آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک | پارت هشتم
در قسمتهای قبل، مسیر قدرت گرفتن نازیها در آلمان را دنبال کردیم.
دیدیم که نازیها چه تعریفی از ملت و جامعه داشتند، چطور بعضی گروهها را «خودی» و بعضی دیگر را دشمن میدانستند و چگونه باورهایشان را وارد قانون، مدرسه و رسانه کردند. همچنین دیدیم که با سوزاندن کتابها و سرکوب مخالفان، تلاش کردند صدای دیدگاههای دیگر را خاموش کنند.
اما این اتفاقها ما را به یک سؤال مهم میرسانند:
چرا گاهی کسی که با ما مخالف است، بهجای اینکه فردی با نظر متفاوت باشد، دشمن ما به حساب میآید؟
فرق ایدئولوژی با تعصب فکری چیست؟
قبل از پاسخ دادن، باید یک نکته را روشن کنیم.
ایدئولوژی یعنی مجموعهای از باورها درباره انسان، جامعه و سیاست. داشتن ایدئولوژی بهخودیخود چیز عجیبی نیست. هرکس ممکن است درباره آزادی، عدالت، اقتصاد یا شیوه اداره کشور دیدگاه مشخصی داشته باشد.
اما تعصب فکری زمانی خودش را نشان میدهد که آنقدر به باورهایمان وابسته شویم که دیگر حاضر نباشیم آنها را منصفانه بررسی کنیم.
برای مثال، فرض کنید از یک جریان سیاسی حمایت میکنید.
اگر بگویید «من این جریان را قبول دارم، اما اگر اشتباه کند، باید بتوانم از آن انتقاد کنم»، یعنی هنوز برای بررسی باور خودتان جا گذاشتهاید.
اما اگر بگویید «جریان مورد علاقه من همیشه درست میگوید و هرکس با آن مخالف است، حتماً اشتباه میکند»، دیگر بهجای بررسی حرفها، از باور خودتان دفاع میکنید؛ حتی اگر دلیل کافی برای درستی آن نداشته باشید.
پس مشکل داشتن عقیده نیست؛ مشکل این است که اجازه ندهیم هیچ نقدی آن را به چالش بکشد.
وقتی مخالف به دشمن تبدیل میشود
حالا به یک مثال ساده برگردیم.
فرض کنید با دوستی درباره یک موضوع سیاسی بحث میکنید. او با نظر شما مخالف است و دلیلهایی هم برای نظرش دارد.
شما میتوانید حرفش را بشنوید، دلیلهایش را بررسی کنید و در پایان همچنان با او مخالف بمانید.
اما ممکن است بدون بررسی حرفهایش بگویید: «هرکس چنین نظری داشته باشد، آدم نادرستی است.»
در این حالت، دیگر فقط یک عقیده را نقد نمیکنید؛ درباره خودِ فرد هم از قبل قضاوت کردهاید.
اگر این رفتار گسترش پیدا کند، گفتوگو جای خودش را به دشمنی میدهد. هرکس در گروه ما باشد، درستکار به نظر میرسد و هرکس بیرون از آن باشد، بهراحتی متهم میشود.
البته همه اختلافهای سیاسی چنین نتیجهای ندارند. اختلاف نظر طبیعی است؛ مسئله زمانی شروع میشود که دیگر حاضر نباشیم حرف طرف مقابل را حتی بررسی کنیم.
نمونه تاریخی؛ آلمان نازی
این موضوع در آلمان نازی پیامدهایی بسیار جدیتر داشت.
هیتلر در ۳۰ ژانویه ۱۹۳۳ به مقام صدراعظمی آلمان رسید. پس از آتشسوزی ساختمان پارلمان در ۲۷ فوریه همان سال، حکومت از این اتفاق برای محدود کردن آزادیهای اساسی و سرکوب مخالفان استفاده کرد. در ماههای بعد نیز قدرت سیاسی بهتدریج در اختیار حزب نازی متمرکز شد و در ژوئیه ۱۹۳۳، فعالیت احزاب دیگر ممنوع شد.
اما ماجرا فقط سرکوب مخالفان سیاسی نبود.
نازیها بر این باور بودند که انسانها بر اساس نژاد، جایگاههای متفاوتی دارند. یهودیان و چند گروه دیگر را از جامعه مطلوب خود کنار میگذاشتند و این نگاه را به سیاست و قانون تبدیل کردند.
در ۱۵ سپتامبر ۱۹۳۵، قوانین نژادی نورنبرگ تصویب شد که حقوق یهودیان را محدود کرد و آنها را از حقوق کامل شهروندی محروم ساخت. این سیاستها در سالهای بعد گسترش یافت و به آزار و کشتار نظاممند یهودیان در جریان هولوکاست انجامید؛ جنایتی که در آن شش میلیون یهودی کشته شدند.
این اتفاقها تنها نتیجه تعصب فکری نبودند. نژادپرستی، تبلیغات، تصمیمهای سیاسی، قدرت حکومت و سرکوب مخالفان هم در آن نقش داشتند.
اما یک نکته برای بحث ما اهمیت دارد: وقتی یک حکومت گروهی از انسانها را از ابتدا دشمن یا تهدید معرفی کند، راحتتر میتواند محروم کردن آنها از حقوقشان را توجیه کند.
آزاداندیشی چه تفاوتی ایجاد میکند؟
آزاداندیشی به این معنی نیست که با همه موافق باشیم یا هر انتقادی را درست بدانیم.
میتوانیم از یک عقیده دفاع کنیم، با نظر دیگری مخالف باشیم و حتی با دلیل نشان دهیم که آن نظر اشتباه است.
تفاوت در این است که پیش از قضاوت، حرف و دلیل را بررسی کنیم؛ نه اینکه فقط بهخاطر وابستگی فرد به یک گروه، حرفش را رد کنیم.
اگر کسی ادعایی درباره تاریخ مطرح میکند، میتوانیم از او مدرک بخواهیم. اگر دلیلهایش کافی نیست، میتوانیم مخالفت کنیم. اما اینکه بگوییم «چون از گروه مخالف ماست، پس حتماً دروغ میگوید»، جای بررسی را با پیشداوری عوض میکند.
در قسمتهای قبل دیدیم که نازیها چگونه باورهایشان را وارد قانون و زندگی اجتماعی کردند و چطور با مخالفان برخورد کردند. حالا میتوانیم ارتباط این اتفاقها را با بحث اصلی مجموعه بهتر ببینیم:
Post #146
37