#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_34
_ عسل ... عسل قبلا با مهران بود.. مهران بهش خیانت کرد و تنهاش گذاشت، اون به من پناه آورد... خب تو رفت و آمداش به مغازه منو میشناخت. تو چندتا از دورهمی ها هم اومده بود. این درد و دلا ادامه داشت ...چندباری همو دیدیم، به خودم اومدم و دیدم رابطه مون فراتر از اون چیزیه که باید باشه...
پوزخندی زدم و گفتم؛ شریک مغازه نبودین پس ......
اسد اخمی کرد و گفت؛ _ شکیبا من کلا تو این دو سال و خوردهای شاید به اندازه پنج ماه زن داشتم، تو نمیتونی درک کنی وقتی یه مرد با یه دختر جوون تنها بشه چقدر سخت میشه ..
پوزخندی زدم و گفتم؛ _ ساده بودم اسد ... نشناخته بودمت، احمق بودم اسد.. احمق بودم که نفهمیدم نباید واسه یه مرد هوسباز عمر و جوونیمو بزارم و صاحب فرزندش کنم..
اسد سرش رو پایین انداخت و گفت؛ _ شكيبا ... من .. من فقط به اصرار خودش صیغه خوندم؛ اون دلبسته ی من شده، به جون شاهانم قسم ،من بهش گفتم زن و بچه دارم، گفتم که دوستتون دارم نمیتونم باهاش باشم. اما اون میگفت بدون من نمیتونه... به خانوادهاش گفته بود عاشقم شده و حتی تا پای خودکشی هم رفته..
داد زدم؛ یعنی تو مقصر نبودی؟ توی مقصر نیستی؟ من حامله بودم اسد ... بچه ی تو ، توی شکمم بود.. چطور تونستی این کارو باهام بکنی نامرد...
اسد گفت؛ شکيبا من دوست دارم، تو زن پاک منی، تو مایه سربلندی منی، تو این دور و زمونه، من بد کردم، من اشتباه کردم تو خانومی کن، بزرگی کن و اینبار و من و ببخش، باور کن دیگه اسمشم نمیارم. اگه یکبار دیگه ازم چیزی دیدی همه چی رو تموم كن ... شكيبا..
حرفی نزدم، همونجا رو کاناپه دراز کشیدم.
اسد تا سپیده صبح برام حرف زد و ازم عذر خواست .....بدون هیچ حرفی همونجا خوابم برد.. صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.
مامان با نگرانی گفت؛_ کجا موندی دختر؟ بچه هلاک کرد خودشو بس که گریه کرد..
نگاهش رو صورتم چرخید و گفت؛_ خوبی مادر؟ چرا رنگت پریده؟ خیلی حالت بده؟
شاهان و از دستش گرفتم و گفتم؛_ نه مامان جان بهترم الان..
مامان بخاطر حال بدم دوروز خونمون موند ... تو این دوروز مجبور شدیم بخاطر نفهمیدنش به روی خودمون نیاریم... خنثی بودم... تو بیحال ترین حالت جسمی و شلوغ ترین حالت فکری..
بعد از رفتن مامان، دوباره سرگرم زندگیم شدم، اسد دیگه شبها سرش تو گوشیش نبود ، و متوجه میشدم گاهی جواب تلفنش رو نمیده.
بعد از چند روز گوشیش رو چک کردم، متوجه پیامای بی جوابی از طرف اون دختر شدم.. ابراز دلتنگی میکرد و میگفت نباید زن شرعیش رو تنها بزاره... و در آخر تهدیدش کرد که اگه جوابش رو نده خودش رو میکشه.. خسته تر از همیشه بودم اما میخاستم یکبار برای زندگیم بجنگم.... از طریق مجازی گوشی اسد اسم پدرش رو در آورده بودم... باید میرفتم دم در خونشون، باید باهاش حرف میزدم..
صبح فردا بعد از رفتن اسد، آژانس گرفتم شاهان و به دست مامان سپردم و به بهونه ی بازار به محله شون رفتم. از فامیلیش میدونستم مال کدوم محله هستن.. اما آدرسشون رو نداشتم.
کنار سوپر مارکت اول محل پیاده شدم، داخل شدم، آب معدنی کوچیکی برداشتم. موقع حساب کردن از صاحب مغازه که یه مرد میانسال بود، پرسیدم؛ _ ببخشید منزل آقای اسدالله میراحمدی کجاست؟
مرد نگاه موشکافانه ای انداخت بهم و گفت؛ امر خیر؟
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم؛ بله ... برا دختر خانومشون، البته اومدم تحقیق، شما مرد خوبی به نظر میاین چطور خانواده ای هستن؟
مرد گفت؛ والا چی بگم... خانواده ی بدی نیستن، دوتا برادر و همین یه دخترن.... هردو برادر اسیر اعتیاد شدن و اکثرا خونه نیستن.. پدرشون هم کارگره، یه خونهی اجاره ای دارن، مادرشون زن خوبیه، دختره هم تو آرایشگاه کار میکنه گمونم، شما برا کی اومدین خواستگاری خواهرم؟
لبخند دردناکی زدم و گفتم؛ برادرم..
مرد با خجالت گفت؛ کسی دیگه ای نبود شما با این وضع و حالت راه افتادی تو خيابونا....
جواب دادم؛ نه... ما کسی رو نداریم؛ منم همین یه دونه داداش و دارم... خیلی دوسش دارم ،دوس ندارم جای بدی بره.
لحظه آخر مرد گفت؛ ببخشید خواهر، نمیخام فضولی کنم، قصد کارخرابی هم ندارم، من خودم بچه دارم اما مدتیه با یه آقایی بچه محلا دیدنش، یه دویست و شش سفید رنگی میارتش و میبرتش، خودم هم دیدم، حالا کی باشه الله و اعلم.. نمیخواستم بگم، چون شما با این وضعت اومدی و میگی همین یه دونه داداش و داری نخواستم دینی به گردنم باشه... انتهای کوچه دست راست در آبی رنگ خونشونه..
هه... دویست و شش سفید رنگ ... باحال بدی خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت کوچه شون....تا رسیدن به خونش با خودم فکر کردم چی بگم ... نمیدونستم چی بگم، فقط میخاستم باهاش حرف بزنم و ازش بپرسم چرا..
زنگ در و فشار دادم اما خراب بود، با مشت های بی جونم به در کوبیدم.
34
✾࿐༅https://t.me/nnnnnghl
Post #3575
37