مثنویِ تنهایی
فضای کوچک آزادی من است اتاق
که آشنا به غم و شادی من است اتاق
دوباره شب شده و چارهام شکیبایی است
که کارِ عمدهی من بعدِ کار، تنهایی است
به تخت میاندازم نقابهایم را
نگاه میکنم از نو کتابهایم را
به زور تاب میآرم صدای همهمه را
بدون فاصله دشنام میدهم همه را
سلوک من همه از خویشتن جدا شدن است
میان صندلی و تخت جابهجا شدن است
به فکر هیچکسی در جهان نمیافتم
که چای نیستم و از دهان نمیافتم
که چای گفتم و کتری دوباره قلقل کرد
مگر به چای جهان را کمی تحمل کرد
که چاه خالیام از خویش و پر نخواهم شد
به چای راضیام و قهوهخور نخواهم شد
کتاب شروه و شیداییام به تنهایی
هزارویک شبِ تنهاییام به تنهایی
دو ساعت است که خیره به چشمِ آینهام
خودم مریضم و خود دکتر معاینهام
صدای هندزفری تاپتاپِ قلب من است
خطوط صاف پتوها چکاپِ قلب من است
رگم بریده و از لب نفس نمیآید
پیام روشنی از هیچکس نمیآید
رگم بریده و خون روی فرش میریزد
فرشته خاطرهام را به عرش میریزد
درون آینه مردی صدام زد که بمیر
برای مرگ جوانم برای عشق تو پیر
ولی نه، هیچ "تو"یی نیست در شبانهی من
که سوز باد میآید فقط به خانهی من
نه عاشق احدی هستم و نه عشقِ کسی
نه اشتیاقی و میلی، نه رغبت و هوسی
به گوش خستهی قفل از دریچه میخوانم
به تخت میروم و باز نیچه میخوانم
سکوت میوزد از هر طرف، صدا مُردهاست
تو کیستی که در این تیرگی خدا مُردهاست
بدل به سایه شدم از شهودِ تنهایی
کتاب را میبندم به سودِ تنهایی
فرار میکنم از تخت و میروم به تراس
اَجنّه با من تنها گرفتهاند تماس
فقط شب است و شب است و شب است و تاریکی
درون آینه جز من تب است و تاریکی
کلید را بزنید ای فرشتههای سیاه
اتاق تار مرا متصل کنید به ماه
تو را به یاد نمیآورم ولی هستی
که روی پوست من زخم اوّلی هستی
تو در تمامی زنها حضور داشتهای
تویی که دست مرا در حنا گذاشتهای
تویی که ریختهای آبجوش بر دل من
تویی که پولِ کَلان دادهای به قاتل من
خودت نمیکُشی و میکُشد مرا غم تو
شکنجه میشوم از دوریِ مصمم تو
غرور و قلب مرا چون تو هیچکس نشکست
و زنگ میزنم و خطّ تو عوض شده است
#سعید_مبشر
@saeid_mobasher_71
Post #1923
1.01K