#از_شما
نامهای از آن طرف (۴)
من که از ان طرف امدم سالها بود که حکومت شوراها در کشور شوروی متلاشی شده و از بین رفته بود". رنگ صورتش ارغوانی شد، طوری که گفتم الان برای دومین بار سکته میکند و رکوردی را در دوبار مردن به جای میگذارد.
با عصبانیت گفت: "در دنیا چکاره بودی؟". پاسخ دادم که وکیل دادگستری بودم. میان خشم شدیدی که بر او مستولی شده بود پوزخندی زد و گفت: "وکلا همه حراف هستند و برای حقالوکاله بیشتر هر دروغی میگویند. پول زبان بازیاشان را میخورند و اسمان و زمین را به هم می دوزند.
برای همین دستور دادم که در اتحادیهاشان را گِل بگیرند. سپس خیز برداشت. گفتم: "شما، منظورم لنین و شما هستید، سعی کردید نام و وجود خدا را همه جا از بین ببرید ولی توجه نداشتید که هر دوی شما نقش یک خدا را داشتید؟
چون هرچه میخواستید باید میشد". رگهای گردنش بیرون زده و خشم شدیدی بر او مستولی شد و فریاد زد: "دور شو مردک احمق حراف، مرافعهچی مزدور....."
یک مشت فحش و بد و بیراه به من
و شغل سابقم گفت و من هم که میخواستم جوابی در خور دهم یک شیشکی پرصدا حواله صدر هیات رئیسه حزب جلالت مآب شوروی کردم و سپس مثل گنجشکی پریدم بالا و دور شدم. از پشت سر ناسزاهای ابدار رهبر اهنین کشور شوراها به گوشم میرسید.
دوست خوب و نازنینم!
اینجا دیدن ادمهای گُنده و شاید گَنده کشور خودمان از قدیم تا جدید که روزی مملکت روی انگشت اشاره انها میگشت و حالا زار و ناتوان از این طرف به ان طرف میروند، بسیار دیدنی است.
شاهان تاجدار، بزرگان بیتاج، سرداران نامآور و هرکه اسمش در تاریخ مانده است، ولی یک نقطه مشترک همه انها را به هم پیوند داده بود؛تنهایی و تنهایی و تنهایی.
گاهی به آنانکه رحمی بر مردم زمان خود داشتند و یا دشمنی را از کشور تارانده و هزیمت داده یا روزگار مردم رابهتر از قبل نموده بودند، سلامی میگفتم .اما آنانکه همیشه دور باش و کور باش نگهبانان آنان مردم را از دور و بر انها پراکنده میکرد و حالا خود چون دیگران بیپناه و درمانده راه میسپردند و بیشترشان خون یا خونهایی بر گردن داشتند، در تیرگی روان تاریکشان چون اسیران دست بسته با سرهایی پایین افتاده و چشمهایی که وحشت در ان موج میزد در حرکت بودند. هرچه هست که دیدنی است
دوست خوب و دیرینهام!
میدانی که من پر گو بودم ولی لافزن، نه؛بنابراین نمیخواهم برایت قصه بگویم و یا لالایی. انچه را با این دو چشم دیدم (راستی اینجا دیگر بدون احتیاج به عینک خوب میبینم) مینویسم و باور کن که عین حقیقت است. اول که آمدم (درست این است که آوردند و الا من هيچوقت راضی به امدن نبودم ) نزدیک بود از غصه از دستدادن همه داشتههای مادی و معنوی ان طرف غم باد بگیرم و دوباره قبض روح شوم.
من از غربت و بیکسی و دلتنگی رنج بسیار بردم. تقصیر هم با یک واژه است "اُنس". من در ان طرف به زندگی و اسباب ان و به خصوص ادمهای انجا انس گرفته بودم و کفتر جلد بام دنیا بودم؛ خانواده، دوستان، خانه، کار،....و همه انچه با آنها دل خوش میداشتم را ترک کرده و به جایی ناشناخته نقل مکان کردم.
انگار حافظ(راستی هرچه گشتم تا حالا خواجه حافظ را پیدا نکردم) از زبان من گفته بود که:
"از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود"، من در ابتدا وحشتزده و غمگین و دلمُرده بودم ولی آهسته آهسته این حالت از من رخت بربست و به نوعی با این طرف سازگاری پیدا کردم.
خوب که توجه کردم دیدم که اینجا اگر بهتر نباشد که هست، بدتر از انطرف نیست. هرچه آنطرف ما را به ضعف و حتی بیچارگی میکشید در اینجا نیست. میدانی که از چه سخن میگویم ؛"نیاز".
اینجا به چیزی نیاز نداری و لازم نیست برای به دست آوردن آن تلاش کنی، رنج ببری، جان بکَنی و تحمیل ببینی و تحمل نمایی. میدانی اینجا درد نیست؛ چه بدنی و چه روحی. نه از درد دندان و معده و سر خبری هست و نه از افسردگی و هیجانات عصبی و هزار کوفت و زهر مار روحی دیگر که همیشه ما را به مبارک باد میخواندند.
بله،درست حدس زدی، در اینطرف هیچ نیازی به طبیب نیست، مرهم دلتنگی اولیه من بیکرانگی افقهای ناپیدا بود.
ادمهای اینجا هم کاری به کار هم ندارند، هرکس در فکر خودش است و راهی که باید برود، مگر ان که گیر یک آدم فضولی مثل من بیافتد و مجبور شود واکنشی نشان دهد و ....زمان. اینجا مثل این است که زمان مرده است و چیزی به عنوان ساعت وجود ندارد. چطور؟
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
➖➖➖➖
اگر خواسته باشی با داستانهای کوتاه آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی
پیشنهاد میکنم
🎁 لذت مطالعهی کتابهای دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده
🆔 @Sayehsokhan
Post #39152
801