TGViewer
انتشارات سایه سخن انتشارات سایه سخن @sayehsokhan · 9.37K subscribers
Post #39146 949
#از_شما

نامه‌‌ای از آن طرف (۳)

و حالا این‌جا انگار با دیوار صاف رنگ نخورده طرفیم.
این‌جا از عشق و عاشقی و دلبری و دلدادگی هیچ خبری نیست؛ اصلا عشق کیلویی چند هست تا مشتری داشته باشد. یادت هست اول جوانی چه دردسرهایی کشیدیم و مصیبت‌هایی داشتیم و خانواده را تحت فشار می‌گذاشتیم که یالا ننه من عاشق شده‌ام و دل و دین از
دست داده‌ام.

دوست جدا افتاده از من!

این‌جا دیدن بعضی‌ها باعث انبساط خاطرم می‌شود. ادم‌هایی که روزگاری برای خود چهره بودند؛ بزرگان تاریخ و سیاست و علم و ادب و هنر؛ ایرانی یا بیگانه.

می‌دانی که من این‌جا با هفت هزار ساله‌ها دمخور و مانوس هستم، پس فکرش را بکن  دیدن ادم های بزرگ دنیا  برای من آدم معمولی و گمنام که در هیچ جای تاریخ امدن و رفتنم ثبت نشد و هنرم فقط آب و نانی خوردن و حداکثر مثل خودم را تکثیر کردن شد چقدر می‌تواند جالب باشد.

باور می‌کنی که زمانی در سیر و سیاحت دائمی خود برخوردم به آدمی عجیب؛ هیبت او با ان قامت بلند و مو و ریش انبوه که همین‌طور خیره به جایی غرق در اندیشه  بود و گاهی سرش را بلند می‌کرد و به بالا متوجه می‌گشت  و دوباره غرق در تفکر می‌شد برایم دیدنی بود.

فرشته‌ای رد می‌شد، فضولی‌ام گُل کرد پرسیدم: "جناب که هستند؟ "فرشته که معلوم بود عجله دارد بی‌آن‌که به من نگاه کند همان‌طور که با سرعت رد می‌شد گفت: "افلاطون یونانی است خنگ خدا"

و من خنگ خدا را چه به جناب معلم نمی‌دانم  اول یا دوم که جلو بروم و سلامی عرض کنم  و جویای حال و بال او شوم. کلاهی هم نداشتم که از سر بر دارم و احترامی بگذارم و رد شوم.

از این آدم‌ها در این‌جا پُر است ولی ان‌هایی که روزگاری در ان طرف همه کاره بودند و حالا هیچکاره‌اند،خیلی دیدنی هستند.

یک بار مردی را دیدم که  به آرامی مثل ادم‌های فلج حرکت می‌کرد، خیلی تعجب کردم، چون این‌جا همه در حال وَرجه  وُرجه هستند و این آدم که شلان شلان رد می‌شد توجه‌ام را جلب کرد. می‌دانی که من ذاتا فضول هستم، جلو رفتم و تا نگاهم به آن صورت پهن و سبیل‌های پرپشت، یکدست، اب خورده و هرس شده افتاد او را شناختم، خودش بود .رفیق استالین.

باورت می‌شود؟ ای  وای که چطور مرد اول حکومتی که روزی سایه ترس و وحشت او زهره هر شهروند روسی را آب می‌کرد و هر زن و مردی در مسکو یا پترزبورگ شب‌ها را از کابوس روبرو شدن با پلیس سیاسی مخوف او خواب به چشمانش نمی‌امد، این چنین تنها و زمین‌گیر دیدم.

بله, تنها و با بی‌کسی و سختی راه می‌پیمود‌، جلو رفتم و سلام تاواریش گفتم. سرش را بالا اورد و گفت: "که هستی؟" خواستم قدری سربه سرش گذارم: "بورژوا نیستم، کارگر زاده‌ام ". با بی‌اعتنایی گفت: "گیج و گول به نظر می‌ایی، نمی‌بینی این حرف‌ها این‌جا خریدار ندارد، معیارها با ان‌طرف خیلی فرق می‌کند،چشمهایت را باز کن ".

دیدم این بابا هم مهر تصدیق بر خنگی و بی‌حواسی من می‌زند ولی از رو نرفتم و پرسیدم: "رفیق لنین کجاست؟ خیلی دوست دارم او را هم ببینم". با قدری تغیّر گفت: "چه میدانم؟

من چند روزی است که  این طرف  امده‌ام ولی تا حالا او را ندیدم "تعجب کردم، از مرگ استالین بيش از ۷۰ سال گذشته و او گفت چند روز است که مُرده. فهمیدم که زمان در این طرف با دنیایی که در ان بودیم چقدر متفاوت است. با تمسخر ادامه داد: "حتما رفته دنبال زنش نادژدا کروپسکایا بگردد.

لنین همیشه در کمیته مرکزی حزب برای ما نطق‌های اتشین می‌کرد و خودش را ابر مرد جلوه می‌داد ولی به زنش که می‌رسید نطقش کور و زبانش لال می‌گشت. حالا جالب هم بود که زنه مثل سنگ عقیم بود و هیچ وقت لنین را پدر نکرد. "گفتم: "چرا اجازه دفن او را ندادید و مومیایی‌اش کردید؟

بیچاره صد سال است که اون طرف یک پا در هوا مونده؛ بین دنیا و اینجا گیر کرده ". با ناراحتی گفت: "به من چه؟ فقط تصمیم من نبود. اعضای کمیته مرکزی حزب می‌خواستند از او یک اسطوره بسازند که ساختند".

گفتم بفرمایید خواستید یک خدا در زمین داشته باشید، البته خدای بی‌اعتقاد به خدا". بیشتر ناراحت شد. فکر کردم الان است که یک چک بخواباند توی گوشم.

شروع کرد با سبیلش ور رفتن و ان را مرتب کردن: "حالا که چی‌؟ چی از جانم می‌خوای؟ لنین مظهر اراده پرولتاریا و نقطه اغاز یک جنبش کارگری جهانی بود "قدری از او فاصله گرفتم و گفتم: "واقعا به  این چیزهایی که می‌گویی اعتقاد داری؟

(ادامه دارد)

✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من

➖➖➖➖
اگر خواسته باشی با داستان‌های کوتاه ‌آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی

پیشنهاد می‌کنم

🎁 لذت مطالعه‌ی کتاب‌های دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده

🆔 @Sayehsokhan
نشر سایه سخن دفتر وکالت من 2 | انتشارات سایه سخن دومین مجموعه از داستان‌هایی که از درون "دفتر وکالت من" می‌خوانید، پُلی است میان ظرافت‌های ادبی و وقایع رفته بر جان و ذهن یک وکیل
  • ❤ 10
More from @sayehsokhan
  1. Oct 18, 2026✍ سلام! صبح بخیر امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐 🆔 @Sayehsokhan
  2. Oct 18, 2026Post #39417
  3. Oct 17, 2026شماره: ۳۵ عذراخانم، یکی از همسایه‌های بالای کوچه، خانمی مذهبی است. هر بار مرا می‌دید، تقری…
  4. Oct 17, 2026✳️ مارسل پير.وو مى‌گويد: «وقتى زندگى چيز زيادى به شما نمى‌دهد، به اين دليل است كه شما هم چ…
  5. Oct 17, 2026🔴شاد نبوده‌ام ✍️از متن گفت‌وگو با مصطفی ملکیان. منتشر شده در اندیشه پویا ۱۰۲ همیشه گفته‌ا…
  6. Oct 17, 2026📚خوانش کتاب "از درد و رنج تا شادکامی" 🔰در نشست خوانش و تفسیر کتاب ✔️باحضور: حسن ملکیان (…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →