در جعبه گل نهادم و قلبم را
تا هدیههای کوچک من باشد
هستیت چشمروشنیِ مادر
زیبائیاَت مبارک من باشد
ای هر جوان خستهی مومشکی
کبریت نیمسوخته از عشقت
افروختن از آتش سیگارت
ای کاش سهم فندک من باشد
این آسمان ساکت بعد از ظهر
از کوچکردگان خبری دارد
آن لکهابر آمده از مشرق
شاید روان لکلک من باشد
اینک در این سیاهه در این رویا
میبینم آن چه را که نمیدیدم
از پشت چشمهای مرا بستی
تا دستهات عینک من باشد
گفتی در آب سنگ نیندازم
دیوانهوار، آه ولی بانو
این سنگها طلاست، چه ایرادی؟
این رودخانه قلک من باشد
زنبودگیت را به صدا بسپار
موهات را به باد هوا بسپار
بگذار روسریت یکامروزی
در نقش بادبادک من باشد
#سعید_مبشر
پن: این غزل دچار سانسور شد و اجازه انتشار در کتاب مکاشفات یوحنا را نگرفت.
@saeid_mobasher_71
Post #1841
1.64K