#از_شما
نامه ای از ان طرف (۱)
دوست عزیز و گمشده من!
تو را گمشده خطاب کردم، چون آخرین باری که تو را دیدم، دستمالی از جیب درآورده بودی تا اشکهای خود را پاک کنی.
من آن موقع زیر چادر اکسیژن بودم و مثل این که تو را از پشت یک شیشه مات میدیدم؛ بیحال و دردمند، یک پایم این طرف در این دنیا و یک پایم آن طرف در خانه ابدی.
تو را محو میدیدم و چون حال خوبی نداشتم نمیتوانستم از ان احساسات گرم و خالصانهای که برای من به خرج میدادی تشکر کنم.
خوب میدانی که من همان شب در بیمارستان مُردم و از رنج بیماری طولانی سرطان لعنتی که هیچ راهی برای معالجه ان نبود، راحت شدم.
من دیگر تو را گم کردم چون وارد یک دنیای جدیدی شدم که هر طور بخواهم ان را برایت توصیف کنم، قادر به پیدا کردن کلمات مناسب نیستم. میدانی دوست من؛ اول ترسیده بودم و از این که با چه چیزهای غریبی ممکن است روبرو شوم هراس داشتم ولی دو چیز به من آرامش داد:
اول اینکه از آن همه درد و رنج ناشی از بیماری خلاص شده بودم و دیگر لازم نبود ان همه آمپول بزرگ و کوچک را به دست و پایم فرو کنند و ان همه دارو را سر ساعت معین به حلقم وارد نمایند، یا آن قدر پول خرج عکس و آزمایشات گوناگون بدهم که به قرضکردن از این و آن بیفتم و آخرش هم پزشک سری تکان دهد که "باید امیدوار بود، نباید مایوس شد"
ولی دکتر حقیقت را کتمان میکرد، خودش هیچ امیدی نداشت و از چهرهاش معلوم بود که برایش ذرهای امید باقی نمانده است.
دوم که شاید از اولی هم مهمتر بود، صحنههای بسیار شگفت آوری بود که در تمام عمرم آنها را نه دیده و نه شنیده بودم. مثل اینکه همه چیز ژلهای شده است، همه چیز نرم و لطیف بود و من چون پرندهای آزاد از این طرف به ان طرف میپریدم، میجهیدم و در جنب و جوش بودم.
دوست عزیز و قدیمی من!
پا که به ان دنیا گذاشتم، اطلاعاتم توسط چند فرشته که به مهربانی رفتار میکردند در دفتر بزرگی ثبت و ضبط شد؛ دیگر شده بودم ادم برزخی؛ نه در دنیا بودم و نه در اخرخط.
شب اول از انچه میترسيدم بر سرم امد: دو فرشته جدی که صورتشان یخ کرده و عبوس بود و مثل بازجوها عمل میکردند مرا تخلیه اطلاعاتی کردند، هی پرسیدند از اعتقاداتم و چرا چنین کردی یا نکردی و من دهانم از ترس کلید شده بود و به زحمت حرف میزدم. بعد از ان بازپرسی، ترس و نگرانی از من رخت بربست.
فرشتهای آمد سراغم که: "میخواهی بخوابی یا بیدار میمانی تا بلندشدن صدای شیپور محشر؟" و من که همیشه فضولیام گُل میکرد در زمان زنده بودنم، اینبار هم خواستم ببینم که انجا چه خبر است و سر از کار فرشتهها که مدام به بالا و پایین میرفتند دراورم، این بود که گفتم: "چقدر بخوابم؟ بس است دیگر.
با اجازتون من دوست دارم بیدار باشم.
"فرشته شانههایش را بالا انداخت که یعنی به من چه و خود دانی و رفت. من ماندم و یک دنیای جدید، یکجای غریب، یک مکانی که نه زمان داشت و نه انتها، انگار در برهوت لامتناهی گیر کردهام....
(ادامه دارد)
✍#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
➖➖➖➖
اگر خواسته باشی با داستانهای کوتاه آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی
پیشنهاد میکنم
🎁 لذت مطالعهی کتابهای دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده
🆔 @Sayehsokhan
Post #39133
919