گمان کنم خوشبخت ترین کاشفان آن دسته از افراد بودند که ارزش یک ایده ی ساده را درک کردند و مانند دیوانه ای به آن چسبیدند تا پرسشی بزرگ را پاسخ دهند. پوانکاره ای که با کلاس های هم ارزی دور ها در یک فضا گروه بنیادین را ابداع کرد یا اینشتینی که با سوار شدن بر پرتوی نور در ذهنش به نسبی بودن زمان پی برد. این ها دو نمونه از آن نوع کشف هایی است که مد نظرم است؛ ایده ای ساده و نتیجه ای بزرگ.
به نظر می رسد این شکل خاص از کشف علمی یک نوع '' کودکی ذهنی'' را می طلبد که متاسفانه اکثر ما از جایی به بعد آن را از دست می دهیم. در واقع بسیاری از ما پس از رسیدن به مرحله ای از بلوغ علمی دیگر نمی توانیم به پشت سرمان نگاه کنیم. ذهنمان مشغول ساختار قدرت، دوستان از دست رفته، شغل، خانواده، هزینه و... می شود و این همان جایی است که ذهن کودکانه از دست می رود. دیگر نمی توانیم به ایده ای ساده بچسبیم و دیگر صبر کافی نداریم آن را پرورش دهیم. به جایش به دنبال خواندن و فقط خواندن، جواب پس دادن به امتحان و... می دویم چون این ها برایمان قدرت می آورند. چسبیدن به ایده ای کودکانه اگر جواب دهد خوب است اما از آنجا که به احتمال زیاد به جایی نمی رسد احتمالا تمام آینده مان را سیاه کند.
حالا خودم را می بینم که با عینکی لکه دار شده به جهان اطرافم نگاه می کنم. لکه دار از تمام سیاهی های زندگی واقعی و لکه دار از نظریات پیچیده ی دیگران. چگونه می توان بدون این عینک به جهان نگاه کرد و ترس از گم شدن نداشت؟
#درونیات
Post #227
2.09K
- ❤ 32
- 👍 5
- ❤🔥 3
- 👏 1
- 🗿 1