بخش اول _ ۲
صدای هلهله و رقص و عود میآید
تبر به قامت بتها فرود میآید
طنین پوکی بتها شنیدنی است چقدر
رهایی از غل و زنجیر دیدنی است چقدر
شبیه ریشه به اعماق در سفر باشید
روا مباد که بیگانه با خطر باشید
به لحظهی ابدالدهر باز میگردیم
به کوه آینه از شهر باز میگردیم
من از تراکم آغوش خویش میجوشم
من از گدازهی لبهای خویش مینوشم
مرا به گرمی بازار قیلوقال چهکار؟
مرا به خواست مردم، به ابتذال چهکار؟
کدام نغمهی پنهان صداکنندهی ماست؟
که شوق ما به صدا برملاکنندهی ماست
کدامتان به یقین دوستدار خویشتن است؟
تلاشتان همه از خویشتن گریختن است
توان دیدن آیینه را نداشتهاید
که سر به بالش همسایهها گذاشتهاید
[خودت چه راوی زرتشت؟! خود نباختهای
که در قلمروی بیگانه خانه ساختهای
گلی به سر نزدی، مُشت را ببند سعید
کتاب کهنهی زرتشت را ببند سعید]
#سعید_مبشر
مثنوی نابهنگام
@saeid_mobasher_71
Post #1944
151