#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_36
وقتی به حمام میرفتم احساس کثیفی میکردم و فکر میکردم کثیفتر برمیگردم بیرون....تموم شب با گریه میخوابیدم.... به دردی دچار شده بودم که نمیتونستم به کسی بگم.. می دونستم که حالا که اسد فهمیده من گوشیش رو چک میکنم احتمال زیاد پیامهاش رو پاک میکنه..
به خاطر اینکه دوباره اون روی سکه اش رو ببینم باید خودم رو بیخیال جلوه میدادم..
باید فکر میکرد که من باور کردم این رابطه رو تموم کرده.
چند وقتی که گذشت خودم رو سرگرم خرید برای دختر کوچولوم کردم. دختری که اسد دم از دوست داشتنش میزد، همیشه آرزو داشت خدا بهش دختر بده، اما نتونست برای دختری که خدا بهش داد ارزش قائل بشه و براش پدر خوبی باشه. همونطور که همسر خوبی برای من نبود.......
دو ماه کذایی گذشت، دوماهی که با خون دل گذروندم. با انزجار و تنفر، شاهد خیانت همسرم بودم. به اندازه کافی ازش مدرک داشتم، تموم پیاما و عکسا و حتی صداهاشون! تو پیاماش به اون دختر ازم تعریف میکرد و میگفت شکیبا زن زندگیمه، مادر بچههامه و دوستش دارم..
روزهایی که اشک صورتم و بخاطر شاهانم پاک میکردم، میترسیدم از اینکه بخواد بچههامو ازم بگیره... من خودمو هم مقصر میدونستم، اما بهش فرصت دادم و اون دوباره یه دختر و به من ترجیح داد...
شاید کسایی که بهشون خیانت شده حال دل منو میفهمن ...
یکی یکی، تو رفت و آمدام به خونه مامان، لباسهای خودم و شاهان و وسایل شخصیم رو بردم. اسد انقدر غرق در پنهون کاریاش بود که نفهمید... اصلا پابند این زندگی نبود که بخواد یه روز در کشوی لباس پسرش رو باز کنه تا بفهمه کشوهاش خالیه.. من دیگه نمیتونستم این مرد و این زندگی رو تحمل کنم....
فردا باید واکسن هجده ماهگی شاهان و میزدم. دو روز بعدش هم تاریخ زایمانم بود.
این روزا زیر شکمم احساس درد و گرفتگی میکردم... خونه مامان بودم، حس خوبی نداشتم. ساعت حدودا هشت شب بود، به بابا گفتم؛ بابا جون میشه منو برسونید به خونه؟ میخام کارت واکسن شاهان و بردارم.. بابا منو سوار ماشینش کرد. تو مسیر استرس داشتم، نمیدونستم وقتی برم خونه با چه صحنه ای روبرو میشم..اصلا شاید اسد خونه نباشه..
رسیدم خونه، بابا دم در منتظرم موند، بدون کوچکترین سروصدایی در و باز کردم.
صدای گپ و گفت و گوی اسد از اتاق خوابمون میومد... دستام میلرزیدن و پاهام سست شده بودن ... بی صدا نزدیکتر رفتم بالاخره دیدمش ...
انقدر حواسشون به هم بود که متوجه نشدن خیلی وقته یه زن پا به ماه بیچاره همونجا دم در ایستاده.. خشم و نفرت تموم وجودم رو گرفت. تنها کاری که کردم گوشیم رو درآوردم و چندتا عکس ازشون گرفتم... با تموم توانم محکم به در کوبیدم، میخواستم جیغ بکشم اما نفسم بالا نمیومد ...
احساس فشار و سنگینی روی گلوم داشتم.
اسد وحشت زده از جاش پرید و نزدیکم شد و گفت؛ شکیبا ... کی اومدی؟ من ... من بهت توضيح میدم شكيبا ... با تموم توانم دستم رو محکم کوبوندم توی گوشش... همونجا خشکش زدو ایستاد. تف کردم توی صورتش و گفتم؛ تو حتی ارزش عكس العمل نداری...
بدون هیچ حرفی از در خونه خارج شدم....
نمیتونم از حالم بگم اما انقدر اوضاع بدى داشتم که بابا منو به درمانگاه برد...
بابا دستی به سرم کشید و گفت؛ دخترم با من حرف بزن بابا... مگه من به غیراز تو و شیما کی و دارم؟ چت شد یهو؟ با اسد حرفت شده؟
اشکام بی مهابا روی گونه ام میریختن....
نگاهم به قطرات سرم بود که دونه دونه میریختن...
نفس عمیق کشیدم و گفتم؛ تموم این مدت و دارم برا زندگیم میجنگم و آبرو داری میکنم... اما نمیشه بابا ... نشد! من یه تنه و تنها نمیتونم..
بابا دستام رو فشرد و گفت؛ چرا بهم نگفتی مشکلت چیه دخترم؟ چرا دردت رو به ما نگفتی؟ درمان دردت نمیشدم مرهم زخمت که میشدم عزیزم..
نگاش کردم و گفتم؛ فکرشو نمیکردم اینجوری بشه ... من تنها مردی که تو زندگیم دیدم شما بودی بابا، نمیدونستم میشه نامرد بود اما تو لباس مرد... شما تموم عمرمون مارو با نون حلال بزرگمون کردی.. شما تو زندگیت اهل هیچ خلافی نبودی... تموم زندگیت مامان بوده و هنوز بعداز چند سال عاشقانه دوستش داری..؛ ساده بودم که فک میکردم همه مثل شمان...
بابا اخمی کرد و گفت؛ نمیشه یه طرفه به قاضی رفت دخترم.. باید حرفای اسد رو هم بشنوم، زندگی سخت شده میدونم باید به خودتون فرصت بدین..
پوزخندی زدم و گفتم؛ امشب با چشمام خیانتش رو دیدم بابا، شرمم میاد براتون بگم.. دیگه هرچی بوده تموم شده.. این تربیت شما بود که نزاشت جلو در و همسایه هوار بکشم و کاری هاشو فریاد بزنم..
زدم زیر گریه و ادامه دادم؛ بابا من تازه بیست سالم شده... شرمم میاد از اینکه مردم بفهمن شوهرم پسم زده.. بهم خیانت کرده... مگه من چی کم داشتم؟...
بابا اخمی کرد و گفت؛ دخترم، خودتو ناراحت نکن عزیزم، درسته که دوتا بچه داری اما اولویت زندگی ما هستی
36
✾https://t.me/nnnnnghl
Post #3607
46