مسافری که از پرایدی سفیدرنگ سر را تا انتهای شانه بیرون آورده و دستش را تکان میداد، در جادۀ محصور در درختان کهنسال و تنومند کنار ناپدید شد. همچنان صدای «ابو عُلُچ.. ابو علچش» به گوش میرسید.
پرسیدم «ابو عُلُچ»؟
علی لبخندی زد و گفت «داییام».
گفتم «یعنی حاج محمد؟»
گفت «بله استاد. ابو عُلُچ یعنی «پدر آدامس/ پدر شیرینی»؛ داییام سالهاست که هر صبح قبل از خروج از منزل جیبهای دشداشهاش (لباس بلند عربی) را پر از آدامس میکند و به بچههایی که میبیند یا او را سلام میکنند، آدامس، آلوچه یا کاکائو هدیه میدهد. به همین دلیل بچهها بسیار مشتاقند که او را ببینند و آنهایی که از پشت سر ابو علچ را رویت میکنند یا در تیررس نگاهش نیستند با سلام دادن یا گفتن «حله یا ابو عُلُچ»، حاج محمد را از حضور خود باخبر میکنند و از ابو علچ هدیه میگیرند.»
در این لحظه من هم ناخودآگاه گفتم ابو علچ. ولی حرفم تمام نشده یک آدامس نعنایی زردرنگ کف دستم گذاشت. چه حس قشنگی!
نیمههای شب پس از برگزاری آیین قهوهخوری، مشغول چرخیدن در کوچهها شدیم. مجدد به محض این که «ابو عُلُچ» خطابش کردیم دست به جیبهایش برد و به هر کسی آدامس و آلوچهای تقدیم کرد. از ته دل خوشحال شدیم و با هم عکس یادگاری گرفتیم.
قبلا علی و جوانان آبادی گفته بودند که از ابو علچ بارها آدامس گرفتهاند. «ابو عُلُچ»، بانگ عشق و شوقی دوطرفه است. وقتی این بانگ در کوچه، خیابانها و حتی در دشت میپیچد، خبر از حضور مردی است که با تمام وجود عاشق بخشیدن است، با قامتی تکیده که پیراهن سفیدرنگش به او چهرهای فرشتهگون بخشیده بود. در میانۀ هیاهوی «ابو عُلُچ» گفتن بچهها و رفت و آمد عاشقانۀ دستهای این مرد بخشنده، میشود مهربانی و مهرورزی را دید و تقدیس کرد.
پرسیدم اگر جیب ابوعلچ یک روز خالی بود و کودکی بانگ برداشت «ابو عُلُچ»؟
علی گفت «او را میبوسد و به او وعدۀ صادق میدهد و روز بعد و دیدار بعدی جبران میشود.»
ادامه 👇
Post #361
248