهلش موزه نبود؛ خانه بود، زندگی بود و رفت‌وآمد.

دم عید حسابی تمیزش کرده بودند و حدود هفت من نان پخته بودند؛ نان‌چای و فتیر، باقلوا، قطاب و نان‌پنجره‌ای. برای شام هم سبزی‌پلو با ماهی داشتند؛ ماهی سفیدی که یوسف‌خان، پسر خانم‌بزرگ، از تهران فرستاده بود.

فقط یک نفر خبر نداشت که قرار است وسط این همه تدارک، خودش هم نو شود.

مامان سر سفره بود که اولین درد سراغش آمد. کمی جابه‌جا شد؛ شاید با خودش گفت: «بلکه چیزی نیست، می‌گذره.» هنوز نمی‌خواست برنامه را به هم بزند. اما درد، درد زایمان بود و اهل تعارف هم نبود.

اولین قاشق غذا را گذاشت دهانش، کمی مزه‌مزه کرد و گفت: «یک‌کم پرنمکه.»

وسط آن همه ماجرا، هنوز حواس مامان به نمک غذا بود😂! انگار منِ به دنیا نیامده باید صبر می‌کردم تکلیف سبزی‌پلو روشن شود.

اما درد جدی‌تر شد. من، ظاهراً از همان قبل از تولد، تصمیم گرفته بودم سفره را جمع کنم. مامان و بابام را از سر سفره بلند کردم و فرستادم اتاقشان؛ سبزی‌پلو و ماهی سفید هم بی‌آنکه تقصیری داشته باشند، قربانی ورود من شدند.

حالا وقت خبر کردن خاتون‌خانوم بود؛ قابله‌ی محل. زنی بالابلند و در کار خودش استاد، با چارقد سفیدِ ململی، موهای حنابسته و فرق از وسط، و پیرهن گل‌منگولی. از آن زن‌هایی بود که همین‌که می‌آمدند، آدم می‌فهمید کار را بلدند.

اما من عجله‌ای برای آمدن نداشتم.

دردها یکی می‌آمدند و یکی می‌رفتند. شب جلو می‌رفت و انتظار کش می‌آمد. مادربزرگ مادری‌ام هم خبردار شد؛ تدارک ناهار فردا را رها کرد و خودش را رساند. مهمانی می‌توانست صبر کند؛ آمدن بچه نه. البته با وضعی که من پیش آورده بودم، معلوم نبود ناهار فردا هم از دستم در امان بماند!

و بابا…

بابا عاشق بچه بود، اما دل نازکی داشت. درد کشیدن مامان را نمی‌توانست ببیند. در خانه بالا و پایین می‌رفت، دست‌هایش را به هم می‌مالید و گاهی گوشه‌ی چشمش را پاک می‌کرد. نه می‌توانست درد مامان را کم کند، نه می‌دانست با دلشوره‌اش چه کند؛ جز راه رفتن و دعا کردن.

و بیرون، بهار منتظر بود.

شاید بابا همان وقت‌ها زیر لب آهنگ محبوبش را زمزمه می‌کرد:

«گل اومد، بهار اومد
می‌رم به صحرا
عاشق صحرایی‌ام، بی‌نصیب و تنها…»

چه ترکیب عجیبی؛ بهار پشت در و یک بچه در شکم مامان، که هنوز معلوم نبود چه وقت می‌خواهد وارد این دنیا شود.

لحظه‌ی تحویل سال رسید.

خانه تمیز بود، سفره‌ی عید آماده، نان‌ها پخته و همه منتظر شروع سالی تازه.

سال تحویل شد.

بهار آمد.

و من هنوز در راه بودم.

کمی بعد، دردهای مامان شکل دیگری گرفت. خاتون‌خانوم فهمید وقتش رسیده. بابا دیگر طاقت نشستن نداشت و مادربزرگم هم کنارش بود.

و بالاخره من آمدم؛ روز اول فروردین، در همان خانه‌ی قدیمی آقابزرگم.

دختری که اول سفره را به هم زده بود، بعد همه را تا سال تحویل منتظر گذاشته بود و سرانجام با شروع سال نو، خودش را تحویل داد!

بابا وقتی اتفاق خوبی می‌افتاد، یک جمله‌ی همیشگی داشت:

«صد هزار مرتبه شکر.»

نمی‌دانم وقتی مرا دید دقیقاً چه گفت؛ اما دلم می‌خواهد تصور کنم همان موقع هم گفته باشد: «صد هزار مرتبه شکر.»

من روز یکم فروردین به دنیا آمده بودم؛ یک‌یک.

آن روزها کسی دنبال تاریخ رُند نبود، اما من خودم را رسانده بودم به یک تاریخ رُندِ تمام‌عیار. ظاهراً از همان بدو ورود هم با حساب‌وکتاب بیگانه نبودم😂؛ اول حساب نمک غذا را رسیدم، بعد سفره را به هم زدم و آخر سر هم در مناسب‌ترین تاریخ ممکن به دنیا آمدم.

صبح عید، اقوام برای دید و بازدید به خانه‌ی بزرگ‌ترها می‌آمدند. عمه‌ی پدرم، که زن شوخ‌طبعی بود، متوجه شده بود مامان نیست.

از خانم‌بزرگ پرسیده بود: «زهرا خانوم سنگین بوده نیومده؟»

وقتی فهمیده بود زهرا خانوم بارش را گذاشته زمین، گفته بود: «اون قهوه‌خانوم چه وقتِ آمدنش بوده؟ روز عید؟»

حالا نمی‌دانم عمه‌خانوم بیشتر از چه چیزی تعجب کرده بود؛ از اینکه مامان برای دید و بازدید نیامده، یا از اینکه من درست روز عید تصمیم گرفته‌ام به دنیا بیایم. به‌هرحال، از نظر ایشان، برای آمدن هم باید وقت‌شناس بود؛ نه اینکه آدم اول سفره را به هم بزند، بعد همه را معطل کند و آخر سر، وقتی همه منتظر شیرینی و عیدی‌اند، سر و کله‌اش پیدا شود!

و این‌طور شد که من، از همان اولین روز فروردین، افتادم وسط زندگی پدر و مادرم؛ یک دخترِ یک‌یکِ نوروزی، عیدیِ سال نو برای مامان و بابا.

صد هزار مرتبه شکر.

✍🏻فهیمه احمدی

@TreatmentOfGrief
  • ❤ 9
Post #2837 95
«بزرگ‌ترین راز زندگی این است:
زندگی یک هدیه است.»

✍🏻 اشو
📚 Just Like That، گفتار هفتم: Feeling Is the Language of
Existence
@TreatmentOfGrief
Post #2829 122
چهره‌هایی از جنس زاگرس؛
پُر از زندگی، صبوری و قصه‌هایی که هنوز با آواز روایت می‌شوند.

🎶 آواز: بانو آفرین
منبع ویدیو: صفحه اینستاگرام «استودیو آوای مادری»
@TreatmentOfGrief
  • ❤ 3
Post #2827 116
«پذیرش، به معنای خوش آمدن از آنچه اتفاق افتاده نیست.»

✍🏻پما چودرون ،
📚به استقبال ناخوانده‌ها

@TreatmentOfGrief
  • 👍 2
  • ❤ 1
Post #2826 132
«احساسِ واقعی بودن، چیزی بیش از صرفاً وجود داشتن است؛
یعنی راهی پیدا کنی برای اینکه خودت باشی.»

✍🏻 دونالد وینیکات
📚 Playing and Reality، 158ص.
@TreatmentOfGrief
Post #2824 132
«فکرهایی هستند که منتظر یک متفکرند.»

✍🏻 ویلفرد بیون
📚 Second Thoughts: Selected Papers on Psychoanalysis
Post #2823 179
از نظر من، زندگی در تمامیتش خوب است. وقتی زندگی را در تمامیتش می‌فهمی، تازه می‌توانی جشن بگیری؛ وگرنه نه.

جشن گرفتن به این معنا نیست که فقط وقتی خوشحالی جشن بگیری. اگر زندگی اندوه می‌آورد، خوب؛ من آن را جشن می‌گیرم. اگر شادی می‌آورد، خوب؛ آن را هم جشن می‌گیرم.

جشن، یعنی قدردانی از هرچه زندگی به تو می‌دهد.

✍🏻 اشو
📚 کیمیای یوگا، گفتار دهم
@TreatmentOfGrief
  • ❤ 1
Post #2820 160
«ما برای آزار یکدیگر به دنیا نیامده‌ایم.»

✍🏻 مارکوس اورلیوس
📚 تأملات، کتاب یازدهم، بند ۱۸
@TreatmentOfGrief
  • 👍 1
Post #2819 152
آنچه می‌توانیم انجام دهیم این است که زندگی را زندگی کنیم؛ دوست بداریم، یاد بگیریم، ببخشیم و اجازه بدهیم تجربه‌های تازه به سراغمان بیایند. گذشته گذشته است و نمی‌توان آن را تغییر داد؛ آنچه داریم همین اکنون و آینده‌ای است که می‌توانیم به سویش حرکت کنیم.

✍🏻 لئو بوسکالیا
@TreatmentOfGrief
  • ❤ 2
Post #2816 162
بعضی صداها
ترجمه نمی‌خواهند؛
مستقیم به دل می‌رسند
@TreatmentOfGrief
  • ❤ 4
Post #2815 140
«هر تجربه‌ای در زندگی به ما می‌آموزد که تلخ‌تر شویم یا بهتر؛ انتخابش با ماست.»

✍🏻 جی. پی. واسوانی
@TreatmentOfGrief
  • ❤ 2
Post #2814 144
«اگر چیزی بیرونی تو را می‌آزارد، درد از خودِ آن چیز نیست؛ از داوری تو درباره‌ی آن است. و این داوری را می‌توانی در هر لحظه تغییر بدهی.»

✍🏻 مارکوس اورلیوس
📚 تأملات، دفتر هشتم، بند ۴۷
Older posts →

About this channel

How can I read @treatmentofgrief without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for سوگ درمانی🌱: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does سوگ درمانی🌱 have?
سوگ درمانی🌱 (@treatmentofgrief) has 363 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does سوگ درمانی🌱 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →