کاش کمی ابو عُلُچ میشدیم
✍ علی ایار
عصر در حالی که در یکی از آبادیهای خوزستان مشغول مشاهدات مردمنگارانه هستم، علاقه به دیدن و فهمیدن بخش دیگری از فرهنگ این سرزمین سبب میشود به شرجی و گرمایی که چندان به آن عادت ندارم، بیتوجه بمانم. با عبور گلههای گاومیش، چنان گرد و خاک از زمین بر میخیزد که چشم، پیش پای را نمیبیند. من در افکار خودم در این تأمل میکردم که از پس این گرد برخواسته از پیش و پس گلههای گاومیش به سختی همراهان را میتوان دید، چگونه میتوان عناصر و مولفههای فرهنگی این سرزمین را از زیر خروارها خاک غفلت و البته مدرنیتۀ عاریتی بیرون کشید.
در این کوچهها، حاج محمد و میزبان سخاوتمندمان علی و اهورا پسرم من را همراهی میکنند. من با شالی که بر گردن دارم هر بار عرق ناشی از شرجی و گرما از سر و روی را قبل از افتادن بر شیشههای عینک پاک میکنم. حوالی غروب بود که کنار جادۀ روستای بهشتی و بنه سید جعفر ایستاده بودیم. خورشید با تمام هیبتش در افقهای دوردست به سرخی کامل گراییده بود که صدایی توجه ما را به خود جلب کرد: «سلام ابو عُلُچ». سرم را به سمت چپ برگرداندم.
ادامه 👇
Post #360
253
