TGViewer
💓 نقش دل 💓 💓 نقش دل 💓 @nnnnnghl · 266 subscribers
Post #3519 19
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت ۳۱


رسیدیم به خونه ی مامان.... قرار شد اسد برا شام و نهار بیاد اونجا و شبا بره خونه...
از اینکه دوباره از هم دور میشدیم خوشحال نبودم اما چاره ای نبود...
تو این چندروز مامان مثل همیشه ازم پذیرایی میکرد، با جون دل از شاهان نگهداری میکرد و بابا فرامرز و شیما انگار تنها کسانی بودن که از بارداری دوباره ام خیلی خوشحال بودن...
یک هفته ای گذشت...
اسد اومده بود تا نهار بخوره... آروم نشستم کنارش و گفتم؛ امشب که مغازه رو بستی بیا دنبالمون بریم خونه..
همینطور که لقمه دهانش رو قورت میداد گفت؛ چرا؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم؛ بیام خونه دیگه...حالمون بهتره الان..
اسد گفت؛ بمون همینجا خانوم هرچی که بخوای برات میخرم ،بابت خرجی ام که با دست پر میام ناراحتیت چیه؟
آروم گفتم؛ تو دلت تنگ نشده؟!
اسد خندید و گفت؛ میبینمتون هروز دیگه... کلا از اینجا تا خونمون ده دقیقه راه نیست... کجا بهتر از اینجا خانوم؟ بمون همینجا یه چندروز دیگه میبرمت....
سری تکون دادم و گفتم؛ من بخاطر خودت میگم؛ وگرنه اینجا راحت ترم......
چندروز دیگه هم گذشت؛
تو این چندروز به لطف خانواده اسد همه متوجه بارداری دوباره ام شده بودن.
زندایی سحر اومد به دیدنم، مثل همیشه بهم توپید و گفت؛ شکیبا... شوهرت و تنها نزار تو کلا انگار حواست نیست بیرون چه خبره ها؟
خسته تراز همیشه گفتم؛ زندایی بخدا خودمم راضی نیستم ولی میبینی که حالمو.... تهوع امونمو بریده... شاهان از یه طرف، حال بدم یه طرف، چکار کنم واقعا شرایط سختی دارم بدون کمک نمیتونم..
زندایی گفت؛ برو خونه ات... من و مامانت میایم کارای خونتو انجام میدیم، زنگ بزن خواهر شوهرات بیان، یک در میون بگو از بیرون برات غذا بگیره، اما خونه زندگیتو ول نکن، الانم بهش زنگ بزن بیاد دنبالت خودشم وایسه کمکت، پای کاری که کرده واسته..
سری تکون دادم و گفتم؛ اوهوم..باشه..
بعداز رفتنش با اسد تماس گرفتم، اسد دوباره گفته بود که بیشتر بمونم، انگار که نبودنم بهتر به مذاقش خوش اومده بود، اما من قبول نکردم؛ بازهم گفت امشب و بمونم و فردا میاد دنبالم‌.
روز بعد به خونه برگشتیم، اما با صحنه ی بدی رو به رو شدم....
تموم خونه بوی بدی  میداد، میوه ها و خوراکی های خورده شده روی میز ریخته شده بود... نزدیکتر شدم، ته سیگارهای لا به لای آشغال وبوی بدشون حالم رو بهم زد ...
تموم محتویات معده ام رو همونجا بالا آوردم...
اسد که متوجه حال بدم شد با شرمندگی و دستپاچگی تموم آشغال هارو تو سطل زباله خالی کرد و ظرفهای نشسته رو تو سینک ریخت..
با اخم گفتم؛ اسد؟ این چه وضعشه؟ مهمون داشتی؟
اسد خونسردیشو حفظ کرد و گفت آره شبا تنها بودم بچه ها میومدن پیشم، صبح از خونه زدم بیرون یادم رفت اینا رو جمعشون کنم..
با تاسف گفتم قبلا این کارات سالی یه بار برا جشن و عروسی بود، الان شده کار هر شب؟
اسد خندید و گفت؛ قربونت برم خانوم جان سخت نگیر.
با چشمای اشکی گفتم؛ از کی سیگار میکشی؟
اسد گفت؛ سیگاری نیستم شکیبا جان، گاهی وقتا یکی دو نخ میکشم... چقدر سخت میگیری ،آخه شما که نیستین خونه سوت و کوره... منم تنها نمیتونم دووم بیارم..
همینطور که به سمت اتاق میرفتم گفتم؛ اما اینطور نشون نمیده.......
روزها مثل برق و باد میگذشت.
شاهان کوچولوم تموم خونه رو با پاهای کوچولوش زیر پا میگذاشت و حسابی کنجکاوی میکرد.
بابا و مامان صدا میزد و حرفها و کلمات نامفهومش رو فقط من میفهمیدم.
اومده بودم سونوگرافی برای تعیین جنسیت، نگاهم به صفحه ی روبروم بود.
پرسیدم؛ سالمه بچه خانم دکتر؟
دکتر سری تکون داد و گفت آره سالمه ..
نفس راحتی کشیدم و گفتم؛ دختره یا پسر؟
دکتر مکثی کرد و گفت؛ شکم اولته؟
گفتم؛ نه ... بچه اولم پسره.
دکتر گفت؛ این یکی دختره ...
خوشحال شدم، اسد بالاخره به آرزوش رسیده بود.. برگه ی تو دستم و گذاشتم تو کیفم و گفتم؛ بریم ...
اسد گفت؛ بچه چیه؟
خندیدم و گفتم؛ گل پسره..
اسد پکر شد و گفت؛ جون اسد پسره؟
سری تکون دادم و گفتم؛ دختره..
اسد خوشحال شد و با صدای بلند گفت:
_ جونم دخمل بابا... خوشگل بابا... به به .. به به..
شاهان و ازش گرفتم و بوسه ای به گونه‌اش زدم با اخم گفتم؛ نبینم به پسرم کم توجهی کنیا!
اسد پدال گاز و فشار داد و گفت؛ بچه عزیز پدر و مادره، فرقی نداره اما تو میدونی چقدر منتظر دختر بودم...
لبخندی زدم و به رو به روم خیره شدم.
زهره و راحله اومده بودن خونمون برا اینکه بفهمن بچه جنسیتش چیه؛ نمیدونم چرا انقدر براشون مهم بود!
گاهی وقتا از رفتار خاله زنکی شون خنده‌ام میگرفت...
این روزا اسد بیشتر از همیشه سرش تو گوشیش بود، تموم حواسم پی این بود که دوباره سمت خلاف نره و خیالم از بابت کارای دیگه راحت بود.
عصری از خونه مامان برگشتم.



ادامه دارد ‌....

31
✾https://t.me/nnnnnghl
✾✾
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
  • 👍 1
More from @nnnnnghl
  1. Oct 13, 2026💓 نقش دل 💓 pinned «#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_37 هنوز چیز زیادی از دست ندادی…
  2. Oct 13, 2026#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_38 اسباب بازی که برای شاهان خریده بود و گوشه ی تخت گ…
  3. Oct 13, 2026#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_37 هنوز چیز زیادی از دست ندادی دخترم، بچه‌هات سرمایه…
  4. Oct 13, 2026Post #3635
  5. Oct 13, 2026ای وای مرد روووو😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂🙃🙃
  6. Oct 13, 2026جوووووون تقدیم مخاطب خاص❤️❤️
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →