در یکی از همین خیابانها
سومین مجموعۀ شعر دکتر وحید عیدگاه طرقبهای، پژوهشگر سخنور، با نام در یکی از همین خیابانها به همت نشر سنگلج منتشر شده است. شصت شعر این دفتر در قالبهای غزل، نیمایی، چهارپاره، قطعه و قصیده سروده شده است.
نام این مجموعه مانند کتاب نخست شاعر، من هم یکی از شمایم (تهران: مروارید، ۱۳۹۹)، نشاندهندۀ رویکرد اجتماعی اوست. او یکی از ماست که در این سالها تباهی و ویرانی میهن محبوبمان را با چشم دیدهایم و با گوشت و پوست و استخوان حس کردهایم. او نیز در یکی از همین خیابانها میزید و با چشم تیزبین و قلب حساس و ذهن وقادش گرفتاریها و دردها و آسیبها را میبیند و حس میکند و درمییابد. هم از این روست که با وجدان بیدار خویش بیش از هر چیز دربارۀ موضوعات اجتماعی و سیاسی با رویکردی انتقادی سخن میگوید. عشق و مضامین عاشقانه در این مجموعه نقشی ناچیز دارد و تصویرهایی از این دست که شاعر (احتمالاً در نوجوانی) برای تماشای پنهانی دختری زیبا بر پشت بام خانۀ او میرفته در آن بسیار کمیاب است:
باران که جرجر میزند یادِ تو میافتم
بر پشتِ بام خانهتان میآمدم هر بار
پنهانکی میدیدمت، چیزی نمیگفتم (ص ۱۵)
بعضی شعرها را هم اگر عاشقانه تعبیر کنیم باید از واسوختی بودنشان سخن بگوییم؛ مثلاً شعر «سرگیجه» که تناسب فرم و محتوا در آن چنان استوار است که حس سرگیجه را حتی در لختهای طولانیِ بحرطویلگونهاش هم به مخاطب منتقل میکند:
سرگیجه مرا چرخاند و سرم چرخید و تنم شد درد سرت
خوردم به درت، در باز نشد، در باز نشد بر دربهدرت
در باز نشد بر روی کسی در خاطر خود از هر که جهان نزدیکترت
در خاطر من کی بود گمان یک بار دگر باشد گذرم بر رهگذرت؟ (ص ۲۱)
شاعر برمیآشوبد و بدینسان زیبا زشت میگوید: «چیز دگرم چیز دگرت!» و شعر را نیز با این لخت کوتاه نفرینی به پایان میرساند: «ای بر پدرت». آشنایی درخور شاعر سخنشناس با شعر کهن و دلبستگی او به ادبیات معاصر در همین لختهای برگزیده از شعر «سرگیجه» آشکار است. او «هر که جهان» را از زبان شعر سعدی برمیگیرد و «ای بر پدرت» را از زبان مردم کوچه و بازار امروز.
شعر «هر روز» انتقاد از زندگی بیروح روزمره در جامعهای ملول و دلمرده است:
هر روز شصت و پنج دقیقه
از پای خانه تا سرِ کارم
در ساعتی که بابِ دلم نیست
از جادهای که دوست ندارم (ص ۲۵)
ناخشنودی شاعر از تصویر ناخوشایند جامعه را در جایجای اشعار این مجموعه میتوان دید؛ ازجمله در غزل «آه این چند سال»:
پشتِ این شیشههای کور و کبود
لای این پردههای قیراندود
تو چه دیدی بهجز سیاهۀ آه؟
من چه دیدم بهجز سیاهیِ دود؟
مثلِ یک عکس دستهجمعیِ زشت
همه با چهرههای ناخشنود (ص ۳۱)
یا غزل «ندیدم»:
به زخمِ خستهدلان مرهمی نهاده ندیدم
لبی به خنده بهجز زخمِ سرگشاده ندیدم (ص ۱۳۵)
و چهارپارهای که نامش همان مصرع نخست آن است:
در کوچههای سردِ زمستانی
در پایتختِ وحشت و ویرانی
تاریکیِ فشردۀ طولانی
خو کرده با گرفتنِ قربانی (ص ۵۳)
و نیمایی «پرواز»:
زیر گنبدِ کبود
هیچ گاه کارمان چنین گره نخورده بود
چون پرندگانِ کندهبال
در هوا رها شدیم
راهیانِ ناکجا شدیم (ص ۶۴)
و قصیدۀ «امسال»:
اینجا زمان نمیگذرد آری
اینجا نشستهایم به ناچاری
در گوشهای رهاشده بیمصرف
چون خردهریز در تهِ انباری (ص ۴۳)
شاعر در لحظاتی از جمله در ابیات پایانی همین شعر بارقهای از امید در دل خود احساس میکند:
امسال سال وا شدنِ یخهاست
سالِ زلالِ جاریِ جوباری
چیزی نمانده تا برسد از راه
پایانِ عصرِ تلخی و دشواری (ص ۴۶)
و در لحظاتی تلخ، که شمارشان بسیار بیشتر است، نیز یکسره از زمین و زمان نومید است و با پشیمانی از امیدهای بربادرفتۀ خود برای آیندۀ میهن چنین از اینکه مانند بسیاری از ایرانیان جلای وطن نکرده است ابراز ناخرسندی میکند:
سادهام که چشم داشتم
از تو آسمانِ تنگچشمِ غربتی
از تو ابرِ بیبخارِ لعنتی
قطرهای برای این همیشه شورهزار ناگزیر
ابلهم که ساختم به لقمهای بخورنمیر
روی سفرۀ حقیرِ این کویر (ص ۳۵)
و در پایان چنان خشمگین میشود که خود و وطن را یکجا به باد ناسزا میگیرد:
خاک بر سرت
خاک بر سرم که روی پهنۀ کویرپرورت
خاکِ درخوری نیافتم که بر سرم کنم (ص ۳۶)
نومیدی و دردمندی و خشم و دلزدگی و ملالت و آشفتگی و بیتابی و افسوس و حسرت و ناخرسندی عیدگاه برای تکتک ما ملموس و محسوس است. کوتاه سخن اینکه شعر عیدگاه بازگوکنندۀ رنج و اندوه و دردهای روزگار ماست و البته از دید زبانی و ادبی زیبا و شیوا و رساست. این مجموعه یکی از بهترین مجموعهشعرهای منتشرشده در سالهای اخیر به شمار میرود.
https://t.me/roshananemehr
Post #959
614