TGViewer
💓 نقش دل 💓 💓 نقش دل 💓 @nnnnnghl · 260 subscribers
Post #3574 31
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_33



تا شب به هرجون کندنی بود گذروندم...
غذای حاضری درست کردم ،
مهمترین کار زندگیم شده بود پیدا کردن معشوقه همسرم..
اسد به خونه اومد و مثل همیشه بعد از باشگاه به حمام رفت...
سریع گوشیش رو برداشتم و بدون خوندن پیامها از همشون عکس گرفتم..
عکس دختره و تمامی چت هاشون رو ذخیره کردم..
از استرس زیاد به نفس نفس زدن افتادم..
شاهان با کنجکاوی نگام میکرد.
اسد که بیرون اومد، مثل آدمی که انگار دزدی کرده باشه گوشیم رو بردم و تو کشوی لباسام قایم کردم!
هه.... انگار اونی‌که کار بد کرده منم.......
با بوی ادکلن تلخش سرم رو بالا آوردم....
بلوز کرم رنگ به همراه شلوار کتان کرم رنگ و کت چرم قهوه‌ای..
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم؛ کجا به سلامتی؟
اسد دستی به ته ریشش کشید و گفت؛ یکی از بچه ها ماشین خریده امشب مهمونمون کرده؛ با اجازه تون میرم اونجا خانوم... اجازه هس؟
به حالت دستاش که ادای دانش آموزا رو در می‌آورد نگاه کردم، خوب بلد بود چه جوری خامم کنه..
سری تکون دادم و گفتم؛ خوش بگذره...
بعد از رفتنش سریع رفتم سر وقت گوشیم؛
بیشتر از بیست تا عکس گرفته بودم.
با خوندن پیاما دنیا رو سرم خراب شد، حدسم درست بود...اونچه که نباید میشد شد ...
اسمش عسل بود...
انقدر تو چت هاشون قربون صدقه هم رفته بودن که تموم جونم به رعشه افتاد... از بین مخاطباش پیداش کردم... عسل میراحمدی...
شماره ش رو هم داشتم اما قبلش باید به اسد میفهموندم.
با مامان تماس گرفتم. بعداز دو بوق جواب داد، ازش خواستم بابا فرامرزو بفرسته دنبال شاهان ...
حدودا چهل دقیقه بعد بابا اومد دنبالش پرسید؛ دخترم حالت خوبه؟ این وقت شب بچه رو تنها ببرم؟
لبخند مصنوعی زدم و گفتم؛ راستش یه کم کوفتگی و گلو درد دارم، سرما خوردم گفتم شاهان امشب و پیشتون بمونه بهتره.. اونم مريض نشه.. شاید بعداز دکتر اومدم پیشتون شایدم نه..
بابا با خوشحالی گفت؛ خیلی هم عالی، پسر بابا رو میبرم پیش خاله شیما ...
داشتم منفجر میشدم اما خودم رو کنترل کردم. بعداز رفتنشون تموم عکس‌ها و چت‌هاشون رو برا اسد فرستادم.
از استرس نمیدونستم چکار کنم، با اون حال بدم تموم خونه رو راه میرفتم. به نیم ساعت نکشید که در خونه باز شد و اسد وارد شد.
بدون هیچ حرفی، اشک از چشام روونه شد.
نگاش کردم، با اخم اومد رو مبل نشست، سرش رو پایین انداخت.
سکوت رو شکست و گفت؛ از کی میدونی؟
بدون هیچ حرفی آب دهانمو پرت کردم جلوش. اسد خودش رو عقب کشید و گفت؛ شکیبا برات توضیح میدم.
با صدای بلند داد زدم؛ توضیح میدی؟ چی رو توضیح میدی ؟ خیانتتو؟ چی رو توضیح میدی اسد؟ با چه رویی توضیح میدی؟ تو خونه ی من، یه زن ... آوردی... این و میخای توضیح بدی؟ تو هیچی نداری تو زندگیت.. اسد تو هیچی نیستی... چرا باهام اینکارو کردی ؟ مگه من چی کم داشتم؟ ها؟
اسد دستی به صورتش کشید و گفت؛هیچی ... هیچی. بخدا تو خانومی تو مثل برگ گل پاکی، تو هیچی کم نداری .. من اشتباه کردم...
داد زدم؛  تو کجا بزرگ شدی که تو خونه ای که زن و بچت هستن اینکارو میکنی... چطور تونستی انقدر پست باشی؟
اسد از جاش بلند شد، پشتش رو بهم کرد و گفت؛ عسل زنمه...
آب یخ ریختن روم.. دستام رو بلند کردم و مهم کوبیدم تو سر و صورتم.. تا میتونستم خودم رو زدم... اسد نزدیکم شد و دستام رو گرفت.
با صدای خش دارش گفت؛ نکن اینکارو با خودت شکیبا ...  اشتباه کردم... درستش میکنم شکیبا ...
انقدر جیغ کشیدم و خودم رو زدم تا از حال رفتم.....چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم.کسی بالای سرم نبود. پرستار نزدیکم شد و گفت؛ خوبی عزیزم؟ چشمامو بستم...
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید ...
خدایا این چه بلایی بود به سر زندگیم اومد..
اسد اومد بالا سرم، سرم رو برگردوندم.
صدا زد ؛ پرستار سرم خانومم تموم شده.
از لفظ خانوم متنفر شده بودم...
بعد از اینکه سوار ماشین شدیم گفتم؛ منو ببر خونه ی بابام..
اسد اخمی کرد و گفت؛ میخای چکار کنی شکیبا؟ بری بگی شوهرت بهت خیانت کرده؟ جدا شی؟ طلاق بگیری؟ به شاهان فکر کردی؟ به بچه‌ی توی شکمت؟
حالم از اینهمه وقاحت بهم میخورد...
خنده ی هیستریکی کردم و گفتم؛ هاه هاه هاه... بچه ... زندگی ... کدوم زندگی مرد حسابی ؟ کدوم دلخوشی؟ کدوم مرد؟ من مردی نمیبینم.
اسد گفت ؛ شکیبا بریم خونه برات توضیح میدم همه چی رو.. من خطا کردم اشتباه کردم اما مجبور شدم... نخواستم گناه کنم. شکیبا ... تو رو خدا تو رو به جون شاهانمون قسم میدم یه فرصت بهم بده..
حرفی نزدم، نمیتونستم از عهده ی این انرژی منفی که زندگیم و احاطه کرده بود بربیام..
به خونه رفتیم ... ساعت از ۱۲ گذشته بود...
همونجا رو مبل نشستم. اسد رو سرامیک نشسته بود... صداش رو صاف کرد و گفت؛
ادامه دارد....


33https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
  • ❤ 1
  • 👍 1
More from @nnnnnghl
  1. Oct 12, 2026❤️"دلنشین ترین" "متن های" "جهان" " عاشقانه ترین " 🦋"متن ها و موزیک آهنگهای زیبا"🦋 " فوق…
  2. Oct 12, 2026💓 نقش دل 💓 pinned «#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_35 بعداز چند لحظه یه زن چاق و ح…
  3. Oct 12, 2026#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_36 وقتی به حمام میرفتم احساس کثیفی میکردم و فکر میکر…
  4. Oct 12, 2026#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_35 بعداز چند لحظه یه زن چاق و حدودا پنجاه ساله ای در…
  5. Oct 12, 2026Post #3605
  6. Oct 12, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →