TGViewer
💓 نقش دل 💓 💓 نقش دل 💓 @nnnnnghl · 264 subscribers
Post #3606 34
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_35


بعداز چند لحظه یه زن چاق و حدودا پنجاه ساله ای در و باز کرد.
گفتم؛ سلام...
زن سرتا پام و برانداز کرد و گفت؛ سلام بفرمائید...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم؛ عسل خانوم خونه هست؟
زن گفت آره، شما؟
با صدای لرزونی گفتم ؛ یکی از دوستاشم..
زن موشکافانه تر نگام کرد و گفت؛ کدوم دوستش؟
چشمامو روی هم گذاشتم و گفتم؛ راستش برای تحقیق برا یکی از دوستاش اومدم، برا داداشم میخام... میشه صداش کنین؟
زن گفت؛ بیا داخل ...
اخمی کردم و گفتم؛ خیلی ممنون میشه صداش کنین؟
زن رفت، چندلحظه بعد قامت دختر زیبایی جلوی چشمام ظاهر شد. زیباتر و جذاب تر از عکسش بود. موهای لخت مشکی بلند... مژه های کاشته شده و ابروهایی پهن، بینی عمل شده و لب‌های قلوه‌ای ...
یک دختر امروزی دقیقا همونایی که اسد همیشه ازشون بد میگفت و اونارو تکراری و زشت میخوند..
با دیدنم رنگ از رخش پرید. پس منو میشناخت....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ میشناسی منو؟
سری تکون داد..
گفتم: من شکیبام، زن اسد، مادر شاهان... اومدم ازت بپرسم چی میخوای از زندگیم؟؟ چرا دست از سر شوهر من برنمیداری؟ چرا مثل بختک خودتو انداختی وسط زندگی مون؟
اشک چشماش و پاک کرد و گفت؛ توروخدا آرومتر، یکی میشنوه..
خنده ای عصبی کردم و گفتم؛ اومدم بهت اخطار بدم اگه یکبار دیگه ؛ فقط یکبار دیگه اسمی ازت ببینم، هرچی که دیدی از چشم خودت دیدی...
عسل سری تکون داد و در و بست. با حال بدی برگشتم سر خیابون، سوار تاکسی دربست شدم. تو راه خونه بودم که اسد باهام تماس گرفت.پوزخندی زدم، فکرش رو میکردم.
جواب دادم اما حرفی نزدم؛ صدای اسد پشت خط به گوشم میرسید:
_ الو الو شکیبا، کجایی صدام رو میشنوی.. الو شکیبا؟ شکیبا چرا این کارو کردی؟ مگه نگفتم همه چی تموم شده، چرا رفتی دم خونشون؟
با خشم گفتم؛ اگه تموم شده تو الان از کجا میدونی که من کجام؟ منو خر فرض نکن اسد..
اسد گفت اشتباه نکن، من فقط پیامشو خوندم حتی جوابشو هم ندادم.. به من اعتمادکن شکیبا، برگرد خونه.. کجایی اصلاً بیام دنبالت؟
با سردی گفتم؛ دارم میرم خونه بابا دنبال شاهان..
نمیدونم‌چی میگفت ، گوشی رو قطع کردم.
حالم بدتر از اون چیزی بود که بشینم حرفاش و  گوش کنم...........
درسته که داشتم برای زندگیم میجنگیدم ،درسته که داشتم برای بچه هام میجنگیدم.. اما وقتی که به واقعیت زندگیم فکر میکردم، میدیدم که یه دیوار بزرگ بین ما کشیده شده بود.. شیشه حرمت ما شکسته بود...!
لحظات سختی رو داشتم میگذروندم، به دختری که چند لحظه پیش باهاش هم کلام شدم فکر کردم.. به زیباییش، به سن کمش، به اینکه چقدر به خودش رسیده بود.. به اینکه شاید اگه خانواده داغونی داشت، اما اسد اونو به من ترجیح داده بود...
رسیدم به خونه مامان. بدون اینکه به سوالاتش جواب بدم رفتم تو اتاق و دراز کشیدم. این روزا خودمو فراموش کرده بودم،
شاهانو فراموش کرده بودم، بچه توی شکمم برام مهم نبود ... سلامت روحیم به خطر افتاده بود ،و من همه اینها رو مدیون شریک زندگیم بودم. مامان در اتاق و باز کرد و اومد کنارم نشستو گفت؛_ شکیبا... نمیخوای بگی چی شده؟ من دخترمو میشناسم، یه اتفاقی افتاده تو نمیخوای به من بگی..
نگاهش کردم و گفتم؛ روزای سختی رو میگذرونم مامان.. دارم تلاش میکنم برای حفظ زندگیم، اما بهم قول بده اگه تلاشام نتیجه ای نداد، نتونستم زندگیمو حفظ کنم بدون که من همه سعی خودمو کردم، منو مواخذه نکنین، بهم خورده نگیرین و ازم توضیح نخواین....
مامان اخم میکرد و گفت؛_ چی شده، بگو شاید من بتونم کمکت کنم؟
لبخندی زدم و گفتم؛ _ فعلاً نمیخوام در موردش با کسی حرف بزنم، میخوام اگه این مشکلم حل شد جزء رازهای مگوی زندگیم باشه..
مامان دستی به سرم کشید و گفت؛ _ امیدوارم که هرچه زودتر مشکلت حل بشه دخترم، فقط اینو بدون که من و بابات کنارتیم و هر طور که شده حمایتت میکنیم..
چشمامو بستم و سعی کردم که استراحت کنم. این روزا یه خواب خوش بهم حرام شده بود.
نمیدونم چقدر گذشته بود اما صدای اسد رو از توی پذیرایی شنیدم، این دفعه برعکس دفعات قبل که میگفت خونه مامان بمونیم زود اومده بود دنبالمون.
در اتاقو باز کرد اومد کنارم، مکثی کرد و گفت؛ بریم خونه..
نخواستم بچه بازی در بیارم، نمیخواستم کسی از این قضیه با خبر بشه، حتی میخواستم ازش جدا هم بشم با این وضعیت نمیشد..
بدون هیچ حرفی از مامان خداحافظی کردم و راه افتادیم به سمت خونه. تو تموم راه اسد سکوت کرده بود، من هم مشتاق حرف زدن باهاش نبودم...
شاهان تنها شیرینی زندگیم، با کلمات کوچک و نامفهومش سكوت بین ما رو میشکست.
به خونه برگشتم، خونه ای که هیچ عشقی توش جاری نبود..
خونه ای که توش بهم خیانت شده بود... از اون شب تا به حال دیگه روی تختم نخوابیدم..


ادامه دارد....


35
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
 ✾https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
  • 👍 1
More from @nnnnnghl
  1. Oct 12, 2026❤️"دلنشین ترین" "متن های" "جهان" " عاشقانه ترین " 🦋"متن ها و موزیک آهنگهای زیبا"🦋 " فوق…
  2. Oct 12, 2026💓 نقش دل 💓 pinned «#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_35 بعداز چند لحظه یه زن چاق و ح…
  3. Oct 12, 2026#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_36 وقتی به حمام میرفتم احساس کثیفی میکردم و فکر میکر…
  4. Oct 12, 2026Post #3605
  5. Oct 12, 2026video post
  6. Oct 12, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →