آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک | پارت هفتم
تا اینجا دیدیم که حکومت نازی چگونه تلاش میکرد افکار مردم را تحت تأثیر قرار دهد؛ از مدرسه و رسانه گرفته تا سوزاندن کتابها و محدود کردن صدای مخالفان.
اما آیا همه مردم آلمان با این شرایط همراه شدند؟
نه. با وجود خطرهای مخالفت با حکومت، افرادی بودند که حاضر نشدند سکوت کنند.
یکی از نمونههای شناختهشده، گروهی به نام «رز سفید» بود.
رز سفید؛ وقتی چند دانشجو سکوت نکردند
در سالهای ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳، گروهی از دانشجویان و استادان دانشگاه در شهر مونیخ، بهصورت مخفیانه علیه حکومت نازی فعالیت میکردند.
از چهرههای اصلی این گروه، هانس شول، سوفی شول و الکساندر شمورل بودند.
آنها اعلامیههایی مینوشتند و پخش میکردند که در آنها، سیاستهای هیتلر و جنایتهای حکومت نازی را محکوم میکردند. همچنین مردم را به مخالفت با حکومت و پایان دادن به جنگ دعوت میکردند.
در فوریه ۱۹۴۳، هانس و سوفی شول هنگام پخش اعلامیه در دانشگاه مونیخ شناسایی و بازداشت شدند. آنها به همراه کریستوف پروبست، یکی دیگر از اعضای گروه، در ۲۲ فوریه ۱۹۴۳ اعدام شدند. چند عضو دیگر رز سفید نیز در ماههای بعد اعدام شدند.
فعالیت این گروه گسترده نبود، اما نشان میداد که حتی در شرایطی که حکومت تلاش میکرد صدای مخالفان را خاموش کند، افرادی حاضر بودند سیاستهای آن را زیر سؤال ببرند و درباره اتفاقات کشورشان حرف بزنند.
مخالفت فقط به دانشجویان محدود نبود
در میان مخالفان هیتلر، گروهی از افسران ارتش آلمان هم حضور داشتند.
در ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴، گروهی به رهبری کلائوس فون اشتافنبرگ تلاش کردند هیتلر را با انفجار بمب از میان بردارند و پس از آن، حکومت را تغییر دهند. این نقشه شکست خورد و بسیاری از افراد مرتبط با آن بازداشت و اعدام شدند.
اما یک نکته مهم وجود دارد: همه مخالفان هیتلر به یک دلیل با او مخالفت نمیکردند.
برخی با جنایتها و سیاستهای نازیها مخالف بودند. بعضی دیگر بیشتر نگران شکست آلمان در جنگ و آینده کشور بودند. حتی در میان کسانی که برای کنار زدن هیتلر تلاش کردند، افرادی وجود داشتند که پیشتر با حکومت نازی همکاری کرده بودند.
بنابراین، نمیتوان همه مخالفان هیتلر را افرادی با باورها و هدفهای یکسان دانست یا تصور کرد که همه آنها از ابتدا مدافع آزادی و حقوق دیگران بودند.
این ماجرا چه ربطی به آزاداندیشی دارد؟
به بحث اصلی خودمان برگردیم.
در قسمتهای قبل گفتیم که مشکل تفکر ایدئولوژیکِ بسته از جایی شروع میشود که یک باور دیگر اجازه پرسش و نقد نداشته باشد و مخالفان آن بهجای اینکه افرادی با دیدگاهی متفاوت باشند، دشمن به حساب بیایند.
در آلمان نازی، حکومت تلاش میکرد مخالفان را کنار بزند و امکان بیان آزادانه دیدگاههای متفاوت را محدود کند. با این حال، افرادی مانند اعضای رز سفید حاضر شدند روایت رسمی حکومت را زیر سؤال ببرند.
البته صرف مخالفت با یک حکومت، به معنی آزاداندیش بودن نیست. ممکن است کسی با یک حکومت مخالف باشد، اما خودش هم عقایدش را غیرقابلنقد بداند یا آزادی مخالفانش را نپذیرد.
پس باید میان دو موضوع تفاوت بگذاریم: یکی مخالفت سیاسی با یک حکومت و دیگری شیوه فکر کردن و برخورد با باورها.
آزاداندیشی یعنی بتوانیم حتی درباره عقاید خودمان هم سؤال کنیم، دلیلها را بسنجیم و اگر با شواهد محکمی روبهرو شدیم، نظرمان را تغییر دهیم.
این کار را در زندگی روزمره هم میتوان تمرین کرد.
مثلاً وقتی خبری میشنویم، پیش از پذیرفتن آن دنبال مدرک بگردیم. وقتی کسی با نظر ما مخالف است، بهجای اینکه فوراً او را نادان یا دشمن بدانیم، ببینیم چه دلیلی دارد. اگر هم متوجه شدیم اشتباه کردهایم، بهجای توجیه کردن اشتباه، آن را بپذیریم.
آزاداندیشی یعنی برای باورهایمان دلیل داشته باشیم، اما آنها را از پرسش و نقد معاف نکنیم.
در قسمتهای قبل دیدیم که چگونه یک ایدئولوژی میتواند از مجموعهای از باورها به چارچوبی بسته تبدیل شود؛ چارچوبی که همهچیز را به دو دسته «خودی» و «دشمن» تقسیم میکند.
اما چرا وقتی کسی با باورهای ما مخالفت میکند، گاهی بهجای بررسی حرفش، خودِ او را دشمن میبینیم؟
در پارت هشتم، سراغ همین سؤال میرویم و با چند مثال ساده از زندگی روزمره و سیاست بررسی میکنیم که چرا در تفکر ایدئولوژیکِ بسته، مخالف بهراحتی به دشمن تبدیل میشود.
🆔@ravayat_doran
Post #145
153