باد ایستاد یا که نمیدانم
شاید رسیده بود به پایانش
سخت است مرگ و راه نمیآیم
جز با همین روایت آسانش
با ذکر وعدههای پراکنده
در حال اتصال به آینده
رمّال صیحهای زد و غیبش زد
تا خیره شد به خالیِ فنجانش
آن روز قاصدک به زمین افتاد
از طاقچه الک به زمین افتاد
حل شد میان آبی ناپیدا
مادر که آب داد به گلدانش
آری صدای ولوله میآمد
مرسوم بود و زلزله میآمد
در ازدحام جمعیتش دیدم
شهری گریخت سمت خیابانش
برگشتنی به خانه پس از گردش
یا ترک آشیانه پس از باران
از لاکپشت گفتم و آهسته
سر بُرد عارفی به گریبانش
میگفت ریشه دارم و میبالد
در من هزار زنبق و بابونه
او ریشهدار بود ولی تنها
کِرمی در آمد از بن دندانش
پرواز کن بدون چرا لطفا
پایینتر از درخت نیا لطفا
اینجا کبوتری که میاندیشد
تبدیل میکنند به انسانش
بیقصه میرویم و نمیماند
خاکستری و خاطرهای حتی
تا مولوی بیاید و بنویسد
نینامه را کنار نیستانش
ما پشت پردهایم و زبان پرده
ما قبر مرگهای فراوانیم
معشوق بیحواس قسم داده
ما را به گیسوان پریشانش
#سعید_مبشر
@saeid_mobasher_71
Post #1816
2.34K