#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_38
اسباب بازی که برای شاهان خریده بود و گوشه ی تخت گذاشت و همون پایین نشست.
سکوت بدی همه جا رو فرا گرفته بود.
صداش رو صاف کرد و گفت؛ میدونم که دیگه نمیتونی حتی نگام کنی... میدونم که در حقت بد کردم، میدونم نمیتونی تحملم کنی، حرف دل من اینه تو مادر بچه هامی و خانوم خونهام، زن خونه ای که هیچوقت رو حرفام حرف نزده.. شکیبا... من گناهی نکردم، دستم به نامحرم نخورده، خودت میدونی اون دختر محرم منه .. اون بهم وابسته شده، دوسم داره، منو تهدید به خودکشی کرده، من اگه ولش کنم اون دست از سر من برنمیداره... من لياقت تورو ندارم.. از جاش بلند شد، شناسنامه هارو گذاشت روی میز و گفت من دیگه اعتبار و آبرویی تو این خانواده ندارم، هروقت که خودت خواستی... میتونیم از هم جدا شیم.. فقط ازت میخام هروقت که خواستم بچههارو ببینم..
به خودم فشار آوردم که اشکام نریزه، که ضعیف نباشم..
اومد نزدیکم، انقدر که گرمی نفس هاشو احساس میکردم، بوی تنش به مشامم خورد..
خودش رو خم کرد و صورت رها رو بوسید...
بعداز بوسیدن شاهان به سرعت از در اتاق خارج شد.........
بیشتر از دوماه گذشت.
تو این دوماه نمیتونم بگم چهها برمن گذشت.
کم کم همه فامیل فهمیدن اسد بهم خیانت کرده و داریم از هم جدا میشیم.
آدمهایی که ماه تا سال ازشون خبری نبود یکی یکی زنگ زدن و هر كدوم حرفی زدن ...
بیشتر حرف هارو از هم جنس خودم شنیدم..
چیزی که با چشم خودم دیدم و ندیده گرفتن و چسبیدن به من اینکه ؛زن خوبی نبود... به خودش نمیرسید... زودی دوتا بچه زایید اونم طبیعی... همش خونه مادرش بود ...
اما خودم میدونستم که چقدر صبوری کردم و هرچه کردم خواسته خود اسد بوده.
شیرم خشک شده بود ... با اون شرایطم تمام آب بدنم خشک شده بود و مامان خودش به رهای کوچیک من شیرخشک میداد...
اسد دوبار ، تو این دوماه مبلغی به عنوان خرجی زد به حسابم که بهش دست نزدم.
انقدر حالم بد بود که بیشتر از اسد، از خودم متنفر بودم. تو راهروی دادگاه اسممون رو صدا زدن، نگاهی به بابا انداختم. حواسم رفت پی اسد که زودتر از من داخل شد ... انگار که خیلی عجله داشت!
قاضی نگاهی بهمون انداخت و پرسید؛ خب ... توضیح بدین..
هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، میدونستم تو این مواقع صورتش سرخ میشه و عرق میکنه..
حدسم درست بود ... دستمال و برداشت و عرقش رو پاک کردو گفت؛ میخایم از هم جدا شیم، از قبل توافق کردیم.
قاضی گفت؛ به چه علت میخای همسرت رو طلاق بدی؟
اسد جواب داد؛ باهم... باهم تفاهم نداریم.
قاضی با اخم گفت؛ علتش رو پرسیدم، علت محکمه پسند؟
اسد سرش رو پایین انداخت و گفت؛ از خودشون بپرسین..
قاضی رو بهم کرد و گفت؛ سرکار خانم بفرمائید..
اشکام امونم نمیداد؛ زبونم یاریم نمیکرد..
قاضی گفت؛ خانم محترم وقت دادگاه رو نگیرین لطفا.
اشکام رو پاک کردم و گفتم؛ من.. من این آقا رو دوست داشتم، تو این سه سال زندگی مشترک هرچی که گفته، گفتم چشم.. از خطی که کشید پام رو فراتر نگذاشتم... اما، اما ایشون منو نخواست دلش دیگه با من نبود و یکی دیگه رو میخاد... منم نمیتونم با این شرایط کنار بیام ...
قاضی گفت؛ یعنی خیانت کرد بهتون؟
حرفی نزدم و سرم رو پایین انداختم.
روبه اسد گفت؛ حرفاشون رو تایید میکنید؟
اسد گفت؛ آقای قاضی من دیگه نمیتونم با این خانوم زندگی کنم. این زن همه چی تمومه اما زن ایده آل من نیست...
با صدای بلند زدم زیر گریه.... قلبم شکست..
قاضی رو به من گفت؛ دخترم وقتی پاکی و یک مادر و همسر نمونه بودی، اونی که ضرر میکنه تو نیستی، اینو از من بشنو. پنج جلسه مشاوره و وکیل، از هردو طرفین برای صادر شدن رای طلاق توافقی، بسلامت.
با عجله از در خارج شدم و سمت بابا رفتم.........
با کمک وکیل مراحل طلاق سریع تر از اون چیزی که باید پیش میرفت.
اسد پیام داده بود که میخواد شاهان رو ببینه، و سهراب رو میفرسته تا بیاد دنبال شاهان... منتظر آقا سهراب بودم، شاهان خیلی مشتاق دیدن پدرش بود.
صدای زنگ در اومد.
مامان صدام زد و گفت ؛ شکیبا ... عطيه خانم اومده...
درو باز کرد، مامان عطی و زهره با قیافهای عبوس وارد شدن.
بعد از سلام علیک سردی با من و مامان نشستن روی مبل.
همگی سکوت کرده بودیم، مامان عطی کمی خودش رو روی مبل جابجا کرد و رو به مامان گفت؛ فرخنده خانم از شما توقع نداشتم، از آقا فرامرزم همینطور.. اینا بچهان عقلشون نمیرسه، ما چرا باید به حرفشون گوش کنیم؟ زندگی همینه بالا و پایین داره، هزار جور بحث پیش میاد به همین راحتی آدم شوهر و دو تا بچه رو ول میکنه میاد خونه باباش ور دل ننش میشینه که چی شده...شما خودتون پیش فامیل خودتون کسر شانتون نیست؟
مامان نگاهی به من انداخت و سرش رو پایین انداخت و گفت چی بگم والا...گمون کنم شما در جریان نیستی.
38https://t.me/nnnnnghl
Post #3637
34